معنی پیل

پیل
معادل ابجد

پیل در معادل ابجد

پیل
  • 42
حل جدول

پیل در حل جدول

  • از منابع تولید برق
  • یکی از منابع تولید برق
مترادف و متضاد زبان فارسی

پیل در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • فیل، انباره، باتری، قوه
فرهنگ معین

پیل در فرهنگ معین

  • فیل، یکی از مهره های شطرنج به شکل فیل،
  • [فر. ] (اِ. ) دستگاهی که نیروی حاصل از فعل و انفعالات شیمیایی را به صورت الکتریسته جاری درمی آورد. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

پیل در لغت نامه دهخدا

  • پیل. (اِ) فیل. کلثوم. مَرْدی ̍. عرداد. (منتهی الارب). بر وزن و معنی فیل است. (آنندراج). رجوع به فیل شود:
    نیل دهنده تویی بگاه عطیت
    پیل دمنده بگاه کینه گزاری.
    رودکی.
    و اندر دشتها و بیابانهای وی (هندوستان) جانوران گوناگونند چون، پیل و گرگ و طاووس و کرکری و طوطک و شارک و آنچه بدین ماند. (حدود العالم). و اندر وی (نوبین به هندوستان) پیلانند عظیم با قوت چنانک در هندوستان جائی دیگر نیست. (حدود العالم).
    تا صعوه بمنقار نگیرد دل سیمرغ
    تا پشه نکوبد به لگد خرد، سر پیل. توضیح بیشتر ...
  • پیل. (ص) (گیلکی: پیله) بزرگ. || نامی از نامها در گیلان و مازندران: پیل آغا. توضیح بیشتر ...
  • پیل. (اِ) تلفظی از پول در لهجه ٔ لری: اگر زاقی کنی زیقی کنی پیل دادم میخورمت. توضیح بیشتر ...
  • پیل. (اِ) (از سانسکریت) قسمتی از دایره.

  • پیل. (فرانسوی، اِ) ظرفی دارای نمک یا اسید یا باز با دو میله ٔ غیرهمجنس (مثبت و منفی) تولید الکتریسیته را. در اصطلاح فیزیک، اسبابی که نیروی حاصل از فعل و انفعال شیمیائی را بصورت الکتریسیته ٔ جاری درمی آورد؛ از اقسام آن پیل ولتا، پیل لکلانشه، پیل بیکرمات، پیل دانیل و غیره است. باطری. توضیح بیشتر ...
  • پیل. (اِخ) رابرت. سیاستمدار انگلیسی. متولد در چمبرهل بسال 1788م. وی چندبار نخست وزیر گردید و کاتولیک ها را از قیمومت دولت خارج ساخت و حزب محافظه کار را تشکیل کرد و مالیات را منظم گردانید و بسال 1846 طرح قانونی الغاء حقوق گمرکی گندم را بتصویب مجلس رسانید. وی در 1850 درگذشت. رجوع به وبستر و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود. توضیح بیشتر ...
  • پیل. (اِخ) نام موضعی به نور مازندران. (سفرنامه ٔ رابینو بخش انگلیسی ص 111). توضیح بیشتر ...
  • پیل. (اِخ) نام شهری بجانب چپ فرات. (ایران باستان ج 2 ص 1008). توضیح بیشتر ...
  • پیل. (اِخ) دروازه یا معبری نزدیک کیلیکیه. (ایران باستان ج 2 ص 1286). توضیح بیشتر ...
  • پیل. (اِخ) نام موضعی حدود اترار. (حبیب السیر چ خیام ج 3 ص 532). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

پیل در فرهنگ عمید

  • فیل
  • ظرفی که در آن دو میلۀ فلزی مثبت و منفی قرار دارد و به‌وسیلۀ آن تولید جریان الکتریسیته می‌کنند،
    * پیل خشک: (برق) پیلی به شکل استوانه‌ای از روی با میله‌ای از زغال در وسط استوانه و خمیری از دانه‌های زغال و بی‌اکسید منگنز اشباع‌شده با محلول نشادر،. توضیح بیشتر ...
فارسی به عربی

پیل در فارسی به عربی

  • اسقف، خلیه، فیل
ترکی به فارسی

پیل در ترکی به فارسی

گویش مازندرانی

پیل در گویش مازندرانی

فرهنگ فارسی هوشیار

پیل در فرهنگ فارسی هوشیار

  • ظرفی میباشد که در آن دو میله فلزی مثبت ومنفی قرار دارد و بوسیله آن الکتریسیته تولید میکند. توضیح بیشتر ...
فارسی به آلمانی

پیل در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید