معنی چال

چال
معادل ابجد

چال در معادل ابجد

چال
  • 34
حل جدول

چال در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

چال در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • صفت چاله، حفره، فرورفتگی، گودال، عمیق، گود، آشیان، آشیانه، گور (حیوانات)، غاز، خرچال، مرغابی (آ) هوبره، آشیانه، لانه، شتربچه، اسب سفید، بزپیشانی‌سفید. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

چال در فرهنگ معین

  • [سنس.] (اِ.) نوعی مرغابی.
  • (اِ.) اسب، اسبی که موهای سرخ و سفید داشته باشد.
  • (اِ. ) گودال، آشیانه مرغان، (ص. ) گود، عمیق. [خوانش: (اِ. ) = چکوچ: ]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

چال در لغت نامه دهخدا

  • چال. (اِخ) دهی است از دهستان ززو ماهرو بخش الیگودرز شهرستان بروجرد که در 76 هزارگزی جنوب باختری الیگودرز کنار راه مالرو آثار به چالگرد واقع شده. کوهستانی و معتدل است. 326 تن سکنه دارد. آبش از چشمه و قنات و محصولش غلات و تریاک و لبنیات است. شغل اهالی زراعت و گله داری است و راهش مالرو است. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6). توضیح بیشتر ...
  • چال. (اِخ) دهی است جزء دهستان طارم بالا بخش سیروان شهرستان زنجان که در 5400 گزی شمال باختری سیروان و 18000 گزی راه مالرو عمومی واقع شده. کوهستانی و سردسیر است. 205 تن سکنه دارد که بشغل زراعت، گله داری و بافتن قالیچه و گلیم و جاجیم اشتغال دارند. آبش از رودخانه نصرآباد و محصولش غلات و عسل و گردو است. راهش مالرو و صعب العبور میباشد. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2). توضیح بیشتر ...
  • چال. (اِ) چاله. گودال. مغاک. حفره. گودی. گوی و مغاکی را گویند که درآن توان ایستاد یعنی زیاده بر دو گز نباشد. (برهان). گودال بود و آن را چاله نیز گویند. گودال و چاه کوچک که چاله گویند. (انجمن آرا). (آنندراج). گودال، مانند چاه کم عمق که عموماً خشک باشد. (فرهنگ نظام). || گوی که جولاهگان پاهای خود را در آن آویزند. (برهان) (جهانگیری) (انجمن آرا) (آنندراج). گودال جای پای جولاهه. (فرهنگ نظام). پاچال. || گوی تاریک که مجرمان را در آن محبوس سازند. توضیح بیشتر ...
  • چال. (اِخ) دهی است از ولایت قزوین که سربلوک رامند است. (برهان) (جهانگیری). مؤلف انجمن آراء نویسد: نام قریه ای ازقزوین، و معروف است. شال. توضیح بیشتر ...
  • چال. (اِخ) نام قلعه ای است بین فراهان و قزوین و حصار محکمی داشته است. (زندیه غفاری). توضیح بیشتر ...
  • چال. (اِخ) دهی است ازبدخشان که در آن نمک کانی بهمرسد. (فرهنگ رشیدی). توضیح بیشتر ...
  • چال. (اِخ) مؤلف مرآت البلدان از قول صاحب معجم البلدان نویسد: «یکی از دهات آذربایجان است در چهار فرسخی مداین که ابن حجاج آن را «کال » گفته و شعری در مذمت آن سروده ». (مرآت البلدان ج 4 ص 72). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

چال در فرهنگ عمید

  • گودالی که عمق آن از یک متر بیشتر نباشد، گود، گودال،
    * چال‌ کردن: (مصدر متعدی)
    گود کردن،
    دفن کردن چیزی در زیر خاک،. توضیح بیشتر ...
  • اسبی که موهای سرخ‌وسفید درهم‌آمیخته داشته باشد،
    کبک: وگر به بلخ زمانی شکار چال کند / بیاکند همه وادیش را به بط و به چال (عماره: ۳۵۹)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

چال در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

چال در فارسی به عربی

گویش مازندرانی

چال در گویش مازندرانی

فرهنگ فارسی هوشیار

چال در فرهنگ فارسی هوشیار

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید