معنی ملی

ملی
معادل ابجد

ملی در معادل ابجد

ملی
  • 80
حل جدول

ملی در حل جدول

  • ناسیونال
  • مردمی، تیم منتخب ورزشی هر کشور
مترادف و متضاد زبان فارسی

ملی در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • مربوط به ملت، عمومی، ملت‌گرا، ملت‌خواه، مردمی،
    (متضاد) دولتی، خصوصی، غیردولتی،
    (متضاد) دولتی. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

ملی در فرهنگ معین

  • (مَ لِ یّ) [ع.] (ص.) توانگر، توانا.
  • آن چه مربوط به ملت و قوم باشد، طرفدار ملت، هوادار ملت. [خوانش: (مِ لّ) [ع. ] (ص نسب. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

ملی در لغت نامه دهخدا

  • ملی. [م ِل ْ لی] (ص نسبی) منسوب به ملت و آنچه که در ید و اختیار ملت است و گاهی توسعاً در زبان فارسی دولتی را نیز به سبب وابستگی دولت به ملت، ملی گویند. از این روی این کلمه در همه جا معادل ناسیونال به کار نمی رود. در ترمینولوژی حقوق تألیف جعفری لنگرودی چنین آمده: در معانی زیر به کار رود: الف - تبعه در مقابل بیگانه. ب - وابسته و مرتبط به یک دولت در این صورت به شکل صفت به کار می رود، مانند: پرچم ملی، بندر ملی. ج - وصف دولت حامی فرد از آن جهت که حمایت به عهده ٔ اوست و شخص مورد حمایت تبعه ٔ او می باشد و گفته می شود «اتاناسیونال » یا دولت متبوع. توضیح بیشتر ...
  • ملی. [م ُل ْ لا] (ع ص) کوماج پخته. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • ملی. [م َ لی ی] (ع اِ) ساعت دراز از روز. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ساعت دراز از روز و گویند: مضی ملی من النهار؛ ای ساعه طویله. (ناظم الاطباء). || یک چندی از روزگار. (دهار). یک چندی. (ترجمان القرآن). هنگام. (مهذب الاسماء). پاره ای از روزگار. (منتهی الارب). پاره ای از روزگار. قوله تعالی: و اهجرنی ملیاً، ای مده و زماناً طویلا. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || گاه به معنی ملی ٔ می آید. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • ملی. [م َ] (ع ص) مخفف مَلی ٔ. توانگر. بادستگاه. (فرهنگ نوادر لغات کلیات شمس چ فروزانفر). قادر. مالدار. باتمکن:
    چون که نباشی به کار ایزد حق
    همچو به کار فلان ولی و ملی.
    ناصرخسرو (دیوان ص 444).
    بوعلی از اشرف و اشرف ز تو نازد به حشر
    پیش مختار و علی آن شاه کافی و ملی.
    سوزنی.
    باغ و گلستان ملی اشکوفه می کردند دی
    زیراک برریق از پگه خوردند خماران ما.
    مولوی (از نوادر لغات کلیات شمس چ فروزانفر).
    کاهلم چون آفریدی ای ملی
    روزیم ده هم ز راه کاهلی. توضیح بیشتر ...
  • ملی. [م ِل ْ لی] (اِخ) دهی از دهستان چناران است که در بخش حومه ٔ شهرستان مشهد واقع است و 412 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9). توضیح بیشتر ...
  • ملی. [] (اِخ) چهارشهر است [در هندوستان] بر کران دریا و هر چهار شهر را ملی خوانند و پادشایی بلهرای است و از آنجا دارنیزه و پلپل خیزد. (حدود العالم چ دانشگاه ص 66). توضیح بیشتر ...
  • ملی ٔ. [م َ] (ع ص) توانگر. (مهذب الاسماء) (غیاث). توانگر و مالدار یا مالدار نیکومعامله. ج، مِلاء، مُلَآء، اَملِئاء. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). توانگر مالدار مقتدر یا خوش معامله. و مَلی ّ نیز گویندو در اکثر روایات همین صورت مسموع شده است. (از اقرب الموارد). رجوع به مَلی و مَلی ّ (معنی آخر) شود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

ملی در فرهنگ عمید

  • توانگر،

    توانا،
  • مربوط به ‌ملت،
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

ملی در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارسی به انگلیسی

ملی در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

ملی در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

ملی در فارسی به عربی

گویش مازندرانی

ملی در گویش مازندرانی

فرهنگ فارسی هوشیار

ملی در فرهنگ فارسی هوشیار

  • ملی در فارسی کشوریک پا ترمی (صفت) توانگر و مالدار (نیکو معامله) : } چند بهر امت خروشان با فقیر و باملی ک چند کیوانت ستیزان با بخیل و با جواد. ‎{ (حاوی. حدیقه امان اللهی. چا. دکتر خیام پور. 199)، چابک چست: } عاجز ماندی همی ز چرخ چرا ای بخطاها بصیر و جلد و ملی ک ‎{ (ناصر خسرو. 447) (صفت) منسوب به ملت : مربوط به ملت (آیین دین)، مربوط به ملت (سکنه یک کشور) توضیح در ایران } ملی { را بمعانی مختلف و گاه متضاد بکار می برند: الف - در موارد محدود بهمان معنی اروپایی (یعنی دولتی) استعمال کنند: صنعت ملی نفت. توضیح بیشتر ...
فارسی به ایتالیایی

ملی در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

ملی در فارسی به آلمانی

  • Beliebt, Populär, Volkstümlich, Weitverbreitet, National
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه