معنی کسی

کسی
معادل ابجد

کسی در معادل ابجد

کسی
  • 90
حل جدول

کسی در حل جدول

لغت نامه دهخدا

کسی در لغت نامه دهخدا

  • کسی. [ک َ] (حامص) شخصیت. فردیت. آدمیت. (ناظم الاطباء). کس بودن. شخصیتی داشتن. در شمار مردم مهم بودن:
    هرکه او نام کسی یافت از آن درگه یافت
    ای برادر کس او باش و میندیش ز کس.
    سنائی. توضیح بیشتر ...
  • کسی. [ک َ] (ضمیر مبهم) (مرکب از کس +ی نکره). یک کس. یک شخص. شخصی. (ناظم الاطباء):
    هرآنکه جز تو کسی را وزیر پندارد
    جلال و قدر تو واجب کند بر او تعزیر.
    (از لباب الالباب).
    || هرکس. || احدی. (ناظم الاطباء). هیچکس. (فرهنگ فارسی معین). || شخص مبهم. ضمیر و فعل آن گاه مفرد آید و گاه جمع:
    چو بر تخت بینند ما را نشست
    چه گوید کسی کو بود زیردست.
    فردوسی.
    کسی کز گرانمایگان زیستند
    همه پیش او زار بگریستند.
    فردوسی.
    - کسی چند، نفری چند. توضیح بیشتر ...
  • کسی. [ک ُس ْی ْ] (ع اِ) مؤخره و پایین هرچیزی. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مؤخر سرین. ج، اکساء. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
    - رکب کسیه، رکب اکسأه، بر گردن او افتاد. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • کسی. [ک َ سا] (ع مص) جامه پوشیدن. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • کسی. [ک ُ سا] (ع اِ) ج ِ کِسوَه و کُسوَه. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). رجوع به کسوه شود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

کسی در فرهنگ عمید

  • کس بودن، انسان بودن، باشخصیت بودن،
فارسی به انگلیسی

کسی در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

کسی در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

کسی در فارسی به عربی

  • ای شخص، بعض، شخص ما، واحد
فرهنگ فارسی هوشیار

کسی در فرهنگ فارسی هوشیار

  • شخصیت، فردیت، آدمیت، یک کس
فارسی به ایتالیایی

کسی در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

کسی در فارسی به آلمانی

  • Ein, Eine, Einen, Einer, Eines, Einige manche, Einige, Eins, Eins [noun], Man, Manche, Irgendjemand. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید