معنی نوجوان

نوجوان
معادل ابجد

نوجوان در معادل ابجد

نوجوان
  • 116
حل جدول

نوجوان در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

نوجوان در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • برنا، جوان، شاب، طفل، کودک، نوبالغ، نوخاسته، نورسته،
    (متضاد) پیر. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

نوجوان در لغت نامه دهخدا

  • نوجوان. [ن َ / نُو ج َ] (ص مرکب) پسر امردی که هنوز خطش ندمیده باشد. (برهان قاطع) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). پسری که تازه پا به مرحله ٔ جوانی گذاشته. (فرهنگ فارسی معین). شاب. حدیث السن. حدث السن. (یادداشت مؤلف):
    چه از نوجوان و چه مرد کهن
    ز گرشاسپ بودی سراسر سخن.
    فردوسی.
    بدو گفت کای گرد روشن روان
    فرستَمْت همراه این نوجوان.
    فردوسی.
    تو هم نوجوانی دلیری مکن
    رخ بخت خود را زریری مکن.
    فردوسی.
    چنین داد پاسخ کز این نوجوان
    دلم شد به مهر اندرون ناتوان. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

نوجوان در فرهنگ عمید

  • کسی که تازه به سن جوانی رسیده، تازه‌جوان،
فارسی به انگلیسی

نوجوان در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

نوجوان در فارسی به عربی

فرهنگ فارسی هوشیار

نوجوان در فرهنگ فارسی هوشیار

  • پسری که تازه پا بمرحله جوانی گذاشته باشد
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید