معنی نشان

نشان
معادل ابجد

نشان در معادل ابجد

نشان
  • 401
حل جدول

نشان در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

نشان در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • آرم، امارت، رمز، علامت، مدال، نشانه، نشانی، آیه، اثر، رد، رگه، انگ، تمغا، داغ، نقش، آماج، تیر، هدف، سراغ. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

نشان در فرهنگ معین

  • علامت، نشانه 2- مُهر و نگین، هدف و نشانه برای تیراندازی، علم، پرچم، قطعه ای ساخته شده از طلا یا نقره که به افراد برجسته و نمونه برای قدردانی و بزرگداشت اهداء می شود. [خوانش: (نِ) (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

نشان در لغت نامه دهخدا

  • نشان. [ن ِ] (اِ) پهلوی: نیش (در کلمه ٔ مرکب ِ: مَرْوْ-نیش، به معنی نگهبان مرغان)، از: نیَش، از: نی اَش. در اوراق مانوی ِ تورفان: نیشند = نیه شاند (خواهنددید)، یهودی -فارسی: نی شیدن، و در لهجه ها: نیش (نگاه کردن)، ایرانی میانه: نیشان، فارسی: نشان، ارمنی عاریتی و دخیل: نیش، از: نیش و نشَن، از: نیشان (علامت، نشان)، کردی: نیشان، نیشی (علامت، نشانه). (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین). علامت. (برهان قاطع) (جهانگیری) (از انجمن آرا) (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • نشان. [ن ِ] (نف مرخم) نشاننده. (از برهان قاطع) (جهانگیری). مخفف نشاننده. (یادداشت مؤلف). اسم فاعل مرخم است از نشاندن. (از حاشیه ٔ دکتر معین بر برهان قاطع). نشاننده را نیز گفته اند که فاعل نشاندن باشد و به این معنی بجز ترکیب در آخر کلمات مستفاد نمی شود. همچو:شاه نشان. و سکنجبین صفرانشان و شیره ٔ کاسنی حرارت نشان. (از برهان قاطع). نشاننده. نهنده. نصب کننده. || برقرارکننده. || فرونشاننده. || آرام دهنده. (ناظم الاطباء) || مطفی ٔ. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

نشان در فارسی به انگلیسی

  • Cast, Coat Of Arms, Colors, Decoration, Denotation, Distinction, Earmark, Emblem, Gesture, Impression, Index, Indication, Indicative, Insignia, Mark, Medal, Notation, Note, Print, Reflection, Regalia, Rosette, Seal, Sign, Signal, Signification, Signpost, Symptom, Testimony, Token, Tou. توضیح بیشتر ...
فارسی به عربی

نشان در فارسی به عربی

  • اثر، اشاره، تابع، تذکار، خاصیه، ختم، رایه، رمز، شاره، شعار، صنف، طباشیر، عرض، علامه، مسار، نذیر، هدف، وسام. توضیح بیشتر ...
گویش مازندرانی

نشان در گویش مازندرانی

  • هدف، علامت گذاری، نشانه، سنگ قبر
فرهنگ فارسی هوشیار

نشان در فرهنگ فارسی هوشیار

  • علامت، نشانی، علامتی که بدان کسی یا چیزی را باز شناسند
فارسی به ایتالیایی

نشان در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

نشان در فارسی به آلمانی

  • Abdichtung (f), Abstempeln, Ausstellen, Betätigen, Blechverschluß (m), Briefmarke (f), Dichtung (f), Die [noun], Gepräge (f), Prägen, Schau (f), Seehund (m), Siegeln, Spur, Stampfen, Vorführen, Vorführung (f), Zielen, Das [noun], Schild (n), Schild, Unterschreiben, Zeichen (n), Kreide (f). توضیح بیشتر ...
واژه پیشنهادی

نشان در واژه پیشنهادی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید