معنی حیات

حیات
معادل ابجد

حیات در معادل ابجد

حیات
  • 419
حل جدول

حیات در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

حیات در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • بود، تعیش، جان، زندگانی، زندگی، زیست، طول عمر، عمر،
    (متضاد) ممات. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

حیات در فرهنگ معین

  • (مص ل.) زنده بودن، (اِمص.) زندگانی. [خوانش: (حَ) [ع. حیاه]]
لغت نامه دهخدا

حیات در لغت نامه دهخدا

  • حیات. [ح َ] (ع اِمص) عمر. زیست. زندگی. مقابل ِ ممات. زندگانی. (آنندراج):
    کی باشدت نجات ز صفرای روزگار
    تاباشدت حیات ز خضرای آسمان.
    خاقانی.
    و جاودانی و دوباره از صفات اوست و با لفظ دادن و یافتن مستعمل. (آنندراج):
    از داغ تازگی جگر پاره پاره یافت
    از آفتاب صبح حیات دوباره یافت.
    صائب.
    - آب حیات:
    شنیده ای که سکندر برفت تا ظلمات
    بچند محنت و خورد آنکه خورد آب حیات.
    سعدی.
    - حیات بخش،: آب و هوایش حیاتبخش هر طبیعت و مزاج. توضیح بیشتر ...
  • حیات. [ح َی ْ یا] (ع اِ) ج ِ حیه. مارها. (غیاث) (آنندراج). رجوع به حیه شود. || کرمان دراز بزرگ که در امعاءالدقاق افتد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی). کرمهای دراز. (غیاث). || (اِخ) ستاره ها که مابین فرقدین و بنات نعش اند. (یادداشت مرحوم دهخدا). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

حیات در فرهنگ عمید

  • زیستن، زنده بودن،

    [مقابلِ ممات] زندگی،
  • حیه۱
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

حیات در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

کلمات بیگانه به فارسی

حیات در کلمات بیگانه به فارسی

فارسی به انگلیسی

حیات در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

حیات در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

حیات در فارسی به عربی

فرهنگ فارسی هوشیار

حیات در فرهنگ فارسی هوشیار

فرهنگ فارسی آزاد

حیات در فرهنگ فارسی آزاد

  • حَیات، زندگی- زنده بودن- زنده شدن،
فارسی به آلمانی

حیات در فارسی به آلمانی

  • Leben (n), Lebensdauer (m), Standzeit (f)
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید