معنی نار

نار
معادل ابجد

نار در معادل ابجد

نار
  • 251
حل جدول

نار در حل جدول

  • آذر
  • آتش عرب
  • آتش عرب، آذر، آتش قرآنی، آتش دوزخ
مترادف و متضاد زبان فارسی

نار در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • آتش، آذر، جهنم، دوزخ، انار، رمان،

    (متضاد) آب، ماء
فرهنگ معین

نار در فرهنگ معین

  • مخفف انار، (استع.) پستان، اشک خونین. [خوانش: (اِ.)]
  • [ع.] (اِ.) آتش، آذر. ج. نیران.
لغت نامه دهخدا

نار در لغت نامه دهخدا

  • نار. (ع اِ) آتش. (برهان قاطع) (دهار) (آنندراج) (شمس اللغات) (ناظم الاطباء). آتش. مؤنث است و گاهی مذکر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). جوهری است لطیف نورانی سوزنده. (اقرب الموارد) (المنجد). آتش. آذر. ج، انوار. نیران. نیره. انوره. نور. نیار:
    گر من بمثل سنگم با تو غرما سنگم
    ور ز آنکه تو چون آبی با خسته دلم ناری.
    ابوشکور.
    تا چون رخ رنگین بتان و غم هجران
    تابنده و رخشنده و سوزنده بود نار.
    فرخی.
    دل پژمان به ولیعهد تو خرسند کناد
    این برادر که زد از درد تو اندر دل نار. توضیح بیشتر ...
  • نار. (اِخ) (جبل الَ. ) کوهی است در ترکستان. حمداﷲ مستوفی بنقل از عجایب المخلوقات آرد: در ترکستان کوهی است که آن را جبل النار خوانند، در آن کوه غاری است هر که در او رود در حال بمیرد و غار دیگر هر که از پیش او بگذرد از چرنده و پرنده و دونده درحال بمیرد. (نزههالقلوب ج 3 ص 287). توضیح بیشتر ...
  • نار. (اِخ) (جبل الَ. ) مؤلف حبیب السیر آرد: جبل النار کوهی است در میان بحر عدن پیوسته آتش از آن جبال در اشتعال باشد و بعضی از عدنیان گویند که قومی از نسل هارون پیغمبر علیه السلام در آن کوه ساکنند. (حبیب السیر ج 4 ص 676). توضیح بیشتر ...
  • نار. (اِخ) (جبل الَ. ) «عین النار در حوالی انطاکیه است و هر وقت قصبی درآن افکنند در ساعت بسوزد». (حبیب السیر ج 4 ص 665). توضیح بیشتر ...
  • نار. (اِ) در اصفهان وزنی است معادل 4 مثقال، ده نار وزنی است معادل دو سیر و نیم یعنی چهل مثقال، و پنج نار معادل ده مثقال است. (یادداشت مؤلف). توضیح بیشتر ...
  • نار. (اِ) انار. (انجمن آرا). مخفف انار است و آن میوه ای باشد معروف. (برهان قاطع) (آنندراج) (از فرهنگ نظام) (از شمس اللغات). انار. رمان. (ناظم الاطباء):
    آن که نشک آفرید و سرو سهی
    آن که بید آفرید و نار و بهی.
    رودکی.
    کفیدش دل از غم چو یک کفته نار
    کفیده شود سنگ تیمارخوار.
    رودکی.
    بفرمود تا آب نار آورند
    همان تره ٔ جویبارآورند.
    فردوسی.
    تن مسکین من بگداخت چون موم
    دل غمگین من بشکافت چون نار.
    فرخی.
    تا نبود بار سپیدار سیب
    تا نبود نار بر نارون. توضیح بیشتر ...
  • نار. (اِخ) (جبل الَ. ) حمداﷲ مستوفی آرد: «در تاریخ مغرب آمده که در صقلیه کوهی است که آن را جبل النار خوانند، به روز دود و به شب آتش عظیم از آن کوه فروزان می باشد چنانکه تا ده فرسنگی روشنی دهد و اهل آن دیار بدان روشنی در شب همه کاری توانند کرد و از آن کوه احیاناً سنگ پاره های فراوان در هوا رود و بر هر جانوری که آید آن را بسوزاند و اگر به آب فرو رود آتش از آن منطفی نگردد و سوزندگی در آن آب کم نکند، اما اشجار و نباتات را زحمت نرساند و جز حیوان را نسوزاند. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

نار در فرهنگ عمید

فارسی به انگلیسی

نار در فارسی به انگلیسی

عربی به فارسی

نار در عربی به فارسی

  • اتش , حریق , شلیک , تندی , حرارت , اتش زدن , افروختن , تفنگ یاتوپ را اتش کردن , بیرون کردن , انگیختن. توضیح بیشتر ...
ترکی به فارسی

نار در ترکی به فارسی

گویش مازندرانی

نار در گویش مازندرانی

  • ترشحات لزج روی زبان که به هنگام خواب بوجود آید، برفک زبان...
  • ترکه ای که توسط آن عمق آب را سنجند
فرهنگ فارسی هوشیار

نار در فرهنگ فارسی هوشیار

  • آتش، آذر، جمع آن انوار است
فرهنگ فارسی آزاد

نار در فرهنگ فارسی آزاد

  • نار، آتش (جمع: نِیران، اَنوُر، نِِیرَه)، جهنم، علامت، اثر، سمت، رأی، سرکشیدن و شدید شدن و برافروختنِ عشق و محبت یا غضب یا خشم یا حسد یا کینه یا بغضا و نظائر آن به نار (آتش) تشبیه گردیده است،. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید