معنی صفی

صفی
معادل ابجد

صفی در معادل ابجد

صفی
  • 180
حل جدول

صفی در حل جدول

  • دوست خالص، برگزیده و منتخب
  • برگزیده و منتخب
  • دوست خالص
  • دوست خالص، برگزیده، منتخب
مترادف و متضاد زبان فارسی

صفی در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • برگزیده، منتخب، بی‌آلایش، پاک، منزه
فرهنگ معین

صفی در فرهنگ معین

  • دوست یکدل، برگزیده و خالص از هرچیزی،
لغت نامه دهخدا

صفی در لغت نامه دهخدا

  • صفی. [ص َ فی ی] (ع ص، اِ) دوست خالص. (منتهی الارب). دوست صافی. (غیاث اللغات). دوست گزیده. (مهذب الاسماء). دوست یگانه. (دهار). || خالص و گزیده از هر چیزی. (منتهی الارب). برگزیده. (غیاث اللغات). پالوده ٔ هر چیز. بی آمیغ:
    آن بگهر هم کدر و هم صفی
    هم محک و هم زر و هم صیرفی.
    نظامی.
    خود حقیقت معصیت باشد خفی
    بس کدر کان را تو پنداری صفی.
    مولوی.
    نور حس با آن غلیظی مختفی است
    چون خفی نبود ضیائی کان صفی است.
    مولوی.
    هر چه بر سفره و خوان تو نهند
    هر چه در کام و دهان تو نهند
    بخوری خواه کدر، خواه صفی
    گاو و خر نیست بدین خوش علفی. توضیح بیشتر ...
  • صفی. [ص َ فی ی] (اِخ) صفی اﷲ. لقب آدم ابوالبشر:
    اولاد آدم از قلم تو برند رزق
    گوئی مگر وصی توئی از آدم صفی.
    سوزنی.
    بانگ برزد عزت حق کای صفی
    تو نمیدانی ز اسرار خفی.
    مولوی.
    رجوع به آدم و رجوع به صفی اﷲ شود. توضیح بیشتر ...
  • صفی.[ص ِ / ص ُ فی ی] (ع اِ) جج ِ صَفاه. (منتهی الارب).

  • صفی. [ص َ] (اِخ) (شیخ...) رجوع به صفی الدین اردبیلی شود.

  • صفی. [ص َ] (اِخ) رجوع به صفی رشتی شود.

  • صفی. [ص َ] (اِخ) ازشعرای ایران و از مردم اصفهان است. در زمان ملوک صفوی میزیست با صحیفی شیرازی مشاعره داشته. از اوست:
    رنجیده ام بمرتبه ای از جفای دوست
    کز صدهزار لطف تلافی نمیشود.
    (قاموس الاعلام ترکی). توضیح بیشتر ...
  • صفی. [ص َ] (اِخ) شاعری است. آذر بیگدلی در آتشکده آرد: نام وی میرصفی الدین بطبع وقاد وذهن نقاد مشهور بلاد بود، نسخه ٔ اشعارش ملاحظه نشد. این چند بیت از او در تذکره ها بنظر رسیده نوشته شد:
    از ضعف ناله کردم و سویم نظرنکرد
    نشنید یار ناله ٔ من یا اثر نکرد.
    ###
    سرآمد عمر و دل آواره گشت و خاک شد تن هم
    رفیقان یک بیک رفتند و از پی میروم من هم.
    ###
    بردارنقاب از رخ و حیرانی من بین
    بگشا گره از زلف و پریشانی من بین.
    ###
    شاعر دزد ماکیان باشد
    که بزیرش نهند بیضه ٔ قاز
    قاز آخر بسوی آب رود
    او بکون دریده ماند باز. توضیح بیشتر ...
  • صفی. [ص َ] (اِخ) خلیل بن ابی بکربن محمدبن صدیق مراغی، فقیه حنبلی مقری. وی به سال پانصد و نود و اند متولد شد. از خرستانی و ابن ملاعب حدیث شنیدو بر موفق مقدسی فقه آموخت و قرائت بر ابن باسویه خواند و او آخرین کسی است که بر وی قرائت خواند و در قاهره در مجلس اقراء نشست و با وفور دیانت و ورع نیابت قضا یافت. وی در ذوالقعده ٔ سال 685 درگذشت. از اومزنی و ابوحیان روایت کنند. (حسن المحاضره ص 232). توضیح بیشتر ...
  • صفی. [ص َ] (اِخ) سبزواری. رجوع به علی بن حسین کاشفی شود.

  • صفی. [ص َ] (اِخ) (شاه. ) ششمین پادشاه از خاندان صفوی است و نام وی سام میرزا فرزند صفی میرزا است. پس از مرگ شاه عباس بنا بر وصیت وی او را که 17 سال بیش نداشت در جمادی الاولی 1038 به پادشاهی نشاندند و میرمحمد باقر معروف به میرداماد خطبه ٔ سلطنت را خواند. در سال اول سلطنت وی مردی که او را غریب شاه نامیدند در گیلان بدعوی سلطنت برخاست و گیلان و لاهیجان را تصرف کرد ولی از دولتیان شکست خورد و به اسارت افتاد و در اصفهان بقتل رسید. توضیح بیشتر ...
  • صفی. [ص َ] (اِخ) (شاه. ) یکی از شعرای ایران و از سادات شهر ری بوده گوشه نشینی اختیار کرد بزیارت حج نایل شد. از اوست:
    هرگزدل هیچ کس میازار صفی
    تا بتوانی دلی بدست آر صفی
    سررشته ٔ کار خود نگه دار صفی
    زنهار صفی هزار زنهار صفی.
    (از قاموس الاعلام ترکی). توضیح بیشتر ...
  • صفی. [ص َ] (اِخ) (مولانا. ) پسر مولانا حسین واعظ است و بغایت جوانی درویش وش و دردمند و فانی صفت است و دو بار بجهت شرف صحبت خواجه عبیداﷲ از هرات به دارالفتح سمرقند رفت، گویند که آنجا بشرف قبول ممتاز و بسعادت ارشاد و تلقین سرفراز گشته به خراسان آمد و طبعش خوب است. این مطلع از اوست:
    با لب لعل و خط غالیه گون آمده ای
    عجب آراسته از خانه برون آمده ای.
    (ترجمه ٔ مجالس النفائس ص 98). توضیح بیشتر ...
  • صفی. [ص َ] (اِخ) نام وی شیخ محمد و از شعرای ایران و از مردم شیراز است، در علم حساب ید طولی داشته و به هندوستان رفت و به سال 974 در دکن درگذشت. از اوست:
    رخسار تو مصحفی است بی سهو و غلط
    کش کلک قضا نوشته از مشک فقط
    چشم و دهنت آیت و وقف ابرو
    مژگان اعراب و خال و خط، حرف و نقط.
    (قاموس الاعلام ترکی). توضیح بیشتر ...
  • صفی. [ص َ] (اِخ) رشتی، نصرآبادی آرد: میرصفی جوان آراسته در ظاهر و باطن خوش خوی و خوش روی بود. وسعت مشرب او بمرتبه ای بود که برحمت صرف مغرور شده از قهر نظر پوشیده بود. مدتی در اصفهان بود از صحبت او که کمال نمک داشت محظوظ شدیم. از سخنان اوست که «مهتاب شب چهاردهم طبیعت را می گزد» شعرش این است:
    شستی به بوالهوس نگشادی که بیگمان
    از استخوان من چو کمان ناله برنخاست.
    خدا نصیب کند آرزو نکرده خصالی
    مکرر است وصالی که در خیال درآید. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

صفی در فرهنگ عمید

  • ویژگی دوست مخلص و یک‌دل،

    برگزیده، خالص،
فرهنگ فارسی هوشیار

صفی در فرهنگ فارسی هوشیار

  • دوست خالص، دوست برگزیده
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید