معنی مامور

مامور
معادل ابجد

مامور در معادل ابجد

مامور
  • 287
حل جدول

مامور در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

مامور در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • عامل، کارگزار، وکیل، کارمند، گماشته، مستخدم، متصدی، مسئول، پاسبان، پلیس، فرستاده،
    (متضاد) آمر. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

مامور در فرهنگ عمید

  • آن‌که برای انجام کاری معیّن و منصوب می‌شود،
    (صفت) [قدیمی] امرشده، فرمان داده‌شده،. توضیح بیشتر ...
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

مامور در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

کلمات بیگانه به فارسی

مامور در کلمات بیگانه به فارسی

فارسی به انگلیسی

مامور در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

مامور در فارسی به عربی

  • ضابط، مبعوث، وکیل
فرهنگ فارسی هوشیار

مامور در فرهنگ فارسی هوشیار

  • امر کرده شده و حکم کرده شده و فرموده شده ‎ گومارتک گمارده گماشته، اپرهان پروانک به فرمان فرمان یافته (اسم) فرمان داده امر کرده شده: گفت موسی:این مرا دستور نیست بنده ام امهال تو مامور نیست. (مثنوی. نیک. 62: 3)، کسی که او را بکاری گماشته باشند گماشته: زودا که دید خواهم از سعی بخت فرخ مامور امر سلطان ایران ستان و توران. (پیغوملک. لباب. نف. ‎ 54) جمع: مامورین. یا مامور احصائیه. آمارگر. یا مامور اطفائیه. آتش نشان. توضیح بیشتر ...
فارسی به ایتالیایی

مامور در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

مامور در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید