معنی ملموس
لغت نامه دهخدا
ملموس. [م َ](ع ص) لمس شده. به دست سوده شده.(از ناظم الاطباء). ببسائیده.(یادداشت به خط مرحوم دهخدا):
وآنکه را بد ز پیل ملموسش
دست و پای سطبر پر بؤسش
گفت شکلش چنانکه مضبوط است
راست همچون عمود مخروط است.
سنائی.
|| اکاف ملموس الاحناء؛ پالان خراشیده و کجی و بلند آن درست کرده.(منتهی الارب)(از اقرب الموارد). پالان درست کرده و کجی و بلندی آن تراشیده شده.(ناظم الاطباء).
فرهنگ معین
(مَ) [ازع.] (اِمف.) لمس شده، قابل لمس.
فرهنگ عمید
لمسشده، بسوده،
فرهنگ واژههای فارسی سره
بسودنی
مترادف و متضاد زبان فارسی
بسوده، قابللمس، لمسکردنی،
(متضاد) غیرملموس
فارسی به انگلیسی
Concrete, Palpable, Tangible
عربی به فارسی
قابل لمس , محسوس , پر ماس پذیر , لمس کردنی
گویش مازندرانی
ریاکار
فرهنگ فارسی هوشیار
لمس شده و بدست سوده شده
فرهنگ فارسی آزاد
مَلمُوس، لمس شده، لمس شدنی، طلب گردیده و خواسته شده،
معادل ابجد
176



