معنی میز

میز
معادل ابجد

میز در معادل ابجد

میز
  • 57
حل جدول

میز در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

میز در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • کرسی، ادرار، بول، پیشاب
فرهنگ معین

میز در فرهنگ معین

  • (اِ. ) وسیله ای دارای چهار پایه که بر روی آن لوازم تحریر می گذارند و چیز می نویسند یا ظرف غذا چینند و جز آن. ، ~گرد الف - جلسه مذاکره ای که در آن هر یک از شرکت کنندگان اجازه دارد در بحث شرکت کند و نظر خود را بیان دارد. ب - (کن. ) مقام، مسند. توضیح بیشتر ...
  • (اِ.) بول، شاش.
  • مهمان، اسباب مهمانی. [خوانش: (ص. اِ.)]
لغت نامه دهخدا

میز در لغت نامه دهخدا

  • میز. [م َ] (ع مص) جدا کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی ص 97). || فضیلت دادن بعض چیز را بر بعضی. || از جایی به جایی رفتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). توضیح بیشتر ...
  • میز. [م ِ ی َزز] (ع ص) مَیِّز. مرد سخت پی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • میز. [م َ] (ع ص) مردسخت پی. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). رجوع به ماده ٔ بالا شود. توضیح بیشتر ...
  • میز. [م َ] (از ع، اِمص) امتیاز. (ناظم الاطباء).

  • میز. (از ع، اِمص) مخفف تمیز. (از برهان). تمییز را خوانند. (فرهنگ جهانگیری). تمییز. جدا کردن. توضیح بیشتر ...
  • میز. (اِ) ضیف و مهمان و شخصی که به ضیافت کسی رود. (ناظم الاطباء). به معنی مهمان است. (آنندراج). میهمان. (انجمن آرا). مهمان باشد. (فرهنگ جهانگیری). به معنی مهمان است یعنی شخصی که به ضیافت کسی رود. (برهان). علم است برای مهمان و از این رو مهماندار یعنی صاحب خانه را میزبان گویند ولی برای مهمان کلمه ٔ میز را به تنهایی بکار نبرند. (از شعوری ج 2 ورق 364). || اسباب و ادوات مهمانی. (ناظم الاطباء). اسباب مهمانی را هم گفته اند. توضیح بیشتر ...
  • میز. (اِ) اسم از میزیدن یا میختن. شاش و بول. (ناظم الاطباء). آب تاختن بود. (لغت فرس اسدی). پیشاب را گویند. (فرهنگ جهانگیری). پیشاب و شاش را گویند و به عربی بول خوانند. (برهان). بول. آب تاختن یعنی بول کردن را گویند. بول. شاش. ادرار. (یادداشت مؤلف):
    چون رسنگر ز پس آمد همه رفتار مرا
    به شتر مانم کو بازپس اندازد میز.
    ابوشکور.
    || (نف) شاش کننده. (ناظم الاطباء). میزنده. به معنی بول کننده نیزآمده است. (برهان). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

میز در فرهنگ عمید

  • وسیله‌ای پایه‌دار و مسطح برای قرار دادن اشیا،
  • میزیدن

    (اسم) ادرار،
فارسی به انگلیسی

میز در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

میز در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

میز در فارسی به عربی

عربی به فارسی

میز در عربی به فارسی

  • منش نمایی کردن , توصیف کردن , مشخص کردن , منقوش کردن , فرق گذاشتن , فرق قاءل شدن , دیفرانسیل تشکیل دادن , تمیزدادن , تشخیص دادن , دیفرانسیل گرفتن , دیدن , مشهورکردن , وجه تمایزقاءل شدن , شناختن , تشخیص هویت دادن , یکی کردن. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

میز در فرهنگ فارسی هوشیار

  • کرسی را گویند که بر بالای آن طعام خورند
فارسی به ایتالیایی

میز در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

میز در فارسی به آلمانی

  • Der tisch [noun], Tabelle (f), Tafel (f), Tisch (m), Tisch, Pult (m), Schalter (m), Schreibtisch (m). توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه