معنی مای

مای
معادل ابجد

مای در معادل ابجد

مای
  • 51
حل جدول

مای در حل جدول

  • ماه قیصری
  • جانوری شبیه مار
لغت نامه دهخدا

مای در لغت نامه دهخدا

  • مای. (اِ) در بعضی ولایتها مادر را گویند که والده باشد. (برهان). مادر و والده را گویند. (ناظم الاطباء). منجی، «مایا» (مادر). گبری، «مایه » (مادر). (حاشیه ٔ برهان چ معین). || (فعل نهی) مخفف میای باشد که منع از آمدن است. (برهان) (از انجمن آرا). کلمه ٔ فعل یعنی میا که نهی از آمدن باشد. (ناظم الاطباء):
    ز برهان و حجت سپر ساز و جوشن
    به میدان مردان برون مای عریان.
    ناصرخسرو (از انجمن آرا). توضیح بیشتر ...
  • مای. (اِ) یا ماه قیصری. اول آن مطابق است با اول ایار ماه رومی و سیزدهم ماه مه فرانسوی و بیست و چهارم اردیبهشت ماه جلالی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). توضیح بیشتر ...
  • مای. (اِ) جانوران خزنده را گویند مطلقاً همچو مار و زلو و انواع کرمها و مانند آن. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). مار (فهرست ولف). مار و مور و ملخ. حکیم فردوسی گفته:
    بدو گفت خسرو درست آمدی
    همیشه ز تو دور دست بدی
    توئی پهلوان جهان کدخدای
    به فرمان تو مرغ و ماهی و مای.
    (از فرهنگ جهانگیری چ لکنهو ص 217). توضیح بیشتر ...
  • مای. (اِخ) جایگاه جادوان باشد. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 524). نام شهری بوده در هندوستان که موضع ساحران و جادوان بوده همچو بابل. (برهان). شهری است در هند و ظاهراً همین «مؤو» است. (فرهنگ رشیدی). جای جادوان باشد چون بابل. (صحاح الفرس). نام شهری به هند که مردم آن به سحر و جادو مشهور بوده اند و نسبت بدان مایی باشد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). شهری در هندوستان. (از فهرست ولف):
    برفت یار و رهی ماند در بیابانی
    که حد آن نشناسد به جهد جادوی مای. توضیح بیشتر ...
  • مای. (اِخ) نام یکی از رایان و برزگان هند. (برهان). نام یکی از رایان هند. (ناظم الاطباء). پادشاهی در هندوستان. (از فهرست ولف). نام پادشاه سندلی به هند برادر جمهور و پدر طلحند و عم گو (در شاهنامه). (یادداشت به خط مرحوم دهخدا):
    یکی بد برادر مر این شاه را
    خردمند و شایسته ٔ گاه را
    کجا نام آن نامور مای بود
    به دنبر نشسته بت آرای بود.
    (شاهنامه چ بروخیم ج 8 ص 2472).
    ز دنبر بیامد سرافراز مای
    به تخت کیان اندر آورد پای.
    (شاهنامه ایضاً ص 2472). توضیح بیشتر ...
  • مای. (اِخ) «ماد» در زمان ساسانیان مبدل به «مای » شد و در قرون اسلامی آن را «ماه » گفتند چنانکه می گفتند ماه نهاوند، ماه بصره و غیره و در جمع ماهات. (از ایران باستان ج 1 ص 207). و رجوع به ماد و ماه (اِخ) شود. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید