معنی قیروان

قیروان
معادل ابجد

قیروان در معادل ابجد

قیروان
  • 367
حل جدول

قیروان در حل جدول

فرهنگ معین

قیروان در فرهنگ معین

  • (قَ رَ) [معر.] (اِمر.) کاروان، قافله، گروه اسبان.
لغت نامه دهخدا

قیروان در لغت نامه دهخدا

  • قیروان. [ق َ رَ] (معرب، اِ) کاروان. (منتهی الارب) (برهان). معرب کاروان است. عرب از قدیم این کلمه را بکار میبرده است. (از معجم البلدان). عمده ٔ یک کاروان یا یک سپاه. (حاشیه ٔ برهان چ معین) (دزی ج 2 ص 431). قفل و قافله. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). || جیش و لشکر. (آنندراج از ابن خلکان از ابن قطاع). || معظم رمه و گله. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). || جماعتی ازاسبان. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). || شهر عمده ٔ مرکز ساخلو. توضیح بیشتر ...
  • قیروان. [قیرْ] (اِ) اطراف مجموعه ٔ عالم را گویند. (برهان) (آنندراج). || مشرق و مغرب. (برهان). رجوع به ماده ٔ قبل شود. توضیح بیشتر ...
  • قیروان. [ق َ رَ] (اِخ) شهری است بزرگ که در زمان معاویهبن ابی سفیان بصورت شهر درآمده و مسلمانان در آن سکونت کرده اند. این شهر در اقلیم سوم قرار دارد. طول آن 31 درجه و عرض آن 30 درجه و 40 دقیقه است. گروهی از دانشمندان و محدثان بدان منسوبند. (از معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

قیروان در فرهنگ فارسی هوشیار

  • پارسی تازی گشته کاروان (اسم) مغرب (ذکر جز ء و اراده کل) یا قیروان تا قیروان. از مشرق تا بمغرب: شاهی که عرض لشکر منصور اگر دهد از قیروان سپاه کشد تا بقیروان. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید