معنی مرد

مرد
معادل ابجد

مرد در معادل ابجد

مرد
  • 244
حل جدول

مرد در حل جدول

  • همسرزن، رجل
  • همسر زن، رجل
مترادف و متضاد زبان فارسی

مرد در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • شخص، انسان، بشر، زوج، شوهر، همسر، فحل، نر، نرینه، جوانمرد، غیور، رجل، مرء،
    (متضاد) انثی، زن، اهل، شایسته، لایق،
    (متضاد) نااهل، نالایق، جسور، جراتمند، دلیر، شجاع، مبارز، گرد، پهلوان، قهرمان 01 حریف. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

مرد در فرهنگ معین

  • (مص م. ) بازگردانیدن، (اِمص. ) رد، بازگشت. [خوانش: (مَ رَ دّ) [ع. ]]. توضیح بیشتر ...
  • (مُ) (اِمص.) مردن، مرگ.
  • مقابل زن، جمع مردان، کنایه از: شجاع، دلیر، بخشنده. [خوانش: (مَ) [په. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

مرد در لغت نامه دهخدا

  • مرد. [م َ](اِ) انسان نرینه. آدمیزاد نر. جنس نر از انسان. نوع نر از آدمی. مقابل زن که نوع ماده است. (ناظم الاطباء):
    مردیش مردمیش را بفریفت
    مرد بود از دم زنان نشگیفت.
    نظامی.
    || انسان نرینه ٔ به حد بلوغ رسیده. که بالغ شده است و زن کرده است. مقابل پسر بچه و پسر: و از همه ٔ این ناحیت مردان و کنیزکان و غلامان آراسته ببازار آید. (حدود العالم).
    بنده ٔ مراد دل نبود مردم
    مردان مگوی مرد و صبا یارا.
    ناصرخسرو.
    طفلی هنوز بسته ٔ گهواره ٔ فنا
    مرد آن زمان شوی که شوی از همه جدا. توضیح بیشتر ...
  • مرد. [م َ](ع اِ) میوه ٔ اراک تازه و تر یا میوه ٔ رسیده ٔاراک. (از منتهی الارب). میوه ٔ تازه و شاداب درخت اراک یا میوه ٔ نضیج و رسیده ٔ آن. واحد آن مرده است. (ازمتن اللغه). میوه ٔ تازه درخت اراک. (غیاث اللغات). توضیح بیشتر ...
  • مرد. [م ِ رَدد](ع ص) رجل مرد؛ کثیرالرد و الکر. (متن اللغه)(اقرب الموارد). رداد. کرار. توضیح بیشتر ...
  • مرد. [م ُ رِدد](ع ص) آرزومند جماع. (منتهی الارب). مرد آزمند جماع. (آنندراج). مرد بسیارشهوت. (از متن اللغه). || مردی که بی زنی او یا سفرش دراز کشیده باشد. (منتهی الارب)(از اقرب الموارد). مردی که دوران تنهائی و عزوبتش طولانی شده. ج، مَرادّ. (از متن اللغه). || مرد خشمناک. (منتهی الارب)(از اقرب الموارد). مردالوجه، غضبان. (متن اللغه). || دریای بسیارموج. (منتهی الارب). || ماده شتری که پستان و فرج او از نشستن بر زمین نمناک آماسیده باشد. توضیح بیشتر ...
  • مرد. [م َ](ع اِمص) راندگی سخت. (ناظم الاطباء). سوق شدید. (متن اللغه). ||(مص) سخت راندن و با مردی راندن کشتی را. (از منتهی الارب). مرد السفینه؛ دفعها بالمردی. (متن اللغه). || تر کردن نان را تا نرم شود. (منتهی الارب). ترید کردن نان را. (متن اللغه). خیساندن و نرم کردن خرما و نان را. (از متن اللغه). تر کردن به آب چون نان و دارو. (دستور الاخوان). || بریدن. (منتهی الارب). بریدن و پاره کردن چیزی را از عرض، مرد الشیی ٔ، قطعه و مزق عرضه. توضیح بیشتر ...
  • مرد. [م َ رَ](ع مص) ریش برآوردن پسربچه بعد سادگی زنخ. (از منتهی الارب). به کندی برآمدن ریش یا اصلاً برنیامدن ریش وی و بی ریش ماندن او، فهو أمرد. مدت زمانی بی ریش ماندن جوان سپس برآمدن ریش وی. (از متن اللغه). بی ریش شدن. (از غیاث اللغات). مروده. (متن اللغه). || همیشگی نمودن به خوردن خرمای تر نهاده به شیر. (از منتهی الارب). مداومت نمودن بر خوردن مَرد و مَرید. مروده. (از متن اللغه). همیشه خرمای در شیر خیسانده خوردن. توضیح بیشتر ...
  • مرد. [م َ رَدد](ع مص) بازگردانیدن. (تاج المصادر بیهقی). ردّ. ردّه. (متن اللغه). رجوع به ردّ در تمام معانی مصدری شود. ||(اِمص) بازگشت. انصراف. برگشت. ردّ. رجوع. تغییر: لامرد لقضاء اﷲ؛ قضای خدا را بازگشتی نیست:
    نه جز قول او مر قضا را مرد
    نه جز ملک او مر حرم را حرم.
    ناصرخسرو.
    چه حیله دانم کردن که ترمدی گفته ست
    هوا قضاست قضا را به حیله نیست مرد.
    سوزنی.
    قضا قضاست قضا را به حیله نیست مرد
    چه پرنیان به سوی تیر او چه ز آهن سد. توضیح بیشتر ...
  • مرد. [م ُ](فعل ماضی) ریشه ٔ ماضی است از مصدر مردن. رجوع به مردن شود. ||(ص) ایستاده. غیر جاری. ناروان. (ناظم الاطباء). بدین معنی تنها مرده آمده است. رجوع به مرده شود. || مهمل خرد است، خردو مرد؛ بی نهایت کوچک و خرد. (ناظم الاطباء). رجوع به خرد شود. ||(اِ) آس. مورد. (ناظم الاطباء). صورت دیگری است از کلمه ٔ مورد. رجوع به مورد شود. توضیح بیشتر ...
  • مرد.[م ُ](ع ص، اِ) ج ِ اَمْرَد. رجوع به أمرد شود.

فرهنگ عمید

مرد در فرهنگ عمید

  • [مقابلِ زن] انسان نر، جنس نرینه از انسان،
    [مجاز] شخص شجاع و دلیر،
    شخص، انسان،
    شوهر، زوج،
    [مجاز] جوانمرد،
    [مجاز] کسی که شایستگی انجام کاری را دارد،
    * مردومردانه: [مجاز] با شجاعت و دلیری،. توضیح بیشتر ...
  • بازگشت،
فارسی به انگلیسی

مرد در فارسی به انگلیسی

  • He, Jack, Male, Man, Man _, Mankind, Masculine
فارسی به ترکی

مرد در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

مرد در فارسی به عربی

  • رجل، زمیل، شاب، عریس
تعبیر خواب

مرد در تعبیر خواب

  • اگر کسی مردی معروف به خواب بیند، دلیل که در بیداری همان بود. اگر مردی مجهول بیند، دلیل بر دشمن او بود. - محمد بن سیرین. توضیح بیشتر ...
  • مرد
    ریشو: خشم
    مرد شاخدار: ناراحتی بزرگ
    مرد پیر: زندگی طولانی
    مرد چاق: لحظه های شیرین - لوک اویتنهاو. توضیح بیشتر ...
  • ۱ـ دیدن مردی خوش قیافه و خوش هیکل در خواب، نشانه آن است که به ثروت بسیاری دست می یابید و از زندگی خود لذت می برید.
    ۲ـ دیدن مردی بدقیافه و اخمو در خواب، نشانه آن است که سردرگمی و پریشانی شما را محاصره خواهد کرد.
    ۳ـ اگر زنی مرد خوش قیافه در خواب ببیند، نشانه آن است که امتیازی به او اعطاء خواهد شد. اما اگر مردی زشت را به خواب ببیند، علامت آن است که از جانب کسی که دوست خود می پندارید، دچار دردسر خواهد شد. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

مرد در فرهنگ فارسی هوشیار

  • انسان، آدمیزاد نر، جنس نر از انسان
فرهنگ فارسی آزاد

مرد در فرهنگ فارسی آزاد

  • مَرد، (مَرَدَ، یَمرُدُ) بریدن، نرم و صاف و صیقلی کردن، تازاندن اسب، و حیوان، با پارو کشتی را حرکت دادن، (به مُرُود نیز مراجعه شود)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به ایتالیایی

مرد در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

مرد در فارسی به آلمانی

  • Bemannen, Kamerad [noun], Mann (m), Mann, Whitey [noun]
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه