معنی گشت

گشت
معادل ابجد

گشت در معادل ابجد

گشت
  • 720
حل جدول

گشت در حل جدول

  • از افعال ربطی
مترادف و متضاد زبان فارسی

گشت در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • تفرج، تفریح، تماشا، سیاحت، سیر، گردش، گشتن، هواخوری، پاسبانی، تبدیل، تغییر، تفحص، جستجو. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

گشت در فرهنگ معین

  • سیر و سیاحت، گردیدن، گشتن، گردش در شب جهت پاسبانی، تفرج، تماشا، جست و جو، تفحص، تغیر، تبدل، محو. [خوانش: (گَ) (مص مر. اِمص. )]. توضیح بیشتر ...
  • (گِ) (ق.) همه، همگی، کلاً.
لغت نامه دهخدا

گشت در لغت نامه دهخدا

  • گشت. [گ َ] (مص مرخم، اِمص) حک کردن و محو ساختن. (برهان) (جهانگیری) (فرهنگ رشیدی) (آنندراج) (ناظم الاطباء):
    تا او ز نقش چهره ٔ خود پرده برگرفت
    ما نقش دیگران ز ورق میکنیم گشت.
    اوحدی مراغه ای (از آنندراج).
    بسی گناه کبیر و صغیر کردم گشت
    که نز کبیر خطر بود و نزصغیر مرا.
    سوزنی (از آنندراج). توضیح بیشتر ...
  • گشت. [گ َ] (مص مرخم، اِمص) قیاس کنید با کردی گَشت (تفریح). (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین). سیر و گشت. (برهان). سیر و گردیدن. (غیاث). مشی و سیر و گردش. (ناظم الاطباء). گشت زمان. صرف دهر. طواف. طوف:
    به وصال اندر ایمن بدم از گشت زمان
    تا فراق آمد بگرفتم چون بر خفجا.
    آغاجی.
    نه گشت زمانه بفرسایدش
    نه این رنج و تیمار بگزایدش.
    فردوسی.
    ز گشت دلیران بر آن دشت جنگ
    چو شب گشت آوردگه تار و تنگ.
    فردوسی.
    هم آن شد سوی این بلند آسمان
    که آگه نبود او ز گشت زمان. توضیح بیشتر ...
  • گشت. [گ َ] (اِ) خربزه. (الفاظ الادویه). خربزه برادر هندوانه. (فرهنگ رشیدی) (برهان). وبمعنی خربزه مثال و شاهدی ندارند (لغت نویسان) شاید پالیز خربزه را که به کاف تازی کشت گویند کاف پارسی گمان برده اند و معنی خربزه دانسته. (آنندراج). || کدو. (ناظم الاطباء). || حنظل. (برهان). حنظل که خربزه ٔ ابوجهل باشد. (فرهنگ رشیدی). توضیح بیشتر ...
  • گشت. [گ ِ] (اِ) جمیع و همه آمده الوار بسیار گویند. (آنندراج). در تداول لوطیان، همه. همگی. کلاً. غاطبه. طراً:
    گرفتند گردان بکین ساختن
    جهان از یلان گشت پرداختن.
    اسدی. توضیح بیشتر ...
  • گشت. [گ َ] (اِخ) قصبه ای است جزء دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان فومن واقع در 5هزارگزی جنوب فومن. هوای آن معتدل و مرطوب و دارای 3170 تن سکنه است. آب آنجا از نهر گشت و استخر و محصول آن برنج، چای، توتون، سیگار و ابریشم است. شغل اهالی زراعت و صنایع دستی آنان شال و جوراب بافی می باشد. دارای 25 باب دکان است که روزهای دوشنبه بازار عمومی است. ده کوچک رودبارچیره جزء گشت منظور شده است. راه فرعی به فومن دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2). توضیح بیشتر ...
  • گشت. [گ َ] (اِخ) دهی است از دهستان حومه ٔ شهرستان سراوان واقع در 62000 گزی شمال باختری سراوان، کنار راه شوسه ٔ خاش به سراوان. هوای آن گرم و دارای 943 تن سکنه است. آب آنجا از قنات و محصول آن غلات، پنبه و خرماست. شغل اهالی زراعت است و راه شوسه، پاسگاه ژاندارمری و دبستان نیز دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8). طایفه ٔ ناحیه سرحدی بلوچستان که در قلعه زندگی میکنند و تمایل به زراعت دارند. زبانشان بلوچ و مذهبشان تسنن است در این ده سکونت دارند. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

گشت در فرهنگ عمید

  • گردش، سیاحت،
    گردیدن، دگرگون شدن،
    (نظامی) رفت‌وآمد مٲموران انتظامی در محدوده‌ای خاص به‌منظور نظارت بر اوضاع،
    (اسم) (نظامی) مٲموری که این مراقبت و نظارت را بر عهده دارد،. توضیح بیشتر ...
  • همه، همگی،
فارسی به انگلیسی

گشت در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

گشت در فارسی به عربی

  • جوله، دوریه، نزهه
فرهنگ فارسی هوشیار

گشت در فرهنگ فارسی هوشیار

  • سیر و گردیدن، گشت زمان، گردش
فارسی به ایتالیایی

گشت در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

گشت در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید