معنی لسان

لسان
معادل ابجد

لسان در معادل ابجد

لسان
  • 141
حل جدول

لسان در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

لسان در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • زبان، سخن، کلام، گفتار، لغت
فرهنگ معین

لسان در فرهنگ معین

  • زبان، جمع السنه، السن، سخن، کلام. [خوانش: (لِ) [ع.] (اِ.)]
لغت نامه دهخدا

لسان در لغت نامه دهخدا

  • لسان. [ل ِ] (ع اِ) درختی بسیارخار است بقدر قامتی بیش بالا نرود و برگش به رنگ مورد بود صمغش گویند کندور است. (نزههالقلوب). گیاهی است با لزوجت وآذان الثور نیز نامند. (منتهی الارب). حکیم مؤمن گوید: نباتی است با لزوجت و مسمی به آذان الثور برگش عریض و مفروش بر زمین و مستدیر در خشونت مثل برگ گاوزبان و ساقی که از میان برگها میروید بقدر ذرعی و بر سر آن گلی کحلی و بوی او مانند خیار و خام و پخته ٔ او مأکول است. در دوم سرد و تر و جهت علل زبان حیوانات بغایت مؤثر و رافع خفقان و حرارت معده و امراض دهان و قلاع حاره است. توضیح بیشتر ...
  • لسان. [ل ِ] (ع اِ) زبان. زفان. مفصل. مِذرَب. (منتهی الارب). گوشت پاره ٔ متحرکی که درون دهان واقع است:
    به لسانش نگر که چون بلسان
    روغن دیریاب میچکدش.
    خاقانی.
    من قلب و لسانم به هواداری و صحبت
    اینها همه قلبند که پیش تو لسانند.
    سعدی.
    لسان، زبان حیوانات است سریع الانحدار و مرطب بدن و با ادویه ٔ حارّه مولد منی و سریع الاستحاله بخلط متعفن و مصلحش سرکه و گشنیز و زیره است. (تحفه ٔ حکیم مؤمن). در ذیل تذکره ٔ ضریرانطاکی آمده است: المراد به هنا العضوالمعروف من الانسان والقول فی امراضه من ورم و ثقل وغیرهما. توضیح بیشتر ...
  • لسان.[ل ِ] (اِخ) نام شاعری است منقری. (منتهی الارب).

  • لسان. [ل ِ] (اِخ) سوادی بود بر پشت کوفه در قدیم. (منتهی الارب). ظهرالکوفه. (معجم البلدان). بیرون کوفه. توضیح بیشتر ...
  • لسان. [ل ُس ْ سا] (ع اِ) گیاهی اس-ت. (منته-ی الارب).

فرهنگ عمید

لسان در فرهنگ عمید

  • زبان،
    * لسان ‌حال: آنچه از صورت ظاهر که دلالت بر کیفیت و حالت درونی بکند،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

لسان در فارسی به انگلیسی

فارسی به عربی

لسان در فارسی به عربی

عربی به فارسی

لسان در عربی به فارسی

  • زبان , زبانه , شاهین ترازو , بر زبان اوردن , گفتن , دارای زبانه کردن. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

لسان در فرهنگ فارسی هوشیار

  • زبان، مفصل، گوشت پاره متحرکی که درون دهان واقع است
فرهنگ فارسی آزاد

لسان در فرهنگ فارسی آزاد

  • لِسان، زبان (که در دهان است)، (جمع: اَلسِنَه، اَلسُن، لُسن، لِسانات). توضیح بیشتر ...
  • لِسان، لغت و زبان که بدان می نویسند و تکلم می کنند مثل لسان فارسی و لسان عرب، رساله،. توضیح بیشتر ...
فارسی به آلمانی

لسان در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید