معنی قله

قله
معادل ابجد

قله در معادل ابجد

قله
  • 135
حل جدول

قله در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

قله در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • اوج، چکاد، ذروه، ستیغ، راس، سر، سرکوه، فراز، فرق، کله، نوک، سبو، کوزه،
    (متضاد) دامنه. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

قله در فرهنگ معین

  • (قُ لَّ) (اِ.) اسبی که رنگش به زردی مایل باشد.
  • بالاترین بخش کوه، بالای هر چیزی، جمع قلل. [خوانش: (قُ لُِ) [ع. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
  • (~.) (اِ.) سبوی بزرگ.
لغت نامه دهخدا

قله در لغت نامه دهخدا

  • قله. [ق َ ل َه ْ] (ع مص) چرکین اندام و زرد شدن آن و داغ داغ شدن پوست از بسیاری ادرفن. || سیاه شدن اندام یا برکنده شدن پوست ازسختی و خشکی. و فعل آن از سمع است. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • قله. [ق ُ ل َ] (اِ) نوعی از انگور. || اسبی که رنگش به زردی مایل باشد. (برهان). توضیح بیشتر ...
  • قله. [ق ُل ْ ل َ] (اِ) نوعی از رنگهای اسب. (آنندراج) (بهار عجم):
    کمیت قله نژاد آنکه داغ جم دارد
    سبک درآر بمیدان و گرم گردانش.
    خواجه سلمان (از آنندراج) (بهار عجم).
    رجوع به قُلَه شود. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

قله در فرهنگ عمید

  • [مجاز] بلندترین نقطه چیزی،
    (زمین‌شناسی) سر کوه،
    [مجاز] سبو، کوزه، کوزۀ بزرگ یا کوچک،. توضیح بیشتر ...
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

قله در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

کلمات بیگانه به فارسی

قله در کلمات بیگانه به فارسی

فارسی به انگلیسی

قله در فارسی به انگلیسی

  • Acme, Apex, Climax, Crest, Height, Mountaintop, Peak, Spire, Summit, Superlative, Tip, Top, Vertex. توضیح بیشتر ...
فارسی به ترکی

قله در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

قله در فارسی به عربی

  • ذروه، ربوه، قمه، نقطه
گویش مازندرانی

قله در گویش مازندرانی

فرهنگ فارسی هوشیار

قله در فرهنگ فارسی هوشیار

  • بلندترین نقطه چیزی را گویند بلندترین نقطه چیزی
فرهنگ فارسی آزاد

قله در فرهنگ فارسی آزاد

  • قُلَّه، سر کوه، بالاترین نقطه، گروه مردم، کوزه کوچک، قسمت طلائی یا نقره ای دسته شمشیر (جمع: قِلال، قُلَل)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به ایتالیایی

قله در فارسی به ایتالیایی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید