معنی کرت

کرت
معادل ابجد

کرت در معادل ابجد

کرت
  • 620
حل جدول

کرت در حل جدول

  • قطعه‌ای از زمین زراعی
  • بزرگترین جزیره یونان
  • تاج خروس
  • حمله در جنگ
  • دفعه و مرتبه
  • جزیره یونان، مزرعه کوچک، قطعه زمین زارعی، تاج خروس
مترادف و متضاد زبان فارسی

کرت در مترادف و متضاد زبان فارسی

فرهنگ معین

کرت در فرهنگ معین

  • قطعه ای از زمین زراعت کرده و سبزی کاشته، هر یک از بخش های تقریباً متساوی یک مزرعه یا باغچه. [خوانش: (کَ یا کِ) = کرد. کرته. کردو: ]. توضیح بیشتر ...
  • (کَ رَّ) [ع. کره] (اِ.) دفعه، مرتبه، بار. ج. کرات.
لغت نامه دهخدا

کرت در لغت نامه دهخدا

  • کرت. [ک َرْ رَ] (ع اِ) کره. دفعه. مرتبه. (ناظم الاطباء). نوبت. بار. (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف). راه. ره. پی. دست. هنگام. وهله. وعده. گه. گاه. مَرَّه. کِش یا کَش. سفر. ج، کَرّات. (یادداشت مؤلف): در این راه چند کرت گفت دریغ آل برمک سخن یحیی مرا امروز یاد می آید. (تاریخ بیهقی). اگر این کرت بر فعلی سمیج و معاملتی خارج واقف شوم خود را از شین صحبت و عار الفت او خلاص دهم. (سندبادنامه صص 93-94).
    باز او پرسد که خنده بر چه بود
    پس دوم کرت بخندد چون شنود. توضیح بیشتر ...
  • کرت. [ک َ] (اِ) تره. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به تره شود.

  • کرت. [ک َ] (اِ) قطعه ای از زمین زراعت کرده و سبزی کاشته که کَرد نیز گویند. (ناظم الاطباء). کرد. کرذ. هر یک از بخشهای تقریباً مساوی مزرعه یا باغچه. (فرهنگ فارسی معین): میان محوطه گرد آن [دخمه] به شکل کرت بندیهای مستطیل سنگفرش شده بود. رزبانو. یکی از این کرتها را اشغال کرده بود. (سایه روشن تألیف صادق هدایت از فرهنگ فارسی معین). توضیح بیشتر ...
  • کرت. [ک َ] (اِ) فصل. (یادداشت مؤلف). رجوع به کرد شود.

  • کرت. [ک َ] (اِ) نام میوه ٔ خاری است که آن را به عربی شوکه قبطیه گویند و آن میوه ای است شبیه به خرنوب شامی. معرب آن قرط باشد. (برهان) (آنندراج). بار و ثمر یک نوع خاری که به تازی قرط گویند. (ناظم الاطباء). کیکر. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به کیکر و قرط شود. توضیح بیشتر ...
  • کرت. [ک َ] (اِخ) آل کرت. رجوع به آل کرت و حبیب السیر چ تهران صص 84-116 شود. توضیح بیشتر ...
  • کرت. [کْرِ / ک ِ رِ] (اِ) درختی است گرمسیری که سه گونه ٔ وحشی آن در کرانه های جنوب ایران می روید. چوب کرت در آغاز قرمز روشن است و سپس تیره می شود، خوب تراش برمی دارد و در هنرهای زیبا بمصرف می رسد. صمغ معروف عربی را از آن می گیرند. (از جنگل شناسی کریم ساعی ج 1 صص 202- 203). قرظ. سَلَم. خرنوب مصری. سنط. بَبله. نَب نَب. بابل. (یادداشت مؤلف). توضیح بیشتر ...
  • کرت. [ک ِ رِ] (اِخ) جزیره ای است در مدیترانه ٔ شرقی متعلق به کشور یونان. این جزیره از تپه های آهکی و کوههای نسبتاً مرتفع که گاه ارتفاع آنها به 2490 متر می رسد تشکیل شده است. جمعیت آن بیشتر در دشتهایی است که برای گندم، ذرت، تنباکو و مانند آن مناسب است. روغن زیتون و کشمش از صادرات مهم آن است. این جزیره از پایگاههای مهم دریایی مدیترانه است و نزدیک به 386هزار تن جمعیت دارد. تمدن آن به چندین قرن قبل از جنگهای تروا می رسد و با تمدن قدیم مشرق زمین ارتباط بسیار دارد. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

کرت در فرهنگ عمید

  • زمین مرزبندی‌شدۀ کوچک برای زراعت، کاله،
  • نوبت، بار، مرتبه،
فارسی به انگلیسی

کرت در فارسی به انگلیسی

گویش مازندرانی

کرت در گویش مازندرانی

فرهنگ فارسی هوشیار

کرت در فرهنگ فارسی هوشیار

  • مرتبه، دفعه، نوبت، بار، پی، هنگام و بمعنی حمله در جنگ
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه