معنی رده

رده
معادل ابجد

رده در معادل ابجد

رده
  • 209
حل جدول

رده در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

رده در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • دسته، رسته، صف، طبقه، قطار، کلاس، گروه
فرهنگ معین

رده در فرهنگ معین

  • صف، قطار، دسته، هر چیز که در یک راسته باشد. [خوانش: (رَ دِ) (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
  • (رِ یا رَ دِّ) [ع.] (مص ل.) از دین برگشته.
لغت نامه دهخدا

رده در لغت نامه دهخدا

  • رده. [رَدْ دَ / دِ] (از ع، اِ) ناسزا و دشنام. (ناظم الاطباء). ناسزا. (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف). || (اِمص) کفر و زندقه. (لغت محلی شوشتر): اولاً خود نه چنین است که بوبکر خود الا حرب رده نکرد. (کتاب النقض ص 477). رجوع به اهل رده شود. توضیح بیشتر ...
  • رده. [رُدْ دَه ْ] (ع اِ) ج ِ رَدْهه. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به ردهه شود. توضیح بیشتر ...
  • رده. [رَ دَ / دِ] (اِ) دسته و صف. (جهانگیری) (از دانشنامه ٔ علایی ص 77) (غیاث اللغات). رجه. (ناظم الاطباء). صف. (از انجمن آرا) (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف) (برهان) (آنندراج) (فرهنگ اوبهی) (از لغت فرس اسدی):
    سنجد جیلان بدو نیمه شده
    نقطه ٔ سرمه بر او یک رده.
    رودکی.
    همی سخت هر گوهری یک رده
    چو از خاک تا تیغ گشت آژده.
    فردوسی.
    همه موبدان پیش تختش رده
    هم اسپهبدان پیش او صف زده.
    فردوسی.
    مگر روز نوروز و جشن سده
    که او پیش رفتی میان رده. توضیح بیشتر ...
  • رده. [رَدْه ْ] (ع مص) سنگ انداختن کسی را: ردهه بحجر؛ سنگ انداخت او را. || بزرگ و کلان ساختن خانه یا چیزی را: رده البیت. || به شجاعت و جوانمردی مهتر قومی گردیدن: رده فلان القوم. (ناظم الاطباء) (از آنندراج) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • رده. [رَ دَه ْ] (ع اِ) رَدْه. ج ِ رَدْهه. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ج ِ ردهه، مغاک در زمین بلند درشت یا در سنگ که آب در وی گرد آید. (آنندراج). رجوع به رَدْهه و رَدْه شود. توضیح بیشتر ...
  • رده. [رَدْه ْ] (ع اِ) رَدَه ْ. ج ِ رَدْهه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به ردهه شود. توضیح بیشتر ...
  • رده. [رَ دِه ْ] (ع ص) نیک سخت استوارخلقت ستیهنده و لجوج که مغلوب نشود. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • رده. [رَدْ دَ] (اِخ) دهی است از دهستان تبادگان بخش حومه ٔ شهرستان مشهد. سکنه ٔ آن 278 تن. آب آنجا از قنات. محصول عمده ٔ آن غلات و راه آنجا اتومبیلرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

رده در فرهنگ عمید

  • رج، رجه، صف، رسته، قطار: رده برکشیده سپاهش دو میل / به دست چپش هفتصد زنده‌پیل (فردوسی: ۱/۱۶)،
    (زیست‌شناسی) از واحدهای رده‌بندی جانوران و گیاهان که پس از شاخه و قبل از راسته قرار دارد،
    مقام،
    کلاسه،. توضیح بیشتر ...
  • ارتداد، از دین‌برگشتگی،
فارسی به انگلیسی

رده در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

رده در فارسی به عربی

گویش مازندرانی

رده در گویش مازندرانی

فرهنگ فارسی هوشیار

رده در فرهنگ فارسی هوشیار

فارسی به ایتالیایی

رده در فارسی به ایتالیایی

واژه پیشنهادی

رده در واژه پیشنهادی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید