معنی مهر

مهر
معادل ابجد

مهر در معادل ابجد

مهر
  • 245
حل جدول

مهر در حل جدول

  • ماه شروع مدارس
  • ماه شروع مدارس، خورشید، محبت، کابین و صداق
فرهنگ معین

مهر در فرهنگ معین

  • (مَ) [ع.] (اِ.) کابین، مهریه.
  • آلتی از جنس فلز یا لاستیک که روی آن اسم شخص یا بنگاهی را نقش می کنند و از آن به جای امضاء در پای نامه ها و قراردادها استفاده می کنند، و موم کردن الف - بستن چیزی از طریق موم چسباندن به در آن و بعد مهر زدن به موم به طوری که به جز فرد مور [خوانش: (مُ) (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
  • آفتاب، خورشید، دوستی، مهربانی، نام ماه هفتم از سال شمسی، نام روز شانزدهم از ماه مهر که ایرانیان جشن مهرگان را در این روز بر پا می دارند. [خوانش: (مِ) (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

مهر در لغت نامه دهخدا

  • مهر. [م َ] (ع مص) کابین کردن و کابین دادن زن را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). کاوین کردن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). || زیرک و رسا گردیدن و استادی کردن در آن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • مهر. [م َ] (ع اِ) کابین. (دهار). کابین و آن نقد و جنسی باشد که در وقت نکاح بر ذمه ٔ مرد مقرر کنند. (از برهان) (از غیاث) (از آنندراج). صداق، و آن مال یا نفقه ای است که انتفاع از آن شرعاً جایز باشد و آن را برای زن قراردهند معجلاً یا مؤجلاً. ج، مُهور، مهوره. (از اقرب الموارد). مالی که به واسطه ٔ وطی غیرزنائی به عقد نکاح بر عهده ٔ مرد قرار می گیرد. دست پیمان. بضع صداق. شیربها. روی گشایان، ج، مهور. (از یادداشتهای مؤلف): مهر زن چند کرده ای ؟ (ترجمه ٔ بلعمی). توضیح بیشتر ...
  • مهر. [م ِ] (اِ) رحم و شفقت و محبت. (برهان قاطع). محبت. (فرهنگ جهانگیری) (غیاث اللغات) (انجمن آرا). دوستی و مودت و محبت و رحم و نرم دلی و شفقت و مروت. (ناظم الاطباء). عشق. محبت. حب. دوستی. وداد. ود. رأفت. عطوفت. (از یادداشتهای مؤلف):
    ای خریدارمن تو را به دو چیز
    به تن و جان و مهر داده ربون.
    رودکی.
    از مهر او ندارم بی خنده کام و لب
    تا سرو سبز باشد و بر ناورد پده.
    رودکی.
    گرچه نامردم است مهر و وفاش
    بشود هیچ از این دلم پرگس. توضیح بیشتر ...
  • مهر. [م ِ] (اِ) نام گیاهی باشد که آن را به فارسی مردم گیا و به عربی یبروح الصنم خوانند. (برهان). || سنگ سرخ. (برهان) (آنندراج). || قبه ٔ زرینی که بر سر چتر و علم نصب کنند. (برهان). توضیح بیشتر ...
  • مهر. [م ُ] (اِ) آلتی از فلز، سنگ، عقیق و در عصر ما لاستیک و جز آنها که بر آن نام و عنوان کسی یا بنگاهی یا مؤسسه ای را وارون کنده باشندو چون بر آن مرکب مالند و آنگاه بر کاغذ و جز آن فشار دهند نام و نقش مذکور بر آن ثبت شود:
    که کشتی کسی را مده تا نخست
    جوازی به مهرم نیابی درست.
    فردوسی.
    - سجع مهر، کلمات موزون و مسجع و گاه مصراعی یا بیتی معمولاً متضمن نام و نشان دارنده ٔ مهر: «. ژولیده ای [بابافغانی]. می آید و قصیده ای در مدح ما [حضرت رضا (ع)] گفته که مطلع آن به جهت سجعمهر مبارک مناسب است. توضیح بیشتر ...
  • مهر. [م ُ] (اِ) هرچیز گرد کروی شکل. مخفف مهره:
    دو مهر است با من که چون آفتاب
    بتابد شب تیره چون بیند آب.
    فردوسی. توضیح بیشتر ...
  • مهر. [م ُ] (ع اِ) اسب کره. (دهار). کره ٔاسب و یا بچه ٔ نخستین از اسب یا ستوران دیگر. ج، مِهار، مِهاره، اَمْهار. (از اقرب الموارد). بچه ٔ اسب چون از مادر بزاید و بر زمین آید نر را مهر گویند و ماده را مهره و خروف نیز گویند. (تاریخ قم ص 178). || استخوان در سر سینه و یا در میان سینه. (منتهی الارب). استخوانی است در قسمت «زور» از سینه. || ثمر و میوه ٔ حنظل. (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • مهر. [م ُ هََ] (ع اِ) ج ِ مُهْره. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به مُهْره شود. توضیح بیشتر ...
  • مهر. [م ِ] (اِخ) رئیس و پیشوای مانویان در عهد خلافت ولیدبن عبدالملک و ولایت خالدبن عبداﷲ القسری به عراق و فرقه ٔ مهریه ٔ مانویه بدو منسوب است. (از ابن الندیم). توضیح بیشتر ...
  • مهر. [م ِ] (اِخ) نام مردی که بر زنی ماه نام عاشق بوده و قصه ٔ ایشان مشهور است. (برهان). توضیح بیشتر ...
  • مهر. [م ِ] (اِخ) نام آتشکده ای است:
    چو آذرگشسب و چو خراد و مهر
    فروزان به کردار گردان سپهر.
    فردوسی.
    رجوع به فهرست ولف بر شاهنامه شود. توضیح بیشتر ...
  • مهر. [م ِ] (اِخ) دهی است از بخش داورزن شهرستان سبزوار. با 1109 تن سکنه. محصول آن پنبه و زیره است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9). توضیح بیشتر ...
  • مهر. [م ِ] (اِخ) یکی از بغان یا خداوندگاران آریایی یا هندوایرانی پیش از روزگار زرتشت است. پس از ظهور زرتشت یکی از ایزدان یا فرشتگان آیین مزدیسنا گردید. آریائیان هنگام ورود به ایران قوای طبیعت مثل خورشید و ماه و ستارگان و آتش و خاک و باد و آب را می پرستیده اند. خدایانی را هم که مظهر قوای طبیعت بوده اند «دئوه » می خوانده اند. در بین این خدایان برتر از همه ایندرا بوده است که اژدهاکش و پروردگار رعد و برق و جنگ به شمار می آمده است. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

مهر در فرهنگ عمید

  • پول یا چیز دیگر که هنگام عقد نکاح بر ذمۀ مرد مقرر می‌شود، کابین، صداق،. توضیح بیشتر ...
  • دوستی، محبت،
    (اسم) در آیین زردشتی، رب‌النوع آفتاب،
    (اسم) [قدیمی] خورشید،
    (اسم) [قدیمی] ماه هفتم سال شمسی، پس از شهریور و پیش از آبان،
    (اسم) [قدیمی] روز شانزدهم از هر ماه شمسی: (روز «مهر» و ماه مهر و جشن فرخ‌مهرگان / مهر بفزای ای نگار ماه‌چهر مهربان (مسعودسعد: ۵۴۸)،. توضیح بیشتر ...
  • آلت فلزی یا لاستیکی که روی آن اسم شخص یا بنگاهی را نقش ‌کرده و روی کاغذ و پاکت یا زیر نامه‌ها و قراردادها به‌ جای امضا می‌زنند،
    [قدیمی] کیسۀ سربسته: (فرستاده را داد مُهری درم / که ختم است بر نام حاتم کرم (سعدی۱: ۹۲)،. توضیح بیشتر ...
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

مهر در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارسی به انگلیسی

مهر در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

مهر در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

مهر در فارسی به عربی

  • تابع، ختم، لکمه، موده، میل، هب
عربی به فارسی

مهر در عربی به فارسی

  • جهیز , جهاز , جهیزیه , کابین , مهریه , تاتو , اسب کوتاه وکوچک , ریز , تسویه حساب کردن , پرداختن , خلا صه اخبار. توضیح بیشتر ...
گویش مازندرانی

مهر در گویش مازندرانی

فرهنگ فارسی هوشیار

مهر در فرهنگ فارسی هوشیار

  • کابین و آن نقد و جنسی باشد که در وقت نکاح بر ذمه مرد مقرر کنند رحم و شفقت و محبت، دوستی و مودت آلتی لاستیکی که روی آن اسم اشخاص یا بنگاهی را نقش کنند و روی کاغذ یا زیر نامه ها بجای امضاء میزنند. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

مهر در فرهنگ فارسی آزاد

  • مَهر، صِداق عقد، کابین زن، (جمع: مُهُور)،
  • مُهر، کُرّه اسب (جمع: اَمهار، مِهار، مِهارَه)، ایضاً: میوه حَنظَل، در فارسی به معنای مُهر و خاتَم است و این معنی در عربی نیز وارد شده و از مُهر به همین معنی فعل هم ساخته اند: مَهَرَ،. توضیح بیشتر ...
  • مَهر، (مَهَرَ، یَمهُرُ) مَهر و صِداق دادن به زن، مهریه تعیین کردند، مُهر زدن (به هر نوشته)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به ایتالیایی

مهر در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

مهر در فارسی به آلمانی

واژه پیشنهادی

مهر در واژه پیشنهادی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید