معنی کی

کی
معادل ابجد

کی در معادل ابجد

کی
  • 30
حل جدول

کی در حل جدول

  • لقب سلاطین پیشدادی
  • چه کسی
  • چه وقت
  • چه وقت، چه کسی، لقب سلاطین پیشدادی
فرهنگ معین

کی در فرهنگ معین

  • چه وقت ¿ چه زمان ¿: کی آمد، کی رفت، چگونه، چطور. [خوانش: (~. ) (ادات استفهام، ق. استفهام زمان)]. توضیح بیشتر ...
  • (ق. ادات استفهام، ضمیر استفهامی) که ¿ چه کس ¿
  • گاه به کلمه ای ملحق شود و قید سازد: پس پسکی، گاه به اسم ملحق گردد و صفت سازد. (به معنی دارنده و صاحب): آبکی. [خوانش: (پس)]. توضیح بیشتر ...
  • (کَ) (اِ.) پادشاه بزرگ و قهار.
  • (کَ یا کِ) (ص.) پاک، خالص.
لغت نامه دهخدا

کی در لغت نامه دهخدا

  • کی. [ک َ / ک ِ] (ق) کدام و چه وقت. (برهان). کدام وقت. (فرهنگ رشیدی). کلمه ای است که برای استفهام زمان می آید. (غیاث). استفهام فی الزمان یعنی برای طلب تعیین زمان. (آنندراج). کلمه ٔ غیرموصول به معنی چه وقت و چه زمان و چه جا و کجا که مانند معین فعل در استفهام و تمنا و انکار استعمال می گردد، مانند: کی باشد یعنی چه وقت باشد و مانند: کی آمد و کی رفت یعنی چه وقت آمد و چه وقت رفت و کجا آمد و کجا رفت. (ناظم الاطباء). چه وقت. توضیح بیشتر ...
  • کی. [ک َ / ک ِ] (حرف ربط + حرف ندا) (از: «که »، حرف ربط + «ای »، حرف ندا) مخفف که ای. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کای:
    ورا گفت کی گیو شاد آمدی
    خرد را چو شایسته داد آمدی.
    فردوسی.
    بدو گفت کی یادگار مهان
    پسندیده و ناسپرده جهان.
    فردوسی. توضیح بیشتر ...
  • کی. (ادات استفهام، ضمیر استفهامی) که. چه کس و کدام کس. و کی است، یعنی چه کس هست و کی آمد و کی رفت، یعنی کدام کس آمد و کدام کس رفت. (ناظم الاطباء). که ؟ چه کس ؟ کدام کس ؟ (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). که ؟ چه کس ؟توضیح آنکه چون کی (= که) به «است » ملحق گردد به صورت کیست نوشته شود. (فرهنگ فارسی معین):
    خود غم دندان به کی توانم گفتن
    زرین گشتم برون سیمین دندان.
    رودکی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
    بدان تا نداند که من خود کیم
    بدیشان سپرده زبهر چیم. توضیح بیشتر ...
  • کی. [ک َ / ک ِ] (اِ) مَلِک باشد. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 516). پادشاه بلندقدر و بزرگ مرتبه را گویند. (صحاح الفرس، از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). جبار. (مفاتیح العلوم خوارزمی، از یادداشت ایضاً): کیقباد. کیکاوس. کیخسرو. کی لهراسب. کی بشتاسب. کی اردشیر. ج، کیان. (مفاتیح العلوم ایضاً). پادشاه پادشاهان، و بعضی گفته اند پادشاه بلندقدر، و این نام از کیوان گرفته اند و جمع آن کیان است و این نام را زال به قباد داده است، و در قدیم چهار پادشاه را کی می گفتند: کیقباد، کیکاوس، کیخسرو، کی لهراسب، و در کیومرث تأمل است چنانکه در کاف فارسی [گاف] بیاید. توضیح بیشتر ...
  • کی. [ک َ] (اِخ) لقب قباد. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بعضی گویند این نام را زال پدر رستم به قباد گذاشت و کیقبادخواند. (برهان): و این سخن از زال برخاست که قباد را کی لقب نهاد. (مجمل التواریخ و القصص ص 29). و رجوع به کی (معنی اول و دوم و پنجم) شود. توضیح بیشتر ...
  • کی ٔ. [ک َی ْءْ] (ع ص) سست و بددل. کیاءه. کاءه. (از منتهی الارب). سست و ضعیف و بددل و جبان. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • کی ٔ. [ک َی ْءْ] (ع مص) ترسیدن و بددل شدن. (تاج المصادر بیهقی) (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء): کاء عن الامر یکی ٔ کیئاً و کیئه؛ سست شد و بازایستاد، و گویندچشم از آن برگرفت و به سوی آن برنگردانید، و گویند بیمناک و هراسناک گردید از آن. (از اقرب الموارد). چشم از چیزی بازداشتن که آن را کراهت دارد. (زوزنی). توضیح بیشتر ...
  • کی. [ک َی ی] (ع مص) داغ کردن. (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان القرآن). داغ کردن از آهن گرم و جز آن، و گویند: آخر الدواء الکی. (از منتهی الارب). داغ کردن با آهن تافته و جز آن. (ناظم الاطباء): کواه یکویه کیاً (واویهالعین یائیهاللاّم)، پوست آن را با آهن و جز آن داغ کرد. و داغ کننده را «کاو» (کاوی) و داغ شده را «مکوی » نامند. (از اقرب الموارد).
    - امثال:
    آخر الدواء الکی، «کی » داغ یعنی آهن تافته ای است که بر بعضی جراحات نهند و مراد آنکه وسایل صعب را آنگاه به کار برند که چاره های سهل بی اثر ماند. توضیح بیشتر ...
  • کی. [ک َی ی] (ع اِ) علامت و نشان سوختگی در پوست. داغ. (ناظم الاطباء). «کی » در اصل «کَوْی » بود واو را قلب به «یا»کردند، و عامه آن را به صورت اصل آن به کار برند. (از اقرب الموارد). داغی که با آهن تافته و جز آن بر عضوی نهند. (ناظم الاطباء). در عربی، به معنی داغ باشد که بر دست و پا و اعضای دیگر نهند. (برهان). نشان سوختگی در پوست. داغ. (فرهنگ فارسی معین):
    ای در بر سران قویدل نهفته سر
    وی بر دل کیان مبارز نهاده کی. توضیح بیشتر ...
  • کی. [ک َ] (ع اِ، حرف) به سه نوع است، اسم مختصر از «کیف » کقوله:
    کی تجنحون الی سلم و ماثئرت
    قتلاکم و لظی الهیجاء تضطرم.
    (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
    اسم مختصر از کیف. (آنندراج). به معنی کیف یعنی چگونه. (ناظم الاطباء). || دوم به منزله ٔ لام تعلیل و آن بر مای استفهامیه آید در سؤال از علت، مثل: «کیمه » به معنی «لمه » و بر مای مصدریه، مانند: جئتک کیما تکرم. و بر «اَن » مصدریه ٔ مضمر، کقولک: جئت کی تکرم، و قولک: لم فعلت کذا فتقول: کی یکون کذا و تنصب الفعل المستقبل. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

کی در فرهنگ عمید

  • چه‌وقت؟، چه‌هنگام؟، چه‌زمانی؟،

    چگونه؟،
  • هریک پادشاهان کیانی، مانندِ کیقباد، کیکاووس، کیخسرو،
    [جمع: کیان] پادشاه بزرگ، شاهنشاه: کی‌کردار بر اورنگ بزرگی بنشین / می‌گردان که جهان یاوه و گردان استا (دقیقی: ۹۵)،
    (صفت) خالص، پاک: شدستم بی‌شک و بی‌شبهه بر وی / پذیرفتم مر او را از دل کی (زراتشت‌بهرام: رشیدی: کی)،. توضیح بیشتر ...
  • داغ کردن پوست بدن با آهن تفته،
    (اسم) جای سوختگی با آهن گداخته،. توضیح بیشتر ...
  • چه کسی؟، کدام شخص؟،
فارسی به انگلیسی

کی در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

کی در فارسی به عربی

گویش مازندرانی

کی در گویش مازندرانی

  • چه وقت کی، بازی سرگرمی
فرهنگ فارسی هوشیار

کی در فرهنگ فارسی هوشیار

فرهنگ فارسی آزاد

کی در فرهنگ فارسی آزاد

  • کَی، تا اینکه- تا- از حروف ناصبه فعل مضارع است،
  • کَیّ، (کَوی-یَکْوِی) داغ کردن با فلز گداخته- اطو کردن- گَزِیدن (عقرب-مار. ). توضیح بیشتر ...
فارسی به ایتالیایی

کی در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

کی در فارسی به آلمانی

  • Als wo da nachdem, Als, Sobald, Wann, Welcher, Wenn, Wer
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید