معنی دده

دده
معادل ابجد

دده در معادل ابجد

دده
  • 13
حل جدول

دده در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

دده در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • آباجی، آبجی، باجی، خواهر، همشیره، جد، دایی، کاکا، کنیز
فرهنگ معین

دده در فرهنگ معین

  • (دَ دَ) [تُر. ] (اِ. ) پرستار کودک که زن باشد. ج. ددگان، دادگان. توضیح بیشتر ...
  • جانور درنده، قلندر. [خوانش: (دَ دِ) [په.] (اِ.)]
لغت نامه دهخدا

دده در لغت نامه دهخدا

  • دده. [دَ دَ / دِ] (اِ) سبع. (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی). جانور دشتی بود. (اوبهی). درنده. جانور درنده. دد. (برهان). وحش. جانور درنده از بهایم. مقابل دام. (از شرفنامه). چارپایه که درنده باشد مثل شیر و غیره. (غیاث). ج، ددگان: معاویه السلمی گفت یا رسول اﷲ دشمن اندر حصار چنان بود که دده اندر سوراخ. (ترجمه ٔ طبری بلعمی).
    عهد و میثاق باز تازه کنیم
    از سحرگاه تا بوقت نماز
    باز پدواز خویش بازشویم
    چون دده باز جنبد از پدواز. توضیح بیشتر ...
  • دده. [دَ دَ] (ترکی، اِ) کنیز را گویند که فرزندان کلان می کند. (برهان). مربیه ٔ طفل از اطفال اعیان. زنی که تربیت طفلی کند. مقابل لله یعنی مردی که بدین کار مأمور باشد. در تداول گویند: من لله و دده ٔ او نیستم، یعنی مربی یا مربیه ٔاو نیستم. امه ٔ سیاه پوست. صورتی از دادا. مقابل لالا. کنیز. مقابل کاکا یعنی عبد سیاه پوست. بنده ٔ سیاه مادینه. کنیز سیاه زرخرید. وصیفه. جاریه. داه. خطاب کنیزکان عموماً و کنیزی که طفلی را بزرگ کرده است خصوصاً. توضیح بیشتر ...
  • دده. [دَ دَ] (اِخ) فاضل افندی او راست: لجهالفوائد و رساله فی السیاسه الشرعیه. (کشف الظنون). توضیح بیشتر ...
  • دده. [دَ دَ] (اِخ) چلبی بن حمداﷲبن شیخ اماسی از خوشنویسان بلاد عثمانی بوده است. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

دده در فرهنگ عمید

  • =دد: که گویی که پرورد خواهد تو را / کدامین دده خورْد خواهد تو را (نظامی۵: ۷۷۸)،. توضیح بیشتر ...
  • کنیزی که مسئول پرورش و بزرگ کردن اطفال است، دایه،
ترکی به فارسی

دده در ترکی به فارسی

گویش مازندرانی

دده در گویش مازندرانی

  • خواهر، مادر، مادربزرگ
فرهنگ عوامانه

دده در فرهنگ عوامانه

  • کنیز سیاه را گویند.
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید