معنی باز

باز
معادل ابجد

باز در معادل ابجد

باز
  • 10
حل جدول

باز در حل جدول

  • مفتوح
  • مقابل اسید
  • مقابل بسته
  • بار دیگر
  • پرنده شکاری
  • پرنده شکاری، مقابل اسید، مفتوح، مقابل بسته، بار دیگر
مترادف و متضاد زبان فارسی

باز در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • نیز، هم، همچنین، گشاده، منبسط، گشوده، مفتوح، وا، ازنو، دوباره، دایر، برقرار، برپا، سنقر، قوش، قلیا، باج، باژ، خراج، جدا، روشن، منفصل، روباز، بی‌مانع، آزاد، فاصله‌دار، چا،
    (متضاد) بسته، اسید،. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

باز در فرهنگ معین

  • [فر. ] (اِ. ) اجسامی جامد و سفیدرنگ و بسیار نمگیر که در آب بسیار حل می شوند و در اثر گرما خیلی زود گداخته می گردند. توضیح بیشتر ...
  • (حر اض.) به سوی، به طرف.
  • [په. ] (اِ. ) پرنده ای شکاری با چنگال های قوی و منقاری کوتاه و محکم. توضیح بیشتر ...
  • پسوندی که به آخر برخی واژه ها افزوده می شود و معنای «تا این زمان » را می دهد مانند: از دیرباز، بر سر افعال درآید به معنی دوباره، از نو: بازگشتن، بازیافتن. [خوانش: [په. ]]. توضیح بیشتر ...
  • [په.] (ص.) گشاد، گشوده.
  • از سرِ انگشتان تا آرنج، فاصله دو دست موقعی که از طرفین گشوده شود،. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

باز در لغت نامه دهخدا

  • باز. (اِ) گشادگی میان هر دو دست را گویند چون از هم بگشایند و آنرا نیز بترکی قلاج خوانند و بعربی باع گویند. و به این معنی بازای فارسی هم آمده است. (برهان) (دِمزن). باع یعنی ارش باشد و آن از بن دست بود تا سر انگشت. (صحاح الفرس). بتازی باع گویند. (جهانگیری). گز و ارش که به وی جامه پیمایند. از بن بغل تا سر انگشت دست. (حاشیه ٔفرهنگ خطی اسدی نخجوانی). ارش بود. (لغت فرس اسدی چ عباس اقبال ص 173). باع. (مهذب الاسماء) (شعوری ج 1 ورق 165). توضیح بیشتر ...
  • باز. (پیشوند) بر سر افعال می آید و همان معانی یا مفاهیم دیگری را به فعل می بخشد. ناظم الاطباء نویسد: چون این کلمه را بر سر فعل درآورند معنی تکرار صدور به آن میدهد و یا در معانی آن تغییری وارد میکند - انتهی. و گاه نیز زاید بنظر میرسد: بازآزردن. بازآمدن. بازآوردن. بازافتادن. بازبردن. بازبستن. بازبودن. بازبوییدن. بازپراندن. بازپرسیدن. بازپس رفتن. بازجستن. بازچیدن. بازخریدن. بازخواندن. بازخوردن. بازدادن. توضیح بیشتر ...
  • باز. (ق) تکرار و معاودت چنانکه گویند باز بگو یعنی مکرر بگو و باز چه میگوید یعنی دیگرچه میگوید. (برهان). تکرار و معاودت کاری. (غیاث). دیگر. (انجمن آرا) (آنندراج) (جهانگیری) (رشیدی). رجعت. (شرفنامه ٔ منیری). معاودت. (فرهنگ سروری) (رشیدی). بازگشت و تکرار و معاودت و اعاده. (ناظم الاطباء) (شعوری ج 1 ورق 165). تکرار. (شعوری). بار دیگر. (شعوری). برگشتن. (غیاث). دوباره. مکرر. (التفهیم). دگر. چنانکه گفته اند: باز آوردی حکایت پیچاپیچ. توضیح بیشتر ...
  • باز. (اِ) باج و خراج را نیز گویند و به این معنی با زای فارسی هم درست است. (برهان). باج و خراج. (غیاث) (ناظم الاطباء). خراج که آنرا باج و باژ گویند. (شرفنامه ٔ منیری). و باژ به زای فارسی نیز آمده. (فرهنگ سروری). باژ. باج. (رشیدی). باج. (دِمزن). || بمعنی گذرگاه سیل هم آمده است. (برهان) (دِمزن). گذرگاه. (غیاث) (انجمن آرا) (آنندراج) (جهانگیری) (شعوری ج 1 ورق 165):
    گر این باز بندم بزابلستان
    بگیرم شهی تا به کابلستان.
    اسدی. توضیح بیشتر ...
  • باز. (ع اِ) مبنیاً علی الکسر، همواره با خاز بصورت خازباز آید و خازباز مگسی است که در مرغزارها میباشد. (ازتاج العروس). رجوع به خازباز شود. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • باز. [بازز] (ع ص) اسم فاعل از بَزّ. رجوع به بَزّ شود.

  • باز. (اِخ) ابراهیم باز. محدث بود. (منتهی الارب). صاحب تاج العروس آرد: ابراهیم بن محمدبن باز اندلسی. از اصحاب سحنون و از محدثان بود و بسال 273 هَ. ق. درگذشت. رجوع به تاج العروس شود. توضیح بیشتر ...
  • باز. (اِخ) ابوعلی حسین بن نصربن حسن بن سعدبن عبداﷲبن باز موصلی. از محدثان بود. (از تاج العروس). توضیح بیشتر ...
  • باز. (اِخ) باژ. معرب آن فاز است. قریه ای است بین طوس و نیشابور که گروهی از نام آوران از آن برخاستند. (از تاج العروس). قریه ای است میان طوس و نیشابور. (مرآت البلدان ج 1 ص 160). این قریه مهد شاعر بنام ایران فردوسی میباشد: استاد ابوالقاسم فردوسی از دهاقین طوس بود از دیهی که آن دیه را باز خوانند. (چهارمقاله). و رجوع به فاز و باژ شود. توضیح بیشتر ...
  • باز. (اِ) پرنده ای است مشهور و معروف که سلاطین و اکابر شکار فرمایند. (برهان). نام طایر شکاری. (غیاث). شهباز. (دِمزن). بمعنی باز شکاری مشهور است. (انجمن آرا). بمعنی باز شکاری مشهور است و آن را بتازی بازی گویند. (آنندراج). مرغ معروف شکاری. (رشیدی). جانور درنده ٔ مشهور است که بکار پادشاهان بازی است (؟) (از نسخه ٔ خطی شرفنامه ٔ منیری متعلق بکتابخانه ٔلغت نامه). مرغ شکاری معروف و باز هم بتازی بازی است. (رشیدی). توضیح بیشتر ...
  • باز. (ص) گشاده که در مقابل بسته باشد. (برهان) (دِمزن). گشاده. (غیاث) (انجمن آرا) (آنندراج) (سروری) (رشیدی) (لغت فرس اسدی چ عباس اقبال ص 181). گشوده. مفتوح. (جهانگیری). گشاده چنانکه فلان در باز است. (معیار جمالی). گشاده و واکرده. (ناظم الاطباء). مفتوح. مقابل بسته و فراز:
    نه مرا جای زیر سایه ٔ تو
    نه ز آتش دهی بحشر جواز
    زستن و مردنت یکی است مرا
    غلبکن در چه باز یا چه فراز.
    ابوشکور.
    برجاس او [هدهد] بسر بر گه باز و گه فراز
    چون چاکری که سجده برد پیش شاه ری. توضیح بیشتر ...
  • باز. [زِ] (حرف اضافه) سوی و طرف و جانب. (برهان) (دِمزن) (جهانگیری). جانب. (غیاث). سوی و جانب باشد. (انجمن آرا) (آنندراج). جانب. (رشیدی) (التفهیم). رشیدی آرد: سامانی مرادف «با» گفته که بمعنی بای جاره است که برای الصاق آید و صحیح آن است که در شعر سوزنی:
    آن حسام بن حسامی که حسام ظفرش
    هرگز از خصم به الزام نشد باز نیام.
    به همین معنی است یعنی به نیام نرفت چه بمعنی سوی در هیچ نسخه ٔ دیگر به نظر نرسیده و بمعنی بای الصاق بسیار آمده چنانچه گویند باز او گفتم یعنی به او گفتم و باز خانه شد یعنی به خانه شد و از این جاست که اهل خراسان گویند بزو گفت یعنی به او گفت. توضیح بیشتر ...
  • باز. (اِخ) موضعی در سیستان. مرحوم ملک الشعراء بهار در تاریخ سیستان حاشیه ٔ ص 187 احتمال داده اند که محلی بوده است در سیستان. رجوع به تاریخ سیستان حاشیه ٔ ص 187 شود. توضیح بیشتر ...
  • باز. (اِخ) قریه ای است به شش فرسخی مرو که گروهی از محدثان معروف به بازیون بدان منسوبند. (از تاج العروس) (معجم البلدان) (مرآت البلدان ج 1 ص 160) (مراصد الاطلاع). نام قریه ای به هفت فرسنگی مرو. (دِمزن). توضیح بیشتر ...
  • باز. (اِخ) دهی است از دهستان پشتکوه بخش شهرستان یزد که در 46 هزارگزی جنوب باختر نیر و 13 هزارگزی راه فرعی نیر به ابرقو در کوهستان واقع است. سرزمینی است گرم با 198 تن سکنه. آبش از قنات و محصولش غلات، اشجار، انار، سردرختی وشغل مردمش زراعت و صنایع دستی اهالی کرباس بافی و راهش مالرو میباشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10). توضیح بیشتر ...
  • باز. (فعل امر) امر به بازی کردن، یعنی بباز و بازی کن. (برهان) (دِمزن). صیغه ٔ امر از باختن و بازیدن. (غیاث). امر به باختن. (رشیدی). امر از بازیدن است. (جهانگیری) (شعوری ج 1 ورق 165). || (نف مرخم) مخفف بازنده. بازی کننده. که دوست گیرد. عامل. فاعل. بازنده را نیز گویند و این معنی بدون ترکیب گفته نمیشودمانند شطرنج باز و قمارباز و شب باز و امثال آن. (جهانگیری). حرف لعَب چنانکه حقه باز و عمودباز و زنگ باز و جامه باز. توضیح بیشتر ...
  • باز. (اِخ) (رود. ) (در فارس). آبش مایل بشوری همان رودخانه ٔ افزر است که از سه جانب قلعه ٔ شهریاری گذشته بچم کپکاب خنج رسیده رودخانه ٔ باز شود. (فارسنامه ٔ ناصری). توضیح بیشتر ...
  • باز. (اِخ) (ملک. ) فرمانفرمای دیار مغرب. مؤلف حبیب السیر ضمن شرح حال جالینوس آرد: در روضهالصفا مسطور است که جالینوس در وقتی که در بلده ٔ مقدونیه از بلاد یونان اقامت داشت یکی از جواری ملک باز را که فرمانفرمای دیار مغرب بود و جمیع ملوک آن نواحی اطاعت او مینمودند علت برص عارض شد. و باز فی الحال قاصدی جهت آوردن جالینوس نزد نیقاس فرستاد چون نیقاس مخالفت امر ملک باز نمیتوانست نمود جالینوس را رخصت فرمود و حکیم. توضیح بیشتر ...
  • باز. (اِخ) (جرجی افندی) (نقولا یا نیکولا) صاحب مجله ٔ الحسناء در بیروت بود. او راست: 1- آثار التهذیب: و آن عبارتست از خطابه ها وقصایدی که آنها را در جلسات جمعیت تهذیب دختران سوریه ایراد کرده است. و خطب مزبور را جرجی باز در بیروت بسال 1913 م. در 402 صفحه گرد آورده است. 2- الانسان ابن التربیه، چ بیروت 1907 م. 3- الروضه البدیعه فی تاریخ الطبیعه (معرب)، چ بیروت 1881 م. در 402 صفحه. 4- الیاس طراد: خاندان، سیرت، مآثر وی، چ جدعون 1914 م. توضیح بیشتر ...
  • باز. (اِخ) سلیم افندی بن رستم (1275- 1338 هَ. ق. / 1859- 1920 م. ). دادستان ایالت جبل لبنان سابق بود. (معجم المطبوعات ج 1 ستون 516). و زرکلی آرد: سلیم بن رستم بن الیاس بن طنوس باز از علمای حقوق بود، در بیروت متولد شد و در مدارس لبنان تعلیم گرفت و به پیشه ٔ وکالت پرداخت و بسیاری از مناصب قضا را عهده دار شد. حکومت عثمانی وی را به قیر شهر (در خلال جنگ جهانی نخستین) تبعید کرد و پیش از پایان جنگ به میهن خویش بازگشت و آنگاه در بیروت درگذشت. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

باز در فرهنگ عمید

  • دوباره، ازنو، دیگرباره: باز پیدات شد؟
    نیز، هم: اگر حتی یک ذره ملاحظه می‌کردی، باز غنیمت بود،. توضیح بیشتر ...
  • پرنده‌ای شکاری، با منقار خمیده، چنگال‌های قوی، و پرهای قهوه‌ای سیر که بیشتر در کوه‌ها به سر می‌برد و در قدیم آن را برای شکار کردن جانوران تربیت می‌کردند: کند هم‌جنس با هم‌جنس پرواز / کبوتر با کبوتر باز با باز (نظامی۲: ۲۰۹)،
    * باز خشین: (زیست‌شناسی) [قدیمی] نوعی باز تیره‌رنگ با چشم‌های سرخ که پرهای پشتش سیاه است، خشینه: تا نیامیزد با زاغ سیه باز سپید / تا نیامیزد با باز خشین کبک دری (فرخی: ۳۷۸)،. توضیح بیشتر ...
  • مکرراً، ازنو، دوباره (در ترکیب با افعال): بازآوردن، بازایستادن، بازپرسیدن، بازدادن، بازگرفتن، بازگفتن، بازیافتن، پس بر سر این دوراههٴ آز و نیاز / تا هیچ نمانی که نمی‌آیی باز (خیام: ۹۲)،. توضیح بیشتر ...
  • [مقابلِ بسته] ویژگی پنجره، در، روزنه، و مانندِ آن که امکان ورود و خروج از آن وجود داشته باشد، گشوده،
    بدون پوشش: زخم باز،
    [مجاز] در حال کار و فعالیت: مغازه‌ها باز بود،
    گسترده، بدون مانع: دشت‌های باز،
    با فاصلۀ زیاد از هم: دست‌های باز،
    [مجاز] ویژگی ذهن خلاق، پویا، و دارای قدرت درک بالا: ذهن باز،
    بدون عامل بازدارنده، آزاد: فضای باز مطبوعاتی،
    [مجاز] ویژگی چهرۀ بدون اخم و شاد: چهرۀ باز، با روی باز از ما استقبال کرد،
    * باز شدن: (مصدر لازم)
    گشاده‌ شدن، گشوده‌ شدن، وا شدن،
    [مجاز] آمادۀ کار شدن، دایر شدن،
    [قدیمی] بازگشتن: به اصل باز شود فرع و هست نزد خرد / هم این حدیث مسلّم هم این مثل مضروب (ادیب صابر: ۲۱)،
    کنار رفتن،
    گشوده شدن گره،
    * باز کردن: (مصدر متعدی)
    [مقابلِ بستن] گشودن، وا کردن،
    [مجاز] آمادۀ کار کردن، دایر کردن،
    کنار رفتن،
    گشودن گره،
    [مجاز] به‌روشنی بیان کردن یک مطلب پیچیده،
    روشن کردن رادیو یا تلویزیون،
    گشودن راه،
    [قدیمی] اصلاح موی سر یا صورت،
    عزل کردن،
    [قدیمی] منهدم کردن،
    ۱۱. توضیح بیشتر ...
  • باختن
    بازی‌کننده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): آب‌باز، چترباز، شطرنج‌باز، گاوباز، قمارباز،
    علاقه‌مند به (در ترکیب با کلمۀ دیگر): خروس‌باز، کبوترباز، گُل‌باز، رفیق‌باز،
    دارای مهارت در چیزی و عمل‌کننده به آن (در ترکیب با کلمۀ دیگر): حقه‌باز، کلک‌باز،
    بازنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): جانباز،. توضیح بیشتر ...
  • هر مادۀ حاصل از ترکیب اکسیدها با آب که در ترکیب با اسیدها، نمک و آب ایجاد می‌کند و رنگ کاغذ تورنسل در تماس با محلول آن آبی شود،. توضیح بیشتر ...
  • واحد اندازه‌گیری طول برابر با اندازۀ سرانگشتان تا آرنج،
    واحد اندازه‌گیری طول برابر با امتداد دو دست درحالی‌که دست‌ها به‌صورت افقی از هم بازشده، ارش، ارج: شده به چشم من از شادی زیارت تو / دو سال همچو دو روز و دو میل همچو دو باز (لامعی: ۵۶)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

باز در فارسی به انگلیسی

  • Again, Broad, Clear, Demonstrative, Detached, Falcon, Still, Obtuse, Open, Open-Ended, Plain, Re-, Unattached, Widespread. توضیح بیشتر ...
فارسی به ترکی

باز در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

باز در فارسی به عربی

  • ثانیه، صقر، مفتوح، هادی
گویش مازندرانی

باز در گویش مازندرانی

  • نوعی پرنده شکاری، سنجاقک، صدای جیرجیرک
فرهنگ فارسی هوشیار

باز در فرهنگ فارسی هوشیار

  • پرنده ایست مشهور و معروف که سلاطین و اکابر آنرا شکار میکردند گشاده، گشوده، جدا گشاده، گشوده، جدا. توضیح بیشتر ...
فارسی به آلمانی

باز در فارسی به آلمانی

  • Aufmachen, Aufschlagen, Eröffnen, Erschließen, Offen, Öffnen, Öffnet, Noch einmal [adverb], Wieder, Wiederum, Zurück. توضیح بیشتر ...
واژه پیشنهادی

باز در واژه پیشنهادی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه