معنی کثیر

کثیر
معادل ابجد

کثیر در معادل ابجد

کثیر
  • 730
حل جدول

کثیر در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

کثیر در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • بس، بسیار، جزیل، زیاد، عدیده، فراوان، فراوان، متعدد، نهمار، وافر،
    (متضاد) اندک، قلیل. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

کثیر در فرهنگ معین

  • (کَ) [ع.] (ص.) فراوان، بسیار.
لغت نامه دهخدا

کثیر در لغت نامه دهخدا

  • کثیر. [ک َ] (ع ص) بسیار. (منتهی الارب) (ترجمان القرآن جرجانی ص 81). بسیار و وافر. (غیاث اللغات) (آنندراج). کاثر. (منتهی الارب). مقابل قلیل. گویند رجال کثیر و کثیره و کثیرون و نساء کثیر و کثیره و کثیرات و در کلیات است که کثیر به آنچه مقابل قلیل و به آنچه مقابل واحداست گفته می شود و جایز است اراده کردن هر یک از این دو معنی بلکه اراده کردن هر دو معنی با هم. و در جمله ٔ کثیراً مایعملون کذا منصوب به ظرف است زیرا کثیراً از صفهالاحیان است و ما زائد است برای تأکید معنی و این معنی در کشاف در اعراب قلیلا ما تشکرون ذکر شده است. توضیح بیشتر ...
  • کثیر. [ک َ] (ع اِ) بسیاری و فراوانی یقال الکثیر ضر و القلیل نفع؛ بسیاری و فراوانی زیان می رساند و نقصان و کمی سود می رساند. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • کثیر. [ک َ] (اِخ) کثیربن ابی سهل بن حمدان. وی از جانب کثیربن احمدبن شهفور در سال 304 هَ. ق. حاکم بست شد اما عصیان آورد و کثیربن احمد، محمدبن القاسم داماد خویش را با سپاهی بفرستاد تا او را گرفتند و به سیستان آوردند و کثیر بفرمود تا او را بکشتند و مثله کردند. رجوع به تاریخ سیستان ص 306 شود. توضیح بیشتر ...
  • کثیر. [ک َ] (اِخ) ابن احمدبن شهفور از بزرگان سیستان است هنگامی که احمدبن اسماعیل سامانی به سیستان حمله کرد معدل بن علی حصار گرفت و کثیربن احمد شهفور و مشایخ شهر را اندرمیان کرد تا صلح افتاد (298 هَ. ق. ). سپس کثیر در سپاه خالد که از جانب بدر حاکم فارس به سیستان آمده بود در آمد و هنگامی که خالد عصیان آورد و بدست بدر کشته شد. (304 هَ. ق. ) کثیر به سیستان آمد و بر مردمان نیکویی کرد و بست و رخد وزمین داور در فرمان او آمدند و کثیربن ابی سهل حمدان را به بست فرستاد اما وی عصیان آورد و کشته شد. توضیح بیشتر ...
  • کثیر. [ک َ] (اِخ) ابن جمهان راوی است و از ابن عمر روایت می کند. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • کثیر. [ک َ] (اِخ) ابن رقاد. از معاصران یعقوب لیث است صالح بن نضر وی را با یعقوب اللیث و درهم بن نضر از جمله سجزیان به حرب عمار الخارجی فرستادو عمار هزیمت شد. (از تاریخ سیستان ص 193- 194). توضیح بیشتر ...
  • کثیر. [ک َ] (اِخ) ابن سالم در زمان هادی عباسی حکومت سیستان یافت (169 هَ. ق. ). درزمان هارون الرشید مردم سیستان از کثیر بیستگانی خواستند و بر وی بشوریدند و کثیر بگریخت و به بغداد رفت (170 هَ. ق. ) (از تاریخ سیستان ص 151- 152). توضیح بیشتر ...
  • کثیر. [ک َ] (اِخ) ابن شهاب البَجَلی وی برادر طارق بود و پیغامبر «صلعم » را دید. در زمان عمر با ابی موسی اشعری به اصفهان آمد. (از ذکر اخبار اصفهان ص 166). و رجوع به ذکر اخبار اصفهان شود. توضیح بیشتر ...
  • کثیر. [ک َ] (اِخ) ابن صلت. نامش قلیل بود آن حضرت صلی اﷲعلیه و سلم به کثیر نامیدند. (منتهی الارب). کثیربن الصلت بن معدی کرب الکندی کاتب رسائل دیوان عبدالملک مروان اصلش از یمن بود و منشأش در مدینه. اسمش قلیل بود اما عمربن خطاب او را کثیر نامیده. هنگامی که عثمان به خلافت رسید وی رادر مدیند به مسند قضا نشاند پس به منصب کاتبی رسائل عبدالملک مروان رسید و در حدود سال 70 هَ. ق. وفات یافت. (الاعلام ج 6 ص 72). توضیح بیشتر ...
  • کثیر. [ک َ] (اِخ) ابن عباس داماد امیرالمؤمنین علی علیه السلام و ام کلثوم بنت علی از کلبیه زوجه ٔ اوست. وی به صفت صلاح و سداد اتصاف داشت و در زمان عبدالملک بن مروان به مدینه وفات یافت. رجوع به حبیب السیر چ کتابخانه ٔ خیام ج 1 ص 506 شود. توضیح بیشتر ...
  • کثیر. [ک َ] (اِخ) ابن عبدالرحمن الخزاعی از شعرای زمان عمربن عبدالعزیز خلیفه ٔ اموی است و وی را مدح گفته است. (سیره عمربن العزیز ص 290). توضیح بیشتر ...
  • کثیر. [ک َ] (اِخ) ابن عبداﷲبن مالک تمیمی النهشلی معروف به ابن الغُرَیزه متوفی در حدود 70 هَ. ق. از شاعرانی است که زمان جاهلیت و اسلام را درک کرده است. (الاعلام ج 6 ص 72). و رجوع به ابن الغریزه شود. توضیح بیشتر ...
  • کثیر. [ک َ] (اِخ) ابن قیس الرومی راوی است از ابوالدرداء روایت کند. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • کثیر. [ک َ] (اِخ) ابوالحسین کثیر پدر عمیدالدوله ابوالقاسم منصور وزیر سامانیان بود. رجوع به کثیر (عمیدالدوله ابوالقاسم منصوربن ابی الحسین) و تاریخ بیهقی ص 337 شود. توضیح بیشتر ...
  • کثیر. [ک َ] (اِخ) عمیدالدوله ابوالقاسم منصوربن ابی الحسین محمدبن کثیربن احمد هروی خراسانی عارض سپاه یعنی وزیر لشکر سلطان محمود غزنوی و پسرش و صاحبدیوان خراسان در عهد مسعود بوده است. مولد وی هرات و جد وی احمد از مردم قاین است و ظاهراً ابوالحسین کثیر پدر ابی القاسم وزیر سامانیان بوده است و جمحی شاعر در مدح او گفته:
    صدر الوزاره انت غیر کثیر
    لابی الحسین محمدبن کثیر.
    پدران این مرد همه از وزراء و اعیان بوده و شغل و مقام خود را از عهد سامانیان به ارث می برده اند و این معنی از مدحی که ابوالقاسم محمدبن ابراهیم باخرزی منشی همین ابو القاسم کثیر درباره ٔاو گفته است پیداست. توضیح بیشتر ...
  • کثیر. [ک َ] (اِخ) مولی سمره مرادی است و از ابوسلمه روایت می کند. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • کثیر. [ک ُ ث َی ْ ی ِ] (اِخ) ابوصخر کثیربن عبدالرحمن بن الاسودبن عامر الخزرجی مشهور به ابی جمعه از شعرای عرب و معشوق عزه دختر جمیل بن حفص کلبی است. در جمهرهنسب او به ماء السمأبن حارثهبن ثعلبه می پیوندد. کثیر از مردم حجاز است اما بیشتر مقیم مصر بوده است. (وفات 105 هَ ق. ) (دیوان منوچهری چ دبیرسیاقی ص 339). و رجوع به کتاب تزیین الاسواق چ مصر ص 47 الاعلام شود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

کثیر در فرهنگ عمید

  • [مقابلِ قلیل] بسیار، فراوان، وافر،
    [مقابلِ واحد] (فلسفه) ویژگی هرچیز قسمت‌پذیر،. توضیح بیشتر ...
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

کثیر در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارسی به انگلیسی

کثیر در فارسی به انگلیسی

  • Goodly, Great, Legion, Multitudinous, Scores
فارسی به عربی

کثیر در فارسی به عربی

عربی به فارسی

کثیر در عربی به فارسی

  • بسیار , زیاد , خیلی , چندین , بسا , گروه , بسیاری , فراوان , فراوانی , کفایت , بمقدار فراوان. توضیح بیشتر ...
  • زیاد , بسیار , خیلی بزرگ , کاملا رشد کرده , عالی , عالی مقام , تقریبا , بفراوانی دور , بسی. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

کثیر در فرهنگ فارسی هوشیار

  • بسیار، وافر، مقابل قلیل
فارسی به ایتالیایی

کثیر در فارسی به ایتالیایی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید