معنی واله

واله
معادل ابجد

واله در معادل ابجد

واله
  • 42
حل جدول

واله در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

واله در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • بی‌آرام، حیران، دلباخته، دیوانه، سرگردان، شیدا، شیفته، عاشق، متحیر، متحیر، مجذوب. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

واله در فرهنگ معین

  • (~.) (اِ.) مبالغه در کارها، اصرار، ابرام.
  • حیران، سرگشته، شیفته، عاشق. [خوانش: (~.) [ع.] (اِفا.)]
  • (لِ) (اِ.) سراب.
لغت نامه دهخدا

واله در لغت نامه دهخدا

  • واله. [ل َ / ل ِ] (اِ) نوعی بافته ٔ ابریشمی. (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج). والا، که پارچه ٔ ابریشمی لطیف است. (فرهنگ نظام). والا. (برهان قاطع). قسمی از حریر ابریشمی باریک. (غیاث اللغات) (از جهانگیری) (از لطایف اللغات). || خشینه ٔ سفید را نیز گویند و آن پارچه ای است خودرنگ که آن را سفید نکرده باشند و همچنان سفید بافته شده باشد. (برهان قاطع) (آنندراج). خشینه ٔ سپید و پارچه ٔ سفید خودرنگ و رنگ ناکرده. (از ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • واله. [ل ِه ْ] (ع ص) حیران و بی خود و سرگشته از افراط در عشق و محبت. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (جهانگیری). شیفته و سرگشته در عشق. مفتون. (غیاث اللغات) (آنندراج). عاشق. (ناظم الاطباء). بسیار اندوهگین نزدیک به جنون و حیران از شدت وجد. (فرهنگ نظام). که اندوهگین است یا عقل او از شدت اندوه بشده است. (از اقرب الموارد). حیران. (مهذب الاسماء) (دهار). شیفته. (زمخشری). بیخود از اندوه و عشق. (منتهی الارب):
    من بنده که نزدیک تو شعر آرم باشم
    آسیمه سر و ساده دل و خیره و واله. توضیح بیشتر ...
  • واله. [ل ِ] (اِخ) رجوع به آذر بیگدلی شود.

  • واله. [ل ِ] (اِخ) جمالا شیرازی، متخلص به واله از شعرا و خوش نویسان قرن یازدهم هجری قمری است. در عهد شاه جهان به هندوستان رفت و بقیه ٔ عمر را در آنجا گذراند. او راست:
    میان گریه چو آهی کشم شود طوفان
    ز باد شورش دریا زیاد می گردد.
    فصل گل داد فراغت ز می ناب دهید
    نخل عشرت بنشانید و ز می آب دهید.
    گل روی تو مطلع عید است
    شام زلف تو صبح امید است
    زیر تیغ تو خواب می بردم
    سایه ٔ تیغ سایه ٔ بید است.
    رجوع به فرهنگ سخنوران ص 642 و تذکره ٔ نصرآبادی ص 288 و صبح گلشن ص 585 و قاموس الاعلام ج 6 و ریحانه الادب ج 4 ص 273 و امتحان الفضلاء سنگلاخ ج 2 ص 57 شود. توضیح بیشتر ...
  • واله. [ل ِ] (اِخ) خواجه سمرقند، متخلص به واله از شعرای قرن سیزدهم هجری قمری است. رجوع به فرهنگ سخنوران ص 642 و تذکره ٔ قاری ص 268 شود. توضیح بیشتر ...
  • واله. [ل ِ] (اِخ) عبدالعلی حیدرآبادی، از پارسی گویان هند است و به سال 1311 هَ. ق. درگذشت. رجوع به فرهنگ سخنوران ص 642 و سخنوران چشم دیده ص 124 شود. توضیح بیشتر ...
  • واله. [ل ِ] (اِخ) محمدحسین بیگ بروجردی به روایت هدایت در ریاض العارفین ملازمت را ترک نمود و در حلقه ٔ اهل کمال درآمد، در خدمت میرزا ابراهیم همدانی تحصیل علوم کرده به پایه ٔ عالی رسید.
    او راست:
    تا درنگری نه سرو مانده ست و نه بید
    نه خار هوس نه گلستان امید
    دهقان فلک خرمن عمر همه را
    می پیماید به کیل ماه و خورشید.
    رجوع به فرهنگ سخنوران ص 642 و ریاض العارفین ص 237 شود. توضیح بیشتر ...
  • واله. [ل ِ] (اِخ) نوراﷲ (خواجه. ) کشمیری. از پارسی گویان هند است. این ابیات را مؤلف صبح گلشن از او آورده است:
    به بوی زلف یار ای دل به دنبال صبا رفتی
    به رنگ نکهت گل در هوایش تا کجا رفتی.
    رخ تست آتش طور و ید بیضا بود دستت
    مسلم دعوئی خوبی همه اعجاز می آئی.
    رجوع به فرهنگ سخنوران ص 642 و صبح گلشن ص 584 و قاموس الاعلام ج 6 شود. توضیح بیشتر ...
  • واله. [ل ِ] (اِخ) محمدکاظم (آقا. ) اصفهانی. متخلص به واله، از شعرای قرن سیزدهم هجری قمری است. سفری به قصد زیارت و تجارت به عراق عرب کرد سپس به اصفهان بازگشت و مصاحب و مقرب نظام الدوله حاکم آنجا شد و به سال 1229 هَ. ق. در اصفهان وفات یافت. او راست:
    آمد به سرم یار و هنوز از حیرت
    چشمم به ره قاصد و گوشم به پیام است.
    به دورت چرخ مستان را نمی آزارد ای ساقی
    مگر از گردش افتاد آسمان از گردش جامت.
    منم آن درخت بی بر که شکست بار و برگم
    به امید سایه هرکس که نشست در پناهم. توضیح بیشتر ...
  • واله. [ل ِ] (اِخ) یوسف اصفهانی (میرزا. ). متخلص به واله، ازشاعران و خوشنویسان قرن یازدهم هجری قمری است و در دربار صفویه به وزارت توپخانه مشغول بود. او راست:
    چه کوتاهست شبهای وصال گلرخان یارب
    خدا از عمر ما بر عمر این شبها بیفزاید.
    جان ز پهلوی تن از قیمت خود بی خبراست
    قطره را ابر چه داند که گهر خواهد شد.
    سایه ٔ دل بر سر هرکس همائی کرده است
    استخوانش کار شمع از روشنائی کرده است. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

واله در فرهنگ عمید

  • سراب،
  • وال۲
  • شیفته، عاشق، بی‌قرار از عشق،

    سرگشته، حیران،
فارسی به انگلیسی

واله در فارسی به انگلیسی

نام های ایرانی

واله در نام های ایرانی

  • دخترانه، عاشق بی قرار، شیفته و مفتون
گویش مازندرانی

واله در گویش مازندرانی

  • از توابع ولوپی سوادکوه
  • ردیف گیاهان و درختان، مزرعه ای که در آن جوی آب جاری باشد...
فرهنگ فارسی هوشیار

واله در فرهنگ فارسی هوشیار

  • حیران، سرگشته، بسیار اندوهگین
فرهنگ پهلوی

واله در فرهنگ پهلوی

  • شیدا، شیفته و عاشق
فرهنگ فارسی آزاد

واله در فرهنگ فارسی آزاد

  • والِه، شیفته و سرگشته از عشق، حیران از فرط اندوه،
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید