معنی مرو

مرو
معادل ابجد

مرو در معادل ابجد

مرو
  • 246
حل جدول

مرو در حل جدول

  • خراسان قدیم
  • شهری در خراسان قدیم
لغت نامه دهخدا

مرو در لغت نامه دهخدا

  • مرو. [م َرْوْ](اِ) نوعی از ریاحین و آن را اقسام می باشد. (منتهی الارب). اسم جنس است انواع ریاحین را و بطور مطلق «مرماحوز»(مرماخوز) است، یک دانه ٔ آن مروه باشد. نوعی از ریاحین. (دهار)(از اقرب الموارد). گیاهی باشد خوشبو که آن را مروخوش نیز خوانند و عربان ریحان الشیوخ و حبق الشیوخ خوانند. (از جهانگیری)(از برهان). خودروی وی کم بود و هیئت برگ او آن است که دراز بود و اطراف او تیز باشد و نبات او درشت بود و بوی او به بوی تیسوم مشابه بود و گل او کبود بود و آنچه مزروع بود گل او را کبودی از دشتی کمتر باشد و او را مروماحور گویند، تخم این هر دو نوع از شهدانه خردتر بود و یک جانب او پهن باشد. توضیح بیشتر ...
  • مرو. [م َرْوْ](ع اِ) سنگی است سفید و رقیق و شکننده و درخشان که از آن آتشزنه گیرند، و یا سنگی است سخت مشهور به صوان، که از آن «ظر» می سازند و ظر آلتی است سنگی و برنده و دارای لبه ای تیز چون لبه ٔ کارد که برای ذبح کردن به کار میرود. یک قطعه آن مروه است. (از اقرب الموارد). سنگ سپید تابان که در او آتش باشد. (دهار). سنگ آتش زنه. (جهانگیری)(برهان). و رجوع به مروه شود. حجرالمرو. توضیح بیشتر ...
  • مرو. [م َرْوْ](اِخ) صاحب حدود العالم می نویسد(ص 94): شهری بزرگ است [به خراسان] و اندر قدیم نشست میر خراسان آنجا بودی و اکنون [به] بخارا نشیند، جائی بانعمت است و خرم و او را قهندز است و آن را طهمورث کرده است و اندر وی کوشکهای بسیار است و آن جای خسروان بوده است و اندر همه خراسان شهری نیست از نهاد بازار وی نیکو و خراجشان بر آب است و از وی پنبه نیک و اشترغاز و فلاته و سرکه و آبکامه و جامه های قزین و ملحم خیزد - انتهی. توضیح بیشتر ...
  • مرو. [م َ](اِ) امرود، در تداول مردم لرستان. (گااوبا)(از یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به امرود شود. توضیح بیشتر ...
  • مرو. [م َ](اِخ) دهی است از دهستان دره صیدی بخش اشترینان شهرستان بروجرد. در 19هزارگزی عرب اشترینان کنار راه کناره پائین به دره صیدی در منطقه ٔ کوهستانی و معتدل واقع و دارای 344 تن سکنه است. آبش از قنات و محصولش غلات و شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6). توضیح بیشتر ...
  • مرو. [م ُ](اِ) قسمی ماهی که از جگر آن روغن ماهی گیرند و ویتامین های آن بسیار باشد. (یادداشت مرحوم دهخدا). توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

مرو در فارسی به انگلیسی

فرهنگ فارسی هوشیار

مرو در فرهنگ فارسی هوشیار

  • ‎ آویشن کوهی، مروارید کوهی پارسی تازی گشته مرو مرو خوش خرنباش از گیاهان فرانسوی پر خوره از ماهیان. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه