معنی پر

پر
معادل ابجد

پر در معادل ابجد

پر
  • 202
حل جدول

پر در حل جدول

  • لبریز
  • مالامال
  • مساوی فرانسوی
  • مقابل تهی
  • مقابل خالی
  • اثری از ماتیسن
  • تن پوش طیور
  • تن پوش طیور، لبریز، مساوی فرانسوی، نقیض تهی، مظهر سبکی، آکنده، رمان ماتیسن. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

پر در فرهنگ معین

  • (~.) (اِ.) = پرتو: شعاع، پرتو.
  • نیرومند، پابرجا، استوار. [خوانش: و پا قرص (~. قُ) (ص مر.)]
  • توانایی، قدرت، بال و پر. [خوانش: و بال (پَ رُ) (مص ل.)]
  • زبان ریختن (پَ رِ زَ.تَ) (مص ل.) کنایه از: خاموش شدن.
  • سرشار، انباشته، تمام، کامل (ماه)، پیشوندی است که بر سر اسم یافعل می آید و صفت می سازد. مانند پُرآب، پُرکار. [خوانش: (پُ) [په. ] (ص. )]. توضیح بیشتر ...
  • گوشه شال، روسری، بخش پایین دامنه لباس. ، به ~و پای کسی پیچیدن با ایرادها یا آزارهای پیاپی کسی را به ستوه آوردن. [خوانش: (~. ) (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
  • پریدن، پریدن با اسب، پرواز. [خوانش: (~.) [په.] (اِ.)]
  • (پَ) [په. ] (اِ. ) بال مرغ، آن چه بر تن پرندگان روید. ،~ و بال گرفتن شاد شدن، به شوق آمدن. ،~ و بال کسی را گرفتن از او حمایت کردن. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

پر در لغت نامه دهخدا

  • پر. [پ َ/ پ ِرر] (اِ) قصبه و انبوبه و نای گونه ای شاخی، که بر آن چیزهای خرد چون مو رسته و تن و بال پرندگان بدان پوشیده است. ریش. || بال و پر. (برهان). جناح. تیریز. دست باشد از کتف تا سر انگشتان و آنرا بال خوانند. (جهانگیری). از سر کتف تا سر انگشتان. (برهان):
    پرّ کنده چنگ و چنگل ریخته
    خاک گشته باد خاکش بیخته.
    رودکی.
    چنانکه مرغ هواپر و بال برهنجد
    تو بر خلایق بر، پرّ مردمی برهنج.
    ابوشکور.
    چو باز را بکند بازدار مخلب و پر
    بروز صید بر او کبک راه بندد و چال. توضیح بیشتر ...
  • پر. [پ َ] (اِ) (درخت. ) نوعی از سماق است و در باغهای ایران بنام پر غرس کنند و در قره داغ آذربایجان وحشی آن وجود دارد. توضیح بیشتر ...
  • پر. [پ ُ] (ص) (از پهلوی اَویر، بسیار سخت) مملُوّ. مَلأَی. مَلاَّن. ممتلی. مُکتَتَز. مشحُون. غاص ّ. انباشته. لبالب. مالامال. لب به لب. لَمالَم. لبریز. مال مال. آکنده. مُترَع. مُؤمَّت. مغمور. بسیار. دارای بسیار از چیزی. مقابل تهی و خالی و بیکار:
    زآن پیش که پیش آیدت آن روز پر از هول
    بنشین و تن اندر ده و انگاره به پیش آر.
    (فرهنگ اسدی نخجوانی).
    ای من رهی آن روی چون قمر
    و آن زلف شبه رنگ پر ز ماز.
    شهید.
    چاه پر کرباسه و پر کژدمان
    خورد ایشان پوست روی مردمان. توضیح بیشتر ...
  • پر. [پ ِ] (فرانسوی، اِ) واسال بزرگ پادشاه (از دوازده پر شارلمانی). || عضو شورای عالی فرانسه از 1815 تا 1847م. || عضو مجلس لُردهای انگلستان. توضیح بیشتر ...
  • پر. [پ ِ] (اِ صوت) در تداول اطفال، آواز پریدن گنجشک و جز آن.
    - || پر زدن، در تداول اطفال، پریدن. پرواز کردن. و رجوع به پِرپِر شود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

پر در فرهنگ عمید

  • (زیست‌شناسی) هریک از ساقه‌های توخالی با کرک‌های نازکی روی آن که پوشش تن پرندگان و وسیلۀ پرواز آن‌ها می‌باشد،
    (زیست‌شناسی) [مجاز] بال جانوران پرنده،
    ٣. [عامیانه، مجاز] واحد اندازه‌گیری هر چیز کم: دو پر چای، یک پر کاه،
    [قدیمی] کنار، کناره: پر بیابان، پر دامن،
    [قدیمی] برگ،
    (بن مضارعِ پریدن) = پریدن
    ٧. پرنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): تیزپر،
    * پر افشاندن: (مصدر لازم)
    بال‌وپر زدن مرغ،
    [مجاز] ترک کردن کاری به‌سبب عجز از آن، تسلیم شدن،
    * پر افکندن: (مصدر لازم)
    * پر ریختن،
    [مجاز] اظهار خوف، عجز، و زبونی کردن،
    * پر دادن: (مصدر متعدی) [مجاز]
    کسی را آزادی دادن،
    دور کردن، گریزاندن،
    * پر ریختن: (مصدر لازم)
    ریخته شدن پر پرندگان،
    [مجاز] تو لک رفتن،
    [مجاز] عاجز شدن، زبون گشتن: آنجا که عقاب پر بریزد / از پشّهٴ لاغری چه خیزد؟ (امثال‌وحکم: ۴۷)،
    [مجاز] مقهور شدن،
    [مجاز] مجرد شدن،
    * پر زدن: (مصدر لازم)
    بال‌وپر بر هم زدن پرنده،
    پرواز کردن، پریدن،
    * پر کشیدن: (مصدر لازم)
    پَر باز کردن،
    پرواز کردن،
    * پر گستردن: (مصدر لازم) [قدیمی]
    پر گشودن، پر باز کردن،
    [مجاز] فروتنی کردن،
    * پروبال:
    بال‌وپر پرنده،
    [مجاز] توانایی، نیرو،
    * پروبال زدن: (مصدر لازم)
    بال زدن پرنده،
    تمایل زیاد برای انجام کاری،. توضیح بیشتر ...
  • [مقابلِ تهی] سرشار، لبریز، آکنده، انباشته، لبالب،
    (قید) خیلی، بسیار: پر بیراه نیست،
    ٣. دارنده، دارای مقدار زیاد (در ترکیب با کلمۀ دیگر): پرآب، پرآژنگ، پرتاب، پرچین، پرخم، پررنگ، پرکار، پرگل، پرآشوب، پرجوش، پرخور، پرگو،
    * پر شدن: (مصدر لازم)
    بسیار شدن، فراوان شدن: پشّه چو پُر شد بزند پیل را / با همه مردیّ و صلابت که اوست (سعدی: ۱۲۴)،
    لبریز شدن، لبالب شدن، سرچشمه شاید گرفتن به بیل / چو پُر شد نشاید گذشتن به پیل (سعدی: ۶۱)،
    * پر کردن: (مصدر متعدی) [قدیمی]
    انباشتن،
    چیزی را در ظرفی ریختن یا جا دادن که تمام آن را فراگیرد،
    بسیار کردن کاری: کار نیکو کردن از پر کردن است،
    * پر گفتن: (مصدر لازم) [قدیمی] زیاد حرف زدن، بسیار سخن گفتن،
    * پروپیمان: ‹پرپیمان› [عامیانه] فراوان و بسیار از چیزی،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

پر در فارسی به انگلیسی

  • Big, Chockablock, Clove, Flush, Fat, Feather, Ful _, Full, Heavy, High, Plume, Plump, Pregnant, Ptero-, Replete, Rife, Section, Solid, Wealthy, Y, Fraught. توضیح بیشتر ...
فارسی به ترکی

پر در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

پر در فارسی به عربی

  • ریشه، زعنفه، کافی، کامل، کثیر السکان، مدور، مهمل
تعبیر خواب

پر در تعبیر خواب

  • اگر کسی به خواب دید او را پرها است چون پرمرغ، دلیل که او را مهتری و بزرگی است به قدر پرها و بعضی ازمعبران گویند: پر دیدن به خواب، قوت پناه است. ابراهیم کرمانی گوید: اگر دید پرها داشت و می پرید، دلیل است که به سفر رود و کارش نیکو شود. اگر بیند با خود پر مرغ داشت، دلیل است که به قدر آن وی را خیر و منفعت حاصل شود. اگر بیند پرهای او بیفتاد، دلیل که از بزرگی و جاه بیفتد مالش نقصان گردد. - محمد بن سیرین. توضیح بیشتر ...
گویش مازندرانی

پر در گویش مازندرانی

  • پدر
  • پر پرنده
  • برگ، دامن، شاخه های درخت، جوانه کوچک
  • عسل موم نکشیده، کندوی عسل، مخفف پریروز، دو روز پیش
  • آغل، بخشی از مرتع محصور شده با صخره ها و پرتگاه های متعدد...
  • گوشواره، لاله گوش
  • زیاد، فراوان، انباشته
  • کنار
فرهنگ فارسی هوشیار

پر در فرهنگ فارسی هوشیار

  • مملو، انباشته، لبالب، مالامال، لب به لب، لبریز
فارسی به ایتالیایی

پر در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

پر در فارسی به آلمانی

واژه پیشنهادی

پر در واژه پیشنهادی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید