معنی گنده

گنده
معادل ابجد

گنده در معادل ابجد

گنده
  • 79
حل جدول

گنده در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

گنده در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • بزرگ، درشت، زمخت، ستبر، ستبر، ضخیم، کلفت، ناهموار،
    (متضاد) کوچولو. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

گنده در فرهنگ معین

  • (گَ دِ) (ص.) گندیده، عفن.
  • (گُ دَ یا دِ) (ص.) درشت، خشن.
  • گلوله ای که از خمیر به جهت یک عدد نان درست کنند؛ چانه خمیر، (ص. ) مدور، گرد، کوفته بزرگی که از گوشت سازند و در شله پلو و آتش اندازند، گرهی که از بدن برآید و درد نکند؛ ثؤلول، آژخ، تخته کفشگران. [خوانش: (گُ دَ یا دِ) (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

گنده در لغت نامه دهخدا

  • گنده. [گ َ دَ / دِ] (ص) گندیده و عفن. فژغند. (لغت فرس). شَماغَنده. شَمغَند. شَمغَنده. (برهان). غَسّاق. منتن. (منتهی الارب). متعفن:
    معذور است ار با تو نسازد زنت ای غر
    زآن گنده دهان تو و زآن بینی فرغند.
    عماره.
    به جای خشتچه گر بیست نافه بردوزی
    هم ایچ کم نشود بوی گنده از بغلت.
    عماره.
    پیامش چو بشنید شاه یمن
    بپژمرد چون زآب گنده سمن.
    فردوسی.
    تا پای نهند بر سر حران
    با کون فراخ گنده و ژنده.
    عسجدی یا عنصری.
    ازبوستان دنیا تا خوک زاد زان پیر
    تلخ است و شور و گنده خوشبوی و چرب و شیرین. توضیح بیشتر ...
  • گنده. [گ َ دَ / دِ] (ص، اِ) بوی بد. || فتق دار. || اخته و خایه برآورده. || مرد پیر. || زن پیر. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • گنده. [گ ُ دَ / دِ] (ص) (عامیانه) معروف است که در مقابل باریک باشد. (برهان). زبر. درشت. خشن. ستبر (سطبر). ناهموار. غلیظ. ضخیم: آبفت، پارچه ٔ گنده و سطبر باشد. (برهان). استبرق، دیبای گنده. (منتهی الارب). دیوجامه، جامه ای باشد از پلاس گنده که در روزهای جنگ پوشند. (برهان). || در تداول عوام، بزرگ و چاق و ضخیم و حجیم.
    - امثال:
    سر گنده اش زیرلحاف است. (امثال و حکم دهخدا ج 2 ص 968).
    || به حد مردان یا زنان رسیده. کسی که سال او از حد صغر گذشته است: مرد گنده ! زن گنده ! این کارهای بچه گانه از تو سزاوار نیست. توضیح بیشتر ...
  • گنده. [گ ُ دَ / دِ] (اِ) پهلوی گوندک، ارمنی گوند، (گلوله کره)، گندک (گلوله کره). رجوع شود به اساس اشتقاق فارسی و هوبشمان 936. به این معنی نیز در اراک (سلطان آباد) گنده. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین). گلوله ای که از خمیر به جهت یک ته نان کنند. (برهان). چانه ٔ خمیر. || چیز مدور. (انجمن آرا) (آنندراج). || کوفته ٔ بزرگی را گویند که از گوشت سازند و در شله پلاو و آش اندازند. (برهان):
    من بگویم صفت گنده ٔ پرواری گرم
    گو بگویند مرا مدعیان کوفته خوار. توضیح بیشتر ...
  • گنده. [گ َ دَ / دِ] (هندی، اِ) حیوانی است که در هندوستان به ویژه در سواحل گنگ فراوان دیده میشود. به شکل گاومیش و پوستش سیاه و فلس دار است، دارای غبغب و سه سم است، و در هر پای آن یک صفر (لکه ٔ زرد) بزرگ در جلو و دو صفر (لکه ٔ زرد) در دو طرف دیده میشود. دمش کوتاه و چشمانش تا نزدیکی گونه مخطط است، و در طرف بینی آن شاخی است که به طرف بالا برگشته است. براهمه گوشت آن را میخورند و خود دیدم که بچه ای از آن فیلی را که متعرض آن شده بود به شدت زد و با شاخ خود دست او را مجروح ساخت. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

گنده در فرهنگ عمید

  • بدبو، هر‌چیزی که بوی بد بدهد، گندیده،
  • [مقابلِ کوچک] [عامیانه] بزرگ، کلان،
    (اسم) [قدیمی] گلولۀ خمیر،
    (اسم) [قدیمی] گلولۀ پنبه،
    (اسم) [قدیمی] = کوفته. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

گنده در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

گنده در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

گنده در فارسی به عربی

گویش مازندرانی

گنده در گویش مازندرانی

فرهنگ فارسی هوشیار

گنده در فرهنگ فارسی هوشیار

  • خشن، ستبر، درشت، زبر، ناهموار
فارسی به آلمانی

گنده در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید