معنی تلخی

تلخی
معادل ابجد

تلخی در معادل ابجد

تلخی
  • 1040
حل جدول

تلخی در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

تلخی در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • مرارت، ناخوشی، ناگواری، بدخلقی،

    (متضاد) خوشی، شیرینی،
لغت نامه دهخدا

تلخی در لغت نامه دهخدا

  • تلخی. [ت َ] (حامص) مرارت چون تلخی بادام و تلخی گلاب و در تلخی می و صهبا کنایه از تندی می و تلخی دریا کنایه از شوری آب. (آنندراج). مرارت و مزه ٔ تلخ. (ناظم الاطباء). مقابل شیرینی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا):
    جهان ما به مثل می شده ست و ما میخوار
    خوشیش بسته به تلخی و خرمی به خمار.
    قمری (از ترجمان البلاغه ٔ رادویانی).
    ای تازه گل که چون ملی از تلخی وخوشی
    چند از درون بخصمی و بیرون بدوستی.
    خاقانی.
    زخم بلا مرهم خودبینی است
    تلخی می مایه ٔ شیرینی است. توضیح بیشتر ...
  • تلخی. [ت َ] (اِخ) دهی از دهستان زاوه است که در بخش حومه ٔ شهرستان تربت حیدریه واقع است و150تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

تلخی در فرهنگ عمید

  • [مقابلِ شیرینی] یکی از چهار طعم اصلی که ناگوار است، مانند طعم لیموشیرینی که چند دقیقه در مجاورت هوا قرار بگیرد،
    (حاصل مصدر) [مجاز] تلخ و دشوار بودن: تلخی زندگی،
    [مجاز] سختی و بدی زندگانی،
    (حاصل مصدر) [عامیانه، مجاز] ترش‌رو بودن، بدخلق بودن،
    (اسم) [مجاز] شراب،
    (اسم) [عامیانه] = تریاک. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

تلخی در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

تلخی در فارسی به عربی

  • شده الحزن، صفراء
فرهنگ فارسی هوشیار

تلخی در فرهنگ فارسی هوشیار

  • بد مزگی دارا بودن مزه غیر مطبوع مقابل شیرینی، سختی بدی مقابل خوشی: ((تلخی و خوشی و زشت و زیبا بگذشت. )) (گلستان)، ترشرویی بد خلقی. توضیح بیشتر ...
واژه پیشنهادی

تلخی در واژه پیشنهادی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه