معنی پیر

پیر
معادل ابجد

پیر در معادل ابجد

پیر
  • 212
حل جدول

پیر در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

پیر در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • جاافتاده، سالخورده، سالدیده، سالمند، کهنسال، مسن، معمر، پاتال، فرتوت، ناتوان، ابدال، اوتاد، خضر، شیخ، قدیس، قطب، مراد، مرشد، پیشوا، قاید،
    (متضاد) برنا، جوان، مرید. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

پیر در فرهنگ معین

  • سالخورده، مراد، مرشد، دانا، خردمند، ِ کسی در آمدن متحمل رنج فراوان شدن، ِ کسی را در آوردن کسی را به سختی اذیت کردن،. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

پیر در لغت نامه دهخدا

  • پیر. (ص، اِ) شیخ. شیخه. سالخورده. کلان سال. مسن. معمر. زرّ. مشیخه. (دهار). مقابل جوان. بزادبرآمده. دردبیس. فارض. اشیب. (منتهی الارب). کهام. ج، پیران:
    پیر فرتوت گشته بودم سخت
    دولت تو [او] مرا بکرد جوان.
    رودکی.
    شدم پیر بدینسان و تو هم خودنه جوانی
    مرا سینه پر انجوخ و تو چون چفته کمانی.
    رودکی.
    داد پیغام بسراندر عیار مرا
    که مکن یاد بشعر اندر بسیار مرا
    کاین فژه پیر ز بهر تو مرا خوار گرفت.
    برهاناد ازوایزد دادار مرا. توضیح بیشتر ...
  • پیر. [ی َ] (اِ) پدر (در بعض لهجه های فارسی نظیر مازندرانی و سیادهنی و جز آن). اب:
    مگذر ز سر عشق که گر درّ یتیمی
    ماننده ٔ این عشق ترامار و پیر نیست.
    مولوی. توضیح بیشتر ...
  • پیر. (اِخ) دهی از بخش سرباز شهرستان ایرانشهر واقع در21 هزارگزی شمال خاوری سرباز و 10 هزارگزی شمال راه مالرو سرباز به زابلی. کوهستانی، گرمسیر و مالاریائی. دارای 200 تن سکنه. آب آن از چشمه محصول آنجا غلات و خرما و ذرت. شغل اهالی زراعت. و راه مالرو است ساکنین از طایفه ٔ سرباز هستند. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8). توضیح بیشتر ...
  • پیر. (اِخ) دهی از دهستان کوشک بخش بافت شهرستان سیرجان، واقعدر 75 هزارگزی جنوب خاوری بافت، سر راه فرعی بافت به اسفندقه. کوهستانی، سردسیر. دارای 100 تن سکنه. آب آن از قنات. محصول آنجا غلات و حبوبات. شغل اهالی زراعت و راه فرعی است. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8). توضیح بیشتر ...
  • پیر. [ی ِ] (اِخ) (سَن) یکی از اعزه و مقدسین نصاری است و مشهور به القنطره ای. چه از مردم قصبه ٔالقنطره از قصبات اسپانیول است. وی بسال 1499 م. تولد یافته و در سنه ٔ 1563 درگذشته بریاضت و تقوی مشهور است و برخی آثار دینی دارد. (قاموس الاعلام ترکی). توضیح بیشتر ...
  • پیر. [ی ِ] (اِخ) (سَن) یکی از ائمه ٔ معصوم نصاری و ملقب به زرین کلام. وی از سنه ٔ 433 تا 452 م. سمت اسقفی راونه را داشته و مردی فصیح و بلیغ بوده است و مواعظ واندرزهای مشهور دارد، روز چهارم کانون اول را نصرانیان به احترام او تعطیل کنند. (قاموس الاعلام ترکی). توضیح بیشتر ...
  • پیر. [ی ِ] (اِخ) پتروس. پطرس. یکی از حواریون است، برادر آندریاس از اصحاب حضرت عیسی علیه السلام. وی بصید ماهی اشتغال داشته و نام اصلی وی شمعون بوده است، و آن حضرت ویرا به کفاس که در زبان عبری بمعنی سنگ میباشد، مسمی فرمود، پس رومیان این کلمه را بزبان خود ترجمه کرده پتروس نامیدند و فرانسویها بشکل پیر و بهمان معنی استعمال نمودند. هنگام توقف حضرت مسیح در میان انبوه مردم پشت سر آن حضرت روان میشد چون هواخواهیش را معلوم کردند برای رهائی از چنگ خرده گیران در موقع انکار آمد و گفت: من اصلاً ویرا نمیشناسم این گناهش بخشیده شد، و در عالم رؤیا از طرف آن جناب مأمور به نشر نصرانیت گردید و بمقام خلافت نایل گشت، پس با کمال جدیت به نشر و ترویج دین مسیح پرداخت تا آنجا که در یک روز در بیت المقدس سه هزار تن را ارشاد کرد، و معبد انطاکیه را تأسیس نمود و مدتی درآناطولی به نشر دین و هدایت و موعظه مشغول بود، بسال 42 م. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

پیر در فرهنگ عمید

  • کهن‌سال، سال‌خورده، کلان‌سال،
    (اسم) (تصوف) مرشد، رهبر، پیر طریقت،
    * پیر جادو: [قدیمی] آن‌که عمر خود را در ساحری گذرانیده، جادوگر پیر،
    * پیر خرابات: (تصوف) [قدیمی، مجاز]
    آن‌که خرابات را اداره کند، پیر می‌فروش،
    انسان کامل و رهبر، مرشد و راهنمای تصوف، مرشد کامل که مریدان را به راه فقر و تصوف رهبری کند: به فریادم رس ای پیر خرابات / به یک جرعه جوانم کن که پیرم (حافظ: ۶۶۲)، بندۀ پیر خراباتم که لطفش دائم است / ورنه لطف شیخ و واعظ گاه هست و گاه نیست (حافظ: ۱۶۰)،
    * پیر خِرَد: [قدیمی، مجاز] عقل‌ کل، فرد کامل، مرد دانا و عاقل،
    * پیر دوتا: [قدیمی] پیری که پشتش خمیده باشد، پیر خمیده‌پشت،
    * پیر دومو: ‹پیر دوموی›
    پیری که موهایش سفیدوسیاه باشد،
    [قدیمی، مجاز] دنیا،
    [قدیمی، مجاز] روز و شب: پیر دومویی که شب و روز توست / روز جوانی ادب‌آموز توست (نظامی۱: ۴۹)،
    * پیر دهقان:
    دهقان پیر، دهقان سال‌خورده،
    [قدیمی، مجاز] شراب انگوری کهنه،
    * پیر دِیر: (تصوف) [قدیمی، مجاز]
    راهب پیر،
    شیخ و مرشد کامل،
    رهبر، پیشوا،
    شخص بسیارآزموده و باتجربه: مغان را خبر کرد و پیران دیر / ندیدم در آن انجمن روی خیر (سعدی۱: ۱۷۸)،
    * پیر زر: [قدیمی] پیر کهن‌سال، پیر فرتوت،
    * پیر سالخورد: [مجاز] شراب کهنه،
    * پیر سالخورده: [مجاز] = پیر سالخورد
    * پیر طریقت: (تصوف) رهبری که مریدان را به راه فقر و تصوف رهبری کند، شیخ، مرشد،
    * پیر کنعان: [مجاز] یعقوب پیغمبر،
    * پیر کهن: [قدیمی] پیر کهن‌سال، پیر کلان‌سال، سال‌خورده،
    * پیر مُغان: [قدیمی، مجاز]
    رئیس و بزرگ مُغان،
    پیر میکده،
    (تصوف) انسان کامل و رهبر روحانی: زآن روز بر دلم در معنی گشوده شد / کز ساکنان درگه پیر مغان شدم (حافظ: ۶۴۴)،
    * پیر میخانه: [قدیمی، مجاز]
    پیر می‌فروش، پیر طریقت،
    (تصوف) مرشد و راهنما، قطب،
    * پیر میکده: [قدیمی، مجاز] = * پیر میخانه. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

پیر در فارسی به انگلیسی

  • Advanced, Ancient, Aged, Ageing, Aging, Antediluvian, Elder, Elderly, Senior, Old, Passé, Superannuated, Sage. توضیح بیشتر ...
فارسی به ترکی

پیر در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

پیر در فارسی به عربی

  • رمادی، سید، قدیم، کبیر السن
فرهنگ فارسی هوشیار

پیر در فرهنگ فارسی هوشیار

  • شیخ، سالخورده، مسن، معمر
فارسی به ایتالیایی

پیر در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

پیر در فارسی به آلمانی

  • Alt, Vor kurzem [adverb], Beherrschen, Gebieter (m), Grau, Haupt (m), Master (m), Meister (m), Alt, Ehemalig, Uralt, Uralt; alt. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید