معنی مشرق

مشرق
معادل ابجد

مشرق در معادل ابجد

مشرق
  • 640
حل جدول

مشرق در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

مشرق در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • خاور، خاوران، شرق، نیمروز، مطلع، مشرق‌زمین،
    (متضاد) باختر، مغرب. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

مشرق در فرهنگ معین

  • (مَ رِ) [ع.] (اِ.) خاور، جای طلوع خورشید.
لغت نامه دهخدا

مشرق در لغت نامه دهخدا

  • مشرق. [م َرِ](ع اِ) جای برآمدن آفتاب. نقیض مغرب. (آنندراج). برآمدنگاه آفتاب، نقیض مغرب. جای برآمدن خورشید. ج، مشارق. (منتهی الارب)(مهذب الاسماء). جای برآمدن ستاره. (ترجمان القرآن). خراسان. (مفاتیح). برآمدنگاه آفتاب، ضد مغرب. ج، مشارق. باختر و آن طرف از چهار طرف افق که آفتاب برمی آید و طلوع میکند. (از ناظم الاطباء). باختر. (تفلیسی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). فرهنگستان ایران «خاور» را معادل این کلمه گرفته است. توضیح بیشتر ...
  • مشرق. [م ُ رِ](ع ص) روشن. تابان. (از ناظم الاطباء). نیر. تابان. درخشان. درفشان. درخشنده. رخشنده. درفشنده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): و هرگاه صفرا آمیخته بود با خون، بول سرخ و درفشان بود و به تازی مشرق گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). توضیح بیشتر ...
  • مشرق. [م ُ ش َرْ رَ](ع اِ) نمازگاه. (آنندراج)(صراح اللغه). نمازگاه. منه: این منزل المشرق، ای مکان الصلاه. (منتهی الارب)(ناظم الاطباء). ||(ص) جامه ٔ سرخ رنگ. (منتهی الارب)(آنندراج)(ناظم الاطباء). || قلعه ٔ آهک اندود. (منتهی الارب)(آنندراج). قلعه ٔ گچ اندود. || گوشت خشک شده در آفتاب. (ناظم الاطباء). و رجوع به مدخل بعد شود. توضیح بیشتر ...
  • مشرق. [م ُ ش َرْ رِ](ع ص) قدیدکننده ٔ گوشت. (آنندراج). کسی که گوشت در آفتاب خشک میکند. (ناظم الاطباء). و رجوع به مدخل قبل شود. || روی بشرق کننده. (آنندراج). آن که به جانب مشرق میرود و روی سوی مشرق میکند. المثل: شتان بین مشرق و مغرب. (ناظم الاطباء). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

مشرق در فرهنگ عمید

  • محل طلوع آفتاب، خاور، سمتی که آفتاب از آن‌جا طلوع می‌کند،
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

مشرق در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارسی به انگلیسی

مشرق در فارسی به انگلیسی

فارسی به ترکی

مشرق در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

مشرق در فارسی به عربی

عربی به فارسی

مشرق در عربی به فارسی

  • شفاف , روشن , واضح , درخشان , زلا ل , براق , سالم
  • خاور , کشورهای خاوری , درخشندگی بسیار , مشرق زمین , شرق , بطرف خاور رفتن , جهت یابی کردن , بجهت معینی راهنمایی کردن , میزان کردن. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

مشرق در فرهنگ فارسی هوشیار

  • جای برآمدن آفتاب، نقیض مغرب
فرهنگ فارسی آزاد

مشرق در فرهنگ فارسی آزاد

  • مَشرِق، محل اشراق و طلوع خورشید، خاور، محلی که خورشید بر آن بتابد، کشورهای شرقی (جمع: مَشارِق)،. توضیح بیشتر ...
  • مُشرِق، اِشراق کننده، پرتور افشان، آشکار، تابان،
فارسی به آلمانی

مشرق در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه