معنی کافی

کافی
معادل ابجد

کافی در معادل ابجد

کافی
  • 111
حل جدول

کافی در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

کافی در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • بسنده، بس، مشبع، مکفی، وافی، باکفایت
فرهنگ معین

کافی در فرهنگ معین

  • بس کننده، بی نیازکننده، دارای کمیت، کیفیت یا دامنه ای مناسب برای تأمین نیاز یا تقاضا. [خوانش: [ع. ] (اِفا. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

کافی در لغت نامه دهخدا

  • کافی. (ع ص) بسنده و بی نیاز کننده. (غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء). وافی. شافی. حسب: ترتیبی و نظامی نهاده که سخت کافی و شایسته. (تاریخ بیهقی ص 382).
    کف کافیش بحری از جود است
    طبع صافیش گنجی از حکم است.
    مسعودسعد.
    اهل تمیز را اندک از بسیار کافی بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 257).
    پس فرستاد آن طرف یک دو رسول
    حاذقان وکافیان بس عدول.
    مولوی.
    کاف کافی آمد از بهر عباد
    صدق وعده کهیعص.
    مولوی.
    گفت ای ملک نشان خرد کافی آن است که به چنین کارها تن درندهد. توضیح بیشتر ...
  • کافی. (اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی.

  • کافی. (اِخ) یکی از کتابهای چهارگانه یا اصول اربعه ٔ مذهب شیعه که روایتهای شیعه در آن فراهم آمده. مؤلف این کتاب محمدبن یعقوب کلینی است و در 329 هَ. ق. درگذشته است. (فهرست کتابخانه ٔ دانشگاه ج 2). توضیح بیشتر ...
  • کافی. (اِخ) لقب ابوالفرج رونی. رجوع به ابوالفرج بن مسعود رونی شود. توضیح بیشتر ...
  • کافی. (اِخ) لقب شیخ محمدبن یوسف. او راست «الحصن والجنه علی عقیده اهل السنه» شرحی است بر کتاب غزالی در پند و نصیحت و در 1324 در بولاق ضمیمه السیف الیمانی طبع شده است. (از معجم المطبوعات 1547). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

کافی در فرهنگ عمید

  • آن‌که یا آنچه شخص را از کسی یا چیزی بی‌نیاز می‌سازد، بی‌نیاز‌کننده، بسنده،
    [قدیمی] لایق، کارآمد،. توضیح بیشتر ...
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

کافی در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارسی به انگلیسی

کافی در فارسی به انگلیسی

  • Adequate, All Right, Ample, Due, Comfortable, Competent, Enough, Satisfactory, Sufficient, Working. توضیح بیشتر ...
فارسی به ترکی

کافی در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

کافی در فارسی به عربی

  • بما فیه الکفایه، کافی
عربی به فارسی

کافی در عربی به فارسی

  • کافی , تکافو کننده , مناسب , لا یق , صلا حیت دار , بسنده , مساوی , رسا , متساوی بودن , مساوی ساختن , موثر بودن , شایسته بودن , فراخ , پهناور , وسیع , فراوان , مفصل , پر , بیش از اندازه , یاداش دادن به , ترقی کردن , تاوان دادن , بس , شایسته , قانع. توضیح بیشتر ...
ترکی به فارسی

کافی در ترکی به فارسی

فرهنگ فارسی هوشیار

کافی در فرهنگ فارسی هوشیار

  • بسنده و بی نیاز کننده، وافی، شافی
فرهنگ فارسی آزاد

کافی در فرهنگ فارسی آزاد

  • کافِی، مستغنی- بی نیاز- در فارسی هم به معنای کفایت کننده- بس و باندازه مورد نیاز مصطلح است. ایضاً در آثار ادبی فارسی بمعنای کاردان- با کفایت- پیشکار- و کارگزار نیز آمده است،. توضیح بیشتر ...
  • کافِی، مجموعه ای است از قریب 16 هزار حدیث که در سه قسمت «اصول کافی»- «فروع کافی» و «روضه کافی» بطبع رسید. این تألیف بزرگ از ابوجعفر محمدبن یعقوب کلینی است (به کلینی مراجعه شود) کافی ازْ کتب اَرْبَعَه معتبره شیعه می باشد (به کتب اربعه مراجعه گردد. ). توضیح بیشتر ...
فارسی به ایتالیایی

کافی در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

کافی در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید