معنی سیاست

سیاست
معادل ابجد

سیاست در معادل ابجد

سیاست
  • 531
حل جدول

سیاست در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

سیاست در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • تدبیر، خطمشی، دیپلماسی، تنبیه، جزا، سزا، شکنجه، عقوبت، مجازات، حقه‌بازی، دوزوکلک، حکومت، حکم، ریاست، حکومت کردن، حکم راندن، ریاست کردن. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

سیاست در فرهنگ معین

  • (مص م. ) حکومت کردن، (اِمص. ) حکومت، داوری، تنبیه. [خوانش: (سَ) [ع. سیاسه]]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

سیاست در لغت نامه دهخدا

  • سیاست. [سیا س َ] (ع اِمص) پاس داشتن ملک. (غیاث اللغات) (آنندراج). نگاه داشتن. (دهار). حفاظت. نگاهداری. حراست. حکم راندن بر رعیت. (غیاث اللغات) (آنندراج). رعیت داری کردن. (منتهی الارب). حکومت. ریاست. داوری. (ناظم الاطباء): از چنین سیاست باشد که جهانی را ضبط توان کرد. (تاریخ بیهقی).
    چنانکه کرد همی اقتضا سیاست ملک
    سها بجای قمربود چندگاه مشار.
    ابوحنیفه (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص 280).
    عمر سیاست و عدل علی شجاعت و جود
    سبیل سنت هر دو قدم گذار تو باد. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

سیاست در فرهنگ عمید

  • اداره و مراقبت امور داخلی و خارجی کشور،
    درایت، باهوشی، خردمندی،
    [عامیانه، مجاز] حسابگری منفعت‌جویانه،
    برنامۀ کار یا شیوۀ عمل،
    [قدیمی] عقوبت، مجازات،
    * سیاست کردن: (مصدر متعدی) [قدیمی] عقوبت کردن، مجازات کردن، تنبیه کردن،
    * سیاست مدن: [قدیمی] علم به مصالح جامعه، اداره کردن امور و فراهم ساختن اسباب رفاه و امنیت مردمی که در یک شهر یا کشور زندگی می‌کنند،. توضیح بیشتر ...
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

سیاست در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارسی به انگلیسی

سیاست در فارسی به انگلیسی

  • Deal, Diplomacy, Policy, Politics, Strategy
فارسی به ترکی

سیاست در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

سیاست در فارسی به عربی

فرهنگ فارسی هوشیار

سیاست در فرهنگ فارسی هوشیار

  • نگاهداشتن، نگاهداری، حفاظت، مملکت داری و اداره مردم
فرهنگ فارسی آزاد

سیاست در فرهنگ فارسی آزاد

  • سیاست، تدابیر و حِیّل حکومتی یا حزبی جهت کسب یا حفظ قدرت و یا غلبه و یا تفوق در امور داخله مملکت و بطریق اولی در روابط حکومتی و حقوقی و اقتصادی و مرامی با سایر ممالک و احزاب عالم- در فارسی بمعنای عقوبت و مجازات نیز مصطلح است،. توضیح بیشتر ...
فارسی به ایتالیایی

سیاست در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

سیاست در فارسی به آلمانی

  • Grundsatz (m), Police (f), Politik (f)
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید