معنی بری

بری
معادل ابجد

بری در معادل ابجد

بری
  • 212
حل جدول

بری در حل جدول

  • دور از گناه، بی گناه، پاک از گناه
  • پاک از گناه
  • دور از گناه
  • دوراز گناه، بی گناه، پاک از گناه
فرهنگ معین

بری در فرهنگ معین

  • (بَ) [ع. بری ء.] (ص.) بی گناه، مبرا، پاک. مق. گناهکار.
  • (بَ رِّ) [ع - فا.] (ص نسب.) بیابانی، دشتی.
لغت نامه دهخدا

بری در لغت نامه دهخدا

  • بری. [ب َرْی ْ] (ع مص) تراشیدن تیر را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). تراشیدن. (تاج المصادربیهقی). || مانده و لاغر کردن سفر کسی را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). نزار کردن ستوراز بسیاری راندن و پیش آمدن. (تاج المصادر بیهقی). || عارض شدن. (از اقرب الموارد از تاج). توضیح بیشتر ...
  • بری. [ب َرْی ْ] (اِخ) نام موضعی است. (منتهی الارب).

  • بری. [ب َ را] (ع اِ) خاک. (منتهی الارب). خاک روی زمین. (دهار). تراب. (اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • بری. [ب َ] (از ع، ص) بری ٔ. بری ّ. برکنار. دور:
    بر حال من گِری که بباید گریستن
    بر عاشق غریب ز یار و ز دل بری.
    فرخی.
    بری دان ز افعال چرخ برین را
    نشاید ز دانش نکوهش بری را.
    ناصرخسرو.
    ای آنانکه در صحبت من یگانه و از الفت دیگری بری و بیگانه می باشید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 345).
    چون فلک از عهد سلیمان بری است
    آدمی آنست که اکنون پری است.
    نظامی.
    بود مه و سال ز گردش بری
    تا تو نکردیش تعرف گری.
    نظامی.
    گردن و گوشی ز خصومت بری
    چشم و سرینی به شفاعت گری. توضیح بیشتر ...
  • بری. [ب َ ری ی] (ع ص) تراشیده یا نیکو تراشیده ٔ تیر و قلم و مانند آن. (از منتهی الارب). صفت است از مصدر بَرْی به معنی تراشیدن. (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • بری. [ب َ ری ی] (ع ص) به معنی بری ٔ است. (از اقرب الموارد). بی عیب. (دهار). و رجوع به بری ٔ و بَری شود. توضیح بیشتر ...
  • بری. [ب َرْ ری] (ص نسبی) منسوب به برّ. خلاف بحری. (اقرب الموارد). هر شی ٔ که در زمین خشک و صحرا باشد. (غیاث). بیابانی. دشتی. || موجود زیست کننده در خشکی. مقابل موجود آبی:
    بحر و بر هر دو زیر فرمانش
    بری و بحری آفرین خوانش.
    نظامی.
    || صحرائی. مقابل بستانی (در گیاه). (از اقرب الموارد). مقابل ریفی. خودرو. جنگلی. دهاتی. (ناظم الاطباء). || وحشی. خلاف اهلی (در حیوان). (از اقرب الموارد). || (اِ) قسمی از عود بخور. (یادداشت دهخدا). توضیح بیشتر ...
  • بری. [ب ِرْ ری] (ص نسبی) منسوب به بِرّ، و تأنیث آن برّیه است. (یادداشت دهخدا). رجوع به بر و بریه شود. توضیح بیشتر ...
  • بری. [ب ُ را] (ع اِ) ج ِ بُره. (منتهی الارب). رجوع به بره شود. توضیح بیشتر ...
  • بری. [ب ُرْ را] (ع اِ) کلمه ٔ طیبه. (از منتهی الارب). سخن نیک و طیب، و آن مأخوذ ازبِرّ است به معنی لطف و شفقت. (از ذیل اقرب الموارداز تاج). کلام خوب محبت آمیز مطبوع. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • بری. [ب ُ] (حامص) (از: بر، ریشه ٔ بریدن + ی حاصل مصدری) پسوند کلمات قرار گیرد: بله بری. چله بری. راه بری. رشته بری. سنگ بری. شیشه بری. کاربری. گچ بری. توضیح بیشتر ...
  • بری. [ب ُرْ ری ی] (ع ص نسبی) منسوب به بُرّ، به معنی گندم، که خرید و فروش این متاع را افاده می نماید. (از الانساب سمعانی). توضیح بیشتر ...
  • بری ٔ. [ب َ] (ع ص) پاک از چیزی و بیزار. (منتهی الارب). بیزار. (دهار). بی جرم. (نصاب). خِلْو. طِلق. (منتهی الارب). ج، بَریئون، بُرَآء، بِراء، أبراء، أبرئاء، أبریاء، بُراء، بِراء. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء): اًننی بری ٔ مما تشرکون. (قرآن 19/6 و 78). اَنّی بَری ٌٔ ممّا تشرکون. (قرآن 54/11)، من بیزارم از آنچه شرک می آورید. اًنی بری ٔ منکم. (قرآن 48/8)، من از شما بیزارم. اًن اﷲ بری ٔ من المشرکین. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

بری در فرهنگ عمید

  • بی‌گناه، پاک از گناه،

    بیزار، دوری گزیننده،

    برکنار، دور،
  • مربوط به بَرّ، بیابانی،
    [مقابلِ بحری] ساکن خشکی: جانوران بری،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

بری در فارسی به انگلیسی

عربی به فارسی

بری در عربی به فارسی

  • بخشیدن (گناه) , امرزیدن , عفو کردن , کسی را از گناه بری کردن , اعلا م بی تقصیری کردن , بری الذمه کردن , کسی را ازانجام تعهدی معاف ساختن , پاک کردن , مبرا کردن , تبرءه کردن , روسفید کردن , برطرف کردن , اداکردن , از عهده برامدن , انجام وظیفه کردن , پرداختن و تصفیه کردن (وام و ادعا) , ادای (دین) نمودن , براءت (ذمه) کردن. توضیح بیشتر ...
گویش مازندرانی

بری در گویش مازندرانی

  • بره
  • بابی
  • چوبی بلند که با آن آتش تنور یا اجاق را به هم می زنند
  • از انواع قرقی
فرهنگ فارسی هوشیار

بری در فرهنگ فارسی هوشیار

  • خاک روی زمین، تراب
فرهنگ فارسی آزاد

بری در فرهنگ فارسی آزاد

  • بَرِیء، بَرِیّ، بیزار، برکنار، بی گناه، خالص (جمع: بٌرَآء، بَرِیئٌون)،. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید