معنی زه

زه
معادل ابجد

زه در معادل ابجد

زه
  • 12
حل جدول

زه در حل جدول

  • رود تابیده، وترکمان، چله کمان
  • چله کمان
  • نشانه تحسین بسیار
  • وتر
  • وتر کمان
  • روده تابیده
  • کلمه تحسین
  • رود تابیده، وتر کمان، چله کمان
مترادف و متضاد زبان فارسی

زه در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • آفرین، احسنت، زهاب، مرحبا، نداوت، وتر
فرهنگ معین

زه در فرهنگ معین

  • (~.) [متر. معر. زیق] (اِ.) کناره چیزی.
  • (اِمص. ) زاییدن، تراوش آب از درز چیزی، (اِ. ) نطفه، بچه، چشمه. [خوانش: (~. )]. توضیح بیشتر ...
  • (~.) (اِ.) چله کمان.
  • (زِ) (شب جم.) از ادات تحسین به معنی خوشا، آفرین.
لغت نامه دهخدا

زه در لغت نامه دهخدا

  • زه. [زِه ْ] (اِ) بمعنی پاداش نیکی است. (برهان) (آنندراج). پاداش و جزا و مکافات و مزد و جزای نیکی. (ناظم الاطباء). || (صوت) کلمه ای باشد که در محل تحسین گویند همچون آفرین و بارک اﷲ. (برهان) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). کلمه ای است که در محل تحسین گویند. (جهانگیری) (انجمن آرا). کلمه ٔ تحسین و آفرین. (غیاث) (از فرهنگ رشیدی). و لفظ زهی از این است. (غیاث). ادات تحسین. آفرین. احسنت. خوشا. نیکا. (فرهنگ فارسی معین). کلمه ٔ تحسین است بمعنی احسنت. توضیح بیشتر ...
  • زه. [زِه ْ / زَه ْ] (اِمص) زاییدن آدمی و حیوانات دیگر باشد. (برهان) (آنندراج). زادن را گویند. (جهانگیری) (از انجمن آرا) (از غیاث). زادن چنانکه گویند درد زه یعنی درد زادن. (فرهنگ رشیدی). زاییدن. زایش. (فرهنگ فارسی معین). و زهیدن مصدر آن است. (جهانگیری). زایش و وضع حمل. (ناظم الاطباء). اسم مصدر از زهیدن بجای زِهِش. (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا): مریم زیر آن درخت اندرنشست. چون عیسی از وی جدا شد از درد زه و شرم خلق گفت: «یا لیتنی مت قبل هذا»؛ ای کاش من پیش از این بمردمی. توضیح بیشتر ...
  • زه. [زَه ْ] (اِ) مکان جوشیدن و برآمدن آب. (برهان) (از ناظم الاطباء). مکان جوشیدن و تراویدن آب. (آنندراج). مکان جوشیدن آب از چشمه. (فرهنگ رشیدی):
    سبک خشک شد چشمه ٔ چشم من
    مگر آب این چشمه را زه نبود.
    مسعودسعد.
    || آلت تناسل و نره. (ناظم الاطباء). رجوع به ماده ٔ بعد شود. توضیح بیشتر ...
  • زه. [زَ] (اِ) آلت تناسل باشد. (برهان). و بمعنی آلت تناسل مجازاست. (آنندراج). آلت تناسل و نره. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • زه. [] (اِخ) (رود. ) رودیست که از عراق سرچشمه گرفته از بلوک لاهیجان (در آذربایجان غربی) عبور کرده قسمتی از بلوک منگور را آب دهد وباز به عراق بازگردد. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). توضیح بیشتر ...
  • زه. [زِه ْ] (اِخ) دهی از دهستان رودبار است که در بخش کهنوج شهرستان جیرفت واقع است و 500 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

زه در فرهنگ عمید

  • (موسیقی) تار ساز،
    رودۀ تابیده که به ‌کمان می‌بستند، چلۀ کمان،
    [قدیمی] رشتۀ باریک تابیده از رودۀ گوسفند، ابریشم، یا فلز،. توضیح بیشتر ...
  • (زمین‌شناسی) آب زیرزمینی که از زمین یا شکاف سنگ تراوش می‌کند،
    (بن مضارعِ زهیدن) = زهیدن
    (اسم مصدر) [قدیمی] زایش،
    [قدیمی] نطفه،
    [قدیمی] بچه،
    (زیست‌شناسی) [قدیمی] = زهدان
    * زه ‌زدن: (مصدر لازم) [عامیانه]
    از پا درآمدن به‌سبب ناتوانی و خستگی،
    زیر بار ماندن،
    از زیر بار دررفتن،. توضیح بیشتر ...
  • کلمۀ تحسین، آفرین، خوب، مرحبا،
فارسی به انگلیسی

زه در فارسی به انگلیسی

  • Catgut, Gut, Hypotenuse, Snare, String
فارسی به عربی

زه در فارسی به عربی

  • حبل، خیط، معی، وتر الزاویه القائمه
گویش مازندرانی

زه در گویش مازندرانی

  • زاینده، منی، آب منی
فرهنگ فارسی هوشیار

زه در فرهنگ فارسی هوشیار

  • بمعنی پاداش و نیکی، مزد و جزای نیکی و بمعنی چله ی کمان، تار ساز رشته باریک تابیده که از روده ی گوسفند درست کنند. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید