معنی نقاشی

نقاشی
معادل ابجد

نقاشی در معادل ابجد

نقاشی
  • 461
حل جدول

نقاشی در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

نقاشی در مترادف و متضاد زبان فارسی

لغت نامه دهخدا

نقاشی در لغت نامه دهخدا

  • نقاشی. [ن َق ْ قا] (حامص) حرفه ٔ نقاش. صورتگری. مصوری. چهره گشائی. تصویرکشی. نگارگری. نقاشه. || (اِ مرکب) نقش. عمل نقاشی. (یادداشت مؤلف). تصویر. صورت. نگار. نقشی که به دست نقاش کشیده شده است. آنچه نقاش رسم کرده است. || کارگاه نقاشی. محل کار نقاش. جای نقاش. جائی که در آن صورتگری کنند. || دفتر یا کتابچه ٔ نقاشی و کاغذ نقاشی که خاص تصویر کشیدن است. توضیح بیشتر ...
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

نقاشی در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارسی به انگلیسی

نقاشی در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

نقاشی در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

نقاشی در فارسی به عربی

فرهنگ فارسی هوشیار

نقاشی در فرهنگ فارسی هوشیار

  • در تازی نیامده نگار گری، رنگ کاری عمل و شغل نقاش و آن از هنرهای تصویری و هنری است دو بعدی که بر روی سطح انجام میشود. هر چند در نقاشی عمق و فضا به بیننده القا ء میگردد عملا در آن عمق وجود ندارد و وجود عمق و فضا در آن نتیجه رعایت قواعد پرسپکتیو است. مواد اصلی در نقاشی عبارت از بوم و رنگ است. نقاشی بر حسب چگونگی بوم یا سطح و زمینه آن و رنگ بچهار نوع قسمت میشود: فرسک (نقاشی دیواری) دترامپ نقاشی رنگ و روغن نقاشی آب رنگ. توضیح بیشتر ...
فارسی به ایتالیایی

نقاشی در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

نقاشی در فارسی به آلمانی

  • Bild (n), Gemälde (n), Malend, Malerei (f)
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید