معنی هار

هار
معادل ابجد

هار در معادل ابجد

هار
  • 206
حل جدول

هار در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

هار در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • دمان، دیوانه، غضبناک، متغیر، سرمست، مغرور، گزنده، پاچه‌گیر، گردن‌بند، مروارید، گردن، گوشت‌فاسد، سرگین، فضولات. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

هار در فرهنگ معین

  • سگ گزنده که گرفتار بیماری هاری باشد، جانور درنده. (مطلقاً) [خوانش: (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
  • گوشت گندیده و بدبوی، فضله انسان و حیوان، سرگین. [خوانش: (ص. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

هار در لغت نامه دهخدا

  • هار. (اِ) در سانسکریت هاره (مروارید، حلقه ٔ مروارید، گردن بند) از ریشه ٔ «هره » (بردن، پوشیدن، گرفتن). پشتو «هار» (گردن بند، حلقه). هار، رشته ٔ مروارید بود:
    از آن قبل را کردند هار مروارید
    که درّ ضایع بودی اگر نبودی هار.
    (از لغت فرس صص 159- 160).
    (صحاح الفرس، نسخه ٔ طاعتی:هار). رجوع به یکدانه شود. (حاشیه ٔ برهان چ معین). هر چیزی را گویند عموماً که از پی هم به توالی، یعنی پی درپی درآمده باشد یا بر و بالا و پهلوی هم درآرند و مروارید و لعل و یاقوت سفته و امثال آن را گویند که در یک رشته کشیده شده باشد خصوصاً. توضیح بیشتر ...
  • هار. (ع ص) (از «هَ ور») بنای شکسته. (از اقرب الموارد). افتاده. (غیاث اللغات). باره ٔ افتاده. (دهار). منهدم شونده. در اصل هائر است عین او را که همزه است و در اصل واو بود حذف کردند، خلاف قیاس مثل شاک نه مقلوب هائر است، چنانکه بعضی گمان برده اند زیرا که اعراب او مثل اعراب صحیح است نه مثل قاضی. (غیاث اللغات). بنای شکسته ای که هنوز ویران نشده و نیفتاده باشد. || رجل هار و هارٌ؛ مرد ضعیف افتاده ازسختی روزگار. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • هار. (هندی، اِ) اصطلاح شعری هندوان که بدان پربت (یعنی کوه) و هارورس نیز گویند. (ماللهند ص 14 و 67). توضیح بیشتر ...
  • هار. (اِخ) رابرت. شیمی دان آمریکایی که در سال 1781 در فیلادلفیا متولد شد و به سال 1858 م. در همان شهر درگذشت. بیش از سی سال در دانشگاه پنسیلوانیا به تدریس شیمی پرداخت. وی نخستین کسی بود که به حالت فلزی باریم، استرونتیم، کلسیم و غیره پی برد. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

هار در فرهنگ عمید

  • (پزشکی) مبتلا به ‌مرض هاری: سگ هار،
    [عامیانه، مجاز] بسیارعصبانی،. توضیح بیشتر ...
  • رشتۀ مروارید، گردن‌بند مروارید،
    گردن: گزید از سواران برون از هزار / بر آن باد‌پایان آهخته‌هار (فردوسی: لغت‌نامه: هار)،
    مهره‌های گردن،. توضیح بیشتر ...
  • سرگین، مدفوع،
فارسی به انگلیسی

هار در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

هار در فارسی به ترکی

فرهنگ فارسی هوشیار

هار در فرهنگ فارسی هوشیار

  • سگ گزنده و گیرنده، چوبدستی و عصا
فرهنگ فارسی آزاد

هار در فرهنگ فارسی آزاد

  • هار، سست، غیر محکم و فرو ریختنی (به «هائر» و «هاری» نیز مراجعه شود)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به آلمانی

هار در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید