معنی حلی

حلی
معادل ابجد

حلی در معادل ابجد

حلی
  • 48
حل جدول

حلی در حل جدول

فرهنگ معین

حلی در فرهنگ معین

  • (حُ) [ع.] (اِ.) جِ حَلی، زیورها، آرایش ها.
لغت نامه دهخدا

حلی در لغت نامه دهخدا

  • حلی. [ح َل ْی ْ] (ع اِ) پیرایه. (از ترجمان عادل). زیور. (نصاب). پیرایه و زیور از معدنیات باشد یا از سنگ. (منتهی الارب) (آنندراج). ج، حُلی یا حَلی. و حَلیه یک آن. (منتهی الارب) (آنندراج).
    - حلی السیف، پیرایه ٔ شمشیر. حلاهالسیف مانند آن است. (منتهی الارب).
    || (مص) پیرایه کردن زن. (منتهی الارب). (آنندراج). || بازیورشدن. زیور پوشیدن و صاحب زیور گردیدن. || مستفید گردیدن. || حال و حالیه و حلیه نعت است از آن. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • حلی. [ح َ لی ی] (ع ص، اِ) خشک شده ٔ گیاه [نصی]. (منتهی الارب) (آنندراج). حلیه. یکی آن. (از منتهی الارب). ج، احلیه. (منتهی الارب). و رجوع به نصی شود. توضیح بیشتر ...
  • حلی. [ح ُ لی ی] (ع ص، اِ) ج ِ حَلْی ْ. پیرایه ها و زیورها. (از منتهی الارب) (ترجمان عادل). زیورها که از سیم و زرباشد و این جمع حِلیَه است و در فارسی بتخفیف یاء نیز مستعمل میشود. (غیاث): در حلی و حلل خلاف کرده اند چون از زر و نقره بود. (تاریخ قم ص 176). توضیح بیشتر ...
  • حلی. [ح ُ] (اِ) حُلی ّ. (غیاث):
    غم مرد را غذاست چو فارغ شد از جهان
    خون تیغ را حلی است چو بیرون شد از نیام.
    خاقانی.
    بگهرهای تر از لعل لبت
    بحلیهای زر از سیم تنت.
    خاقانی.
    شب چون حلی ستاره در هم پیوست
    ماهم چو ستارگان حلیها بربست
    با بانگ حلی چو در برم آمد مست
    از طالع من حلیش حالی بگسست.
    خاقانی.
    - حلی آب، آن نقوش را گویند که از وزیدن باد بر آب پدید آید.
    - حلی بند، یعنی آراینده ٔ زمین بسبزه و آفریننده ٔ مروارید از قطره ٔ آب. توضیح بیشتر ...
  • حلی. [ح َل ْ لی ی] (ع ص نسبی) منسوب به حل یعنی بازشده و دلیل حلی در برابر دلیل نقضی. توضیح بیشتر ...
  • حلی. [] (اِخ) (بمعنی گردن بند) و آن شهری است در حدود سبط اشیر و فعلاً آن را علیا گویند. (از قاموس کتاب مقدس). توضیح بیشتر ...
  • حلی. [ح ِل ْ لی] (اِخ) حیدربن سلیمان بن داودبن حیدر، مکنی به ابوالحسین (1246- 1304 هَ. ق. ). از بزرگترین علماء و شعرا و بشاعر اهل بیت مشهور است. نسب وی به حسین بن علی بن ابیطالب میرسد. او راست: 1- الدرر الیتم. 2- العقد الفضل. (معجم المطبوعات). توضیح بیشتر ...
  • حلی. [] (اِخ) عبدالعزیزبن سرایابن علی بن ابوالقاسم بن احمدبن نصربن ابی العزیزبن سرایا حلی طایی. ملقب به صفی الدین (677- 750 هَ. ق. ). از دانشمندان و شاعران بزرگ و صاحب قصائد مفصلی است. وی شاعر دولت ارتقی در ماردین بود. در سال 722 هَ. ق. بمصر وارد شد و با قاضی علاءالدین بن اثیر کاتب سر ملاقات کرد و او و سلطان ملک الناصر را در قصیده ای مدح گفت و نیز در مصر با ابن سیداناس و ابوحیانی و بعض دیگر از دانشمندان ملاقات کرد و همه بفضل و دانش وی اعتراف کردند. توضیح بیشتر ...
  • حلی. [] (اِخ) نجم الدین جعفربن حسن بن ابوذکریا یحیی بن حسن بن سعید هذلی. ملقب به محقق و مکنی به ابوالقاسم. از بزرگان دانشمندان و محققان است. وی در ربیعالاول سال 676 هَ. ق. درگذشت. او را تألیفاتی است تحقیقی و عالی. از آنجمله است: 1- کتاب معروف شرائعالاسلام. 2- نکت النهایه. 3- المسائل الغریه. 4- المسائل المصریه. 5- المختصرالنافع. 6- النهایه و نکتها. (معجم المطبوعات). و رجوع به روضات الجنات و ریحانه الادب شود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

حلی در فرهنگ عمید

  • زیور، زینت. δ در فارسی به معنای مفرد به کار می‌رود،
فرهنگ فارسی هوشیار

حلی در فرهنگ فارسی هوشیار

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه