معنی ماهیچه

ماهیچه
معادل ابجد

ماهیچه در معادل ابجد

ماهیچه
  • 64
حل جدول

ماهیچه در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

ماهیچه در مترادف و متضاد زبان فارسی

فرهنگ معین

ماهیچه در فرهنگ معین

  • (چِ) (اِ. ) بافت قابل انقباضی که بر حسب حرکت اندام های بدن جانوران می شود. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

ماهیچه در لغت نامه دهخدا

  • ماهیچه. [چ َ / چ ِ] (اِ مصغر) ماهی خرد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || پارچه گوشت گرد و درازی مانا به ماهی. عضله. (ناظم الاطباء). عضله. موشک. موش گوشت. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بعضی گوشتهای بدن انسان و جانوران که دو سر آن باریک و شبیه به ماهی است. مایچه. (فرهنگ فارسی معین).
    - نیام ماهیچه، (اصطلاح پزشکی) پرده ای لیفی که مانند غلافی از خارج یک عضله را محدود می سازد. غلاف عضلانی. (فرهنگ فارسی معین).
    || آنچه از خمیر به باریکی ریسمان مالند و پزند و آش ماهیچه معروف است. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

ماهیچه در فرهنگ عمید

  • برخی از گوشت‌های بدن انسان یا حیوان که دارای دو سر باریک و شبیه ‌ماهی کوچک است، عضله،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

ماهیچه در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

ماهیچه در فارسی به عربی

گویش مازندرانی

ماهیچه در گویش مازندرانی

فرهنگ فارسی هوشیار

ماهیچه در فرهنگ فارسی هوشیار

  • بعضی گوشتهای بدن انسان و جانوران که دو سر آن باریک و شبیه به ماهی است. توضیح بیشتر ...
فارسی به ایتالیایی

ماهیچه در فارسی به ایتالیایی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید