معنی نور

نور
معادل ابجد

نور در معادل ابجد

نور
  • 256
حل جدول

نور در حل جدول

  • موشک ضد کشتی ایرانی
  • سوره روشنایی
  • شهر روشنایی
  • سوره روشنایی، از سوره های مدنی
  • ضیا
مترادف و متضاد زبان فارسی

نور در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • پرتو، تابش، تلاء‌لو، روشنایی، سو، ضیاء، فروغ، شعاع،
    (متضاد) تاریکی، ظلمت. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

نور در فرهنگ معین

  • روشنایی، فروغ. مق تاریکی، ظلمت، شعاع، قدرت دید، سو، سوره بیست و چهارم از قرآن کریم، رونق، جلوه. [خوانش: [ع. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
  • شکوفه سپید، شکوفه، غنچه، جمع انوار. [خوانش: (نَ یا نُ) [ع. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

نور در لغت نامه دهخدا

  • نور. (ع اِ) روشنائی. (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص 102) (مهذب الاسماء) (آنندراج). روشنی هرچه باشد، یا شعاع روشنی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ضیاء. سنا. ضوء. شید. فروغ. (یادداشت مؤلف). کیفیتی که بوسیله ٔ حس بینائی درک میشود و به وساطت آن اشیا دیده می شود. (از اقرب الموارد) (از تعریفات). روشنی. مقابل تیرگی و تاریکی و ظلمت. ج، انوار، نیران:
    ملک ابا هزل نکرد انتساب
    نور ز ظلمت نکند اقتباس.
    محمدبن وصیف.
    به هر جا که بُد نور نزدیک راند
    جز ایوان کسری که تاریک ماند. توضیح بیشتر ...
  • نور. [ن َ] (ع اِ) شکوفه. (منتهی الارب) (آنندراج) (مهذب الاسماء). زهر. (اقرب الموارد). غنچه. (منتهی الارب) (آنندراج). شکوفه ٔ سفید. (منتهی الارب) (غیاث اللغات) (از اقرب الموارد). شکوفه ٔ درخت. (دهار). واحد آن نَوره است. (ازاقرب الموارد). ج، انوار: نور حدقه ٔ بینش، نَور حدیقه ٔ آفرینش. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص 5).
    برمثال کواکب گردون
    باغ از نَور، نور کیوان شد.
    ؟ (از ترجمه ٔ محاسن اصفهان).
    - نور ابیض، برگ نو. (یادداشت مؤلف). توضیح بیشتر ...
  • نور. [ن َ وَ] (ع اِ) نام گروهی مردمان که به خانه به دوشی و دوره گردی عادت دارند و در آسیا و اروپا و افریقا و امریکا به سر می برند و از راه دزدی و گدائی و فال گیری و خراطی و غربال سازی و امثال آن امرار معاش می کنند، یکی از ایشان را نوری ّ گویند. (از اقرب الموارد). نوره. (المنجد). رجوع به لولی و کولی و قرشمال شود. توضیح بیشتر ...
  • نور. (اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی. (مهذب الاسماء). از نامهای خدای تعالی است، به حکم آیت: اﷲ نور السموات و الارض. (از فرهنگ مصطلحات عرفا ص 404 از شرح گلشن راز ص 5 و اصطلاحات صوفیه، نسخه ٔ خطی). || از جمله سی ودو نام قرآن یکی نور است که حق تعالی فرمود: اتبعوا النور الذی. (از نفایس الفنون). || سوره ٔ بیست وچهارم است از قرآن، و آن 64 آیت است و مدنی است و بدین آیت آغاز میشود: سوره انزلناها و فرضناها:
    نور و حج و انفال مدینی می دان
    با لم یکن و زلزله احزاب همان. توضیح بیشتر ...
  • نور. (اِخ) دهی است از دهستان ماهیدشت بالا از بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان، در 35 هزارگزی جنوب شرقی کرمانشاهان بر کنار رودخانه ٔ مرک، در دشت سردسیری واقع است و 205 تن سکنه دارد. آبش از رودخانه ٔ مرک، محصولش غلات و حبوبات و چغندرقند و لبنیات، شغل مردمش زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5). توضیح بیشتر ...
  • نور. (اِخ) از شاعران قرن نهم هجری و از معاصران امیر علیشیر نوائی است. او راست:
    تو را نیلوفری پیراهن و من مانده حیرانش
    که سر برمی زند خورشید هر روز از گریبانش.
    (از صبح گلشن ص 558) (مجالس النفایس ترجمه ٔ فخری ص 100). توضیح بیشتر ...
  • نور. (اِخ) بدرالدین یزدی، متخلص به نور. این ابیات را مؤلف روز روشن از او نقل کرده است:
    گه تاب کمند مشکبار تو کشم
    گه غصه ٔ چشم پرخمار تو کشم
    بر دل ز نهال وصل یک شاخ نماند
    آخر به کدام برگ بار تو کشم ؟
    رجوع به تذکره ٔ روز روشن ص 101 شود. توضیح بیشتر ...
  • نور. (اِخ) قطب عالم، فرزند شیخ ملاء الحق بنگاله ای، متخلص به نور. از پارسی گویان و عارفان قرن نهم هجری هندوستان است. به سال 848 هَ. ق. در قصبه ٔ پندره ٔ مرشدآباد هند درگذشت. او راست:
    کردیم بسی سپیدسیمی
    اما نشد این سیه گلیمی
    شستیم بسی به جلوه سازی
    پیراهن ما نشد نمازی.
    (از صبح گلشن ص 557) (قاموس الاعلام ج 6 ص 4606). توضیح بیشتر ...
  • نور. (اِخ) محمدنورالدین گیلانی، متخلص به نور. ازشاعران ایرانی مقیم هند است. وی به عهد اکبرشاه به سال 983 هَ. ق. با برادرش حکیم ابوالفتح بن ملا عبدالرزاق به هندوستان رفت و در دهلی مقیم شد. او راست:
    مدت بیگانگی ها یافت چندان امتداد
    کز ضمیرم رفت یاد آشنائی های تو.
    (از صبح گلشن ص 557) (قاموس الاعلام ج 6 ص 4606). توضیح بیشتر ...
  • نور. (اِخ) یکی از بخش های شهرستان آمل است و در قسمت غربی شهرستان آمل واقع و محدود است از طرف شمال به دریای مازندران، از جنوب به خطالرأس سلسله جبال البرز، از مشرق به بخش مرکزی آمل، از مغرب به بخش کجور شهرستان نوشهر. بخش نور ازحیث وضع طبیعی به سه منطقه تقسیم میشود: 1- قسمت شمالی بخش دشت و ساحل دریای مازندران است و هوای آن مانند دیگر سواحل دریا مرطوب و معتدل است و محصول عمده ٔ آن برنج و کنف ومختصری غلات است. توضیح بیشتر ...
  • نور. (اِخ) محمدنوراﷲ مرادآبادی (مولانا. ). از عرفا و شاعران پارسی گوی قرن سیزدهم هجری هندوستان و مرید و خلیفه ٔ مولوی عبدالرحمان است و همه ٔ عمر بر مزار مرشد در لکهنو معتکف بود و کتابی در شرح رساله ٔ کلمهالحق عبدالرحمان به عنوان نور مطلق تألیف کرده و در اواسط قرن سیزدهم هجری درگذشته. او راست:
    مسکین کسی که وصل تو را آرزو کند
    با خاطر شکسته به جور تو خو کند.
    (از صبح گلشن ص 558) (قاموس الاعلام ج 6 ص 4606). توضیح بیشتر ...
  • نور. (اِخ) محمدنوربخش اکبرآبادی، متخلص به نور. از پارسی گویان هندوستان است. ظاهراً در قرن سیزدهم هجری می زیسته و با مؤلف صبح گلشن معاصر بوده است. او راست:
    ای اشک دم به دم رخم از گرد غم مشوی
    کاین خاک بر جبین من از آستانه ای است.
    (از صبح گلشن ص 557). توضیح بیشتر ...
  • نور. (اِخ) نورمحمدهادی. از پارسی گویان هند است. او راست:
    ای زلف مسلسل که طراز سر دوشی
    تا چند به آزار من دلشده کوشی ؟
    (از صبح گلشن ص 599).
    و رجوع به فرهنگ سخنوران شود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

نور در فرهنگ عمید

  • شکوفه،

    غنچه،

    شکوفۀ سفید،
  • روشنایی، تابش، فروغ، فروز: نور چراغ، نور آفتاب،
    [عامیانه، مجاز] توانایی دیدن،
    بیست‌وچهارمین سورۀ قرآن کریم، مدنی، دارای ۶۴ آیه،
    [قدیمی، مجاز] رونق،
    * نور اسپهبد (اسفهبد): [قدیمی]
    فره کیانی،
    نفس ناطقه، روح ‌انسانی،
    * نور بصر: = * نور دیده
    * نور چشم: = * نور دیده
    * نور دیده:
    روشنایی چشم، قدرت بینایی،
    [مجاز] فرزند عزیز،
    [مجاز] شخص عزیز،
    * نور رستگاری: چراغ یا مشعلی که قایق‌ها و کشتی‌های کوچک هنگام خطر غرق شدن روشن می‌کنند تا قایق‌ها و کشتی‌های دیگر به کمک آن‌ها بشتابند: در جبین این کشتی نور رستگاری نیست / یا بلا از او دور است یا کرانه نزدیک است (؟: لغت‌نامه: جبین)،. توضیح بیشتر ...
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

نور در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارسی به انگلیسی

نور در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

نور در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

نور در فارسی به عربی

نام های ایرانی

نور در نام های ایرانی

  • دخترانه، روشنایی، فروغ، از نامهای خداوند، نام سوره ای در قرآن کریم. توضیح بیشتر ...
عربی به فارسی

نور در عربی به فارسی

  • روشن فکرکردن , روشن کردن , تعلیم دادن
گویش مازندرانی

نور در گویش مازندرانی

فرهنگ فارسی هوشیار

نور در فرهنگ فارسی هوشیار

  • ‎ شکوفه غنچه شکوفه ی سپید یا زرد را در تازی ((زهر)) خوانند، روشن گردیدن بنگرید به نور، شکست یافتن، گریختن، گریزانیدن، دور شدن، ترس از چفته (تهمت) سریانی تازی گشته نورا (پژوهش واژه های سریانی) شیت شید روشنایی کولی دوره گرد (اسم) شکوفه سپید. ‎، شکوفه: شاخ ز نور فلک انگیخته. ‎ -3 غنچه جمع: انوار. (اسم) روشنایی فروغ مقابل تاریکی ظلمت. ‎ -3 شعاع: نور خورشید چون از روزنی در خانه ای تاریک شودجز در برابر روزن نیفتد. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

نور در فرهنگ فارسی آزاد

  • نُور، نام سوره 24 قرآنست که مدنیه می باشد و 64 آیه دارد،
  • نَور، روشنائی، نور (جمع: اَنوار، نِیران)، علامت، اثر (جمع: نِوَرَه)، («مُعین» در فرهنگ جامع فارسی خود شرح مختصر و مفیدی از معانی اصطلاحی نور در ترکیب با کلمات دیگر و در مکاتب فلسفی مرقوم داشته است)،. توضیح بیشتر ...
  • نُور، نام پنجمین ماه تقویم بهائی است که از 15 خرداد برابر 5 جون آغاز می گردد،. توضیح بیشتر ...
  • نَور، هر یک از مظاهر مقدسه الهیه، حضرت مسیح، حضرت محمد،
فارسی به ایتالیایی

نور در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

نور در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید