معنی مشکل

مشکل
معادل ابجد

مشکل در معادل ابجد

مشکل
  • 390
حل جدول

مشکل در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

مشکل در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • ابهام‌آمیز، بغرنج، پیچیده، حاد، دشخوار، دشوار، سخت، شاق، صعب، غامض، مبهم، مساله، معقد، مغلق،
    (متضاد) آسان، ساده، سهل، واضح. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

مشکل در فرهنگ معین

  • (مُ کِ) [ع.] (اِفا.) دشوار، سخت. ج. مشاکل.
  • شکل - پذیرفته، صورت بسته، ترتیب شده، تشکیل شده. [خوانش: (مُ شَ کَّ) [ع. ] (اِمف. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

مشکل در لغت نامه دهخدا

  • مشکل. [م ُ ک ِ](ع ص) پوشیده و پنهان و مشتبه. ج، مشاکل. (ناظم الاطباء). کار پوشیده و مشتبه. (آنندراج). مشتبه. پوشیده. ملتبس. مختلطالقرعه لکل امر مشکل. (یادداشت مؤلف):
    راز عقول و مشکل ارواح کشف اوست
    اسرار علم مطلقش از بر نکوتر است.
    خاقانی(دیوان چ سجادی ص 75).
    || دشوار و سخت و صعب وزحمتدار و درهم و پیچدار و مغلق. (ناظم الاطباء). دشوار، و با لفظ افتادن و بردن و کردن مستعمل است. (آنندراج). در تداول فارسی بمعنی دشوار، صعب، عسیر، عویص، سخت، دشخوار، مفصل، غامض آید. توضیح بیشتر ...
  • مشکل. [م ُ ش َک ْ ک َ](ع ص) صورت بسته و پیکرگرفته. (ناظم الاطباء). شکل پذیرفته. صورت بسته. پیکرگرفته. (فرهنگ فارسی معین): آنگاه گویم هر که مر یک جوهر را به شکلهای مختلف مشکل بیند. (جامعالحکمتین ناصرخسرو از فرهنگ فارسی معین). || مرتب شده. || خوشگل و خوشنما و زیبا. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
  • مشکل. [م ُ ک ِ](اِخ) حاکم عراق(در زمان حکومت اتابک مظفرالدین). رجوع به تاریخ گزیده چ براون ج 1 ص 525 شود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

مشکل در فرهنگ عمید

  • چیزی که به شکل و صورتی درآمده باشد، دارای شکل،
  • امر یا موقعیت سخت و دشوار،

    پوشیده، درهم،
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

مشکل در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

  • پیچیده، دشوار، دشواری، چالش
کلمات بیگانه به فارسی

مشکل در کلمات بیگانه به فارسی

فارسی به انگلیسی

مشکل در فارسی به انگلیسی

  • Abstruse, Crucial, Deep, Difficult, Fiddly, Hard, Problem, Problematic, Question, Severe, Task, Tough. توضیح بیشتر ...
فارسی به ترکی

مشکل در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

مشکل در فارسی به عربی

  • بشده، صعب، عقده، مرض، مشکله
فرهنگ فارسی هوشیار

مشکل در فرهنگ فارسی هوشیار

  • دشوارو سخت و زحمتدار و در هم و پیچدار
فارسی به ایتالیایی

مشکل در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

مشکل در فارسی به آلمانی

  • Hart, Knorren, Knoten (m), Knüpfen, Krank, Kränklich, Schwer, Übel, Bergauf [adverb], Problem (n). توضیح بیشتر ...
واژه پیشنهادی

مشکل در واژه پیشنهادی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه