معنی لر

لر
معادل ابجد

لر در معادل ابجد

لر
  • 230
حل جدول

لر در حل جدول

  • از اقوام ایرانی
فرهنگ معین

لر در فرهنگ معین

  • (اِ.) مراد، مطلب، (ص.) ساده دل، سلیم. [خوانش: (لُ)]
  • جوی، آب کند، زیر بغل، لاغر، ضعیف. [خوانش: (لَ) (اِ.)]
لغت نامه دهخدا

لر در لغت نامه دهخدا

  • لر. [ل َ] (اِ) جوی باشد اعم از آنکه سیلاب کنده باشد یا آدمی. (برهان) (جهانگیری):
    لری کندند ناهموار در پیش
    که باد ازوی سر آید در تک خویش.
    امیرخسرو (از جهانگیری).
    || تخته سنگ. صخره (در لهجه ٔ بختیاری): میرَه م توربی آردم بُن لر (به لهجه ٔ بختیاری)، بگذار شوهر من شغال باشد لکن اگر آرد او زیر صخره است مرا بسنده است. || زیر بغل. بیخ بغل. بغل. (برهان). کش. آغوش. || (ص) ضعیف و لاغر. (برهان). || (پسوند) لر در کلمات: آب حاجی لر، چکش لر، حاجی لر، سه لر، شلر که اسم مکانهائی هستند نیز آمده، در حاجی لر شاید کلمه ٔ ترکی باشد علامت جمع، ولی در دیگر کلمات معلوم نیست. توضیح بیشتر ...
  • لر. [ل ُ] (اِ) کام. || توان. || مرادو مطلب. || بره و بچه گوسفند. (برهان). توضیح بیشتر ...
  • لر. [ل ُ] (اِخ) (ایل. ) نام قبیله ای از ایرانیان. طایفه ای از ایرانیان چادرنشین. طایفه ای از صحرانشینان و مردم قهستان. (برهان). نام طایفه ای است از مردم صحرانشین. (جهانگیری). لر و یا لور نام عشیرتی است بزرگ از عشایر کرد. رجوع به لرستان شود. (قاموس الاعلام ترکی). گروهی از اکراد در کوههای میان اصفهان و خوزستان و این نواحی بدیشان شناخته آید و بلاد لر خوانند و هم لرستان و لور گویند. رجوع به این دو کلمه شود. (معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • لر. [ل ُ] (اِخ) تیره ای از شعبه ٔ جباره ٔ ایل عرب (از ایلات خمسه ٔ فارس). (جغرافیای سیاسی کیهان ص 87). رجوع به طایفه ٔ جباره شود. توضیح بیشتر ...
  • لر. [ل ُ] (اِخ) تیره ای از ایل نفر (از ایلات خمسه ٔ فارس). (جغرافیای سیاسی کیهان ص 87). رجوع به ایل نفر شود. توضیح بیشتر ...
  • لر. [ل ُ] (اِخ) نام یکی از خاندانهای ساکن مزنگ (نوکنده) به طبرستان. (سفرنامه ٔ رابینو ص 66 بخش انگلیسی). توضیح بیشتر ...
  • لر. [ل ُ] (اِخ) دهی از بخش سنجابی شهرستان کرمانشاه، واقع در هفت هزارگزی باختر کوزران و یک هزارگزی بنداردشت، سردسیر، دارای 150 تن سکنه. مسلمان، کردی و فارسی زبان. آب آن از چشمه، محصول آنجا غلات و حبوبات دیمی و لبنیات. شغل اهالی زراعت و گله داری و راه آن مالرو است و تابستان اتومبیل توان برد. زمستان اکثر سکنه به حدود ذهاب به گرمسیر میروند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5). توضیح بیشتر ...
  • لر. [ل ُ] (اِخ) دهی از دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان شاه آباد، واقع در چهارهزارگزی جنوب شاه آباد و دوهزارگزی برف آباد. دشت، سردسیر، دارای 430 تن سکنه، شیعه، کردی و فارسی زبان. آب آن از رودخانه ٔ راوند. محصول آنجا غلات و چغندرقند و حبوبات و صیفی کاری و میوه جات. شغل اهالی زراعت و مختصر گله داری است و دبستانی دارد و از بدره میتوان اتومبیل برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5). توضیح بیشتر ...
  • لر. [ل ِ] (اِخ) نام رودی در فرانسه که بحوضه ٔ آرکاشن ریزد و در ازای آن هشتاد هزارگز باشد. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

لر در فرهنگ عمید

  • جوی، آبکند،
  • از طوایف بزرگ، شیعه‌مذهب، و آریایی‌نژاد ایران که بیشتر در جنوب غربی ایران سکنی دارند،
    [عامیانه، مجاز] ساده‌دل و بی‌پیرایه،. توضیح بیشتر ...
  • کام، مراد، مطلب،

    برۀ گوسفند،
گویش مازندرانی

لر در گویش مازندرانی

  • خل آدم صاف و ساده
  • لاغر، کوچک، باریک اندام، آدم بی ثبات
  • نعره، صدای بلند، صدای پلنگ
  • بی حس، کرخت، زیاد، فراوان
فرهنگ فارسی هوشیار

لر در فرهنگ فارسی هوشیار

  • مراد و مطلب، توان، کام یکی از طوائف بزرگ ایران که بیشتر در لرستان ساکن میباشد. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید