معنی قسم

قسم
معادل ابجد

قسم در معادل ابجد

قسم
  • 200
حل جدول

قسم در حل جدول

فرهنگ معین

قسم در فرهنگ معین

  • بهره و نصیب، جزیی از کل، جمع اقسام. [خوانش: (قِ) [ع. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
  • (قَ سَ) [ع.] (اِ.) سوگند. ج. اقسام.
لغت نامه دهخدا

قسم در لغت نامه دهخدا

  • قسم. [ق َ] (ع اِ، اِمص) عطا و دهش. (منتهی الارب). عطاء. (اقرب الموارد). و به این معنی جمع ندارد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || رای. || شک و تردد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). تردید. (ناظم الاطباء). || باران. || آب. || قدر و اندازه ٔ هر چیزی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || خوی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). خلق. || عادت. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). و در این دو معنی اخیر به کسر قاف نیز آمده. توضیح بیشتر ...
  • قسم. [ق َ] (ع مص) پخش کردن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || افتادن چیزی در دل و گمان پیدا شدن بدان و سپس آن گمان نیرو گرفتن و به یقین رسیدن. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). قوت گرفتن جانب معلوم سپس مرجوحیت آن چندانکه حقیقت گردد. (منتهی الارب). || پریشان و متفرق کردن. گویند: قسم الدهر القوم. || اندازه کردن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). گویند: قسم فلان امره، قدره و نظر فیه کیف یفعل او لم یدر ما یصنع فیه. (اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • قسم. [ق ِ] (ع اِ) چون: هر قسم، هر چون. || بهره و نصیب. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). سهم. بهر. تیر. بخش. برخ. رسد:
    محمد از سر انگشت خود اشارت کرد
    مه تمام به دو قسم شد بحکم اﷲ.
    سوزنی.
    مه صیام به دو قسم کرد او و گذاشت
    به قسم روز به صوم و به قسم شب به صلوه.
    سوزنی.
    داری از رسم و ره و سان ملوک نیکنام
    حصه و حظ و نصیب و قسم و بخش و بهر و تیر.
    سوزنی.
    حاصل ز تو جز درد دل ریش ندارم
    قسم از لب نوشین تو جز نیش ندارم.
    سیدحسن غزنوی. توضیح بیشتر ...
  • قسم. [ق َ س َ] (ع اِ) سوگند. (منتهی الارب). یمین به خدا یا به غیرخدا. و قسم اسم است از اَقْسَم َ. (اقرب الموارد).
    - قسم به خدا، به خدا سوگند. به خدای قسم. سوگند با خدای. باﷲ. واﷲ. تاﷲ. ایم اﷲ. هیم اﷲ.
    - امثال:
    قسمت را باور کنم یا دم خروس را، درباره ٔ کسی گویند که ادعایی کند و علایم و اَماراتی در میان باشد که دلیل کذب ادعای او تواند بود. توضیح بیشتر ...
  • قسم. [ق ِ س َ] (ع اِ) ج ِ قسمه. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): یا قاسم الرزق قدخانتنی القسم. (اقرب الموارد). رجوع به قسمه شود. توضیح بیشتر ...
  • قسم. [ق ُ] (ع ص، اِ) ج ِ قسیم، به معنی جمیل. (اقرب الموارد). رجوع به قسیم شود. توضیح بیشتر ...
  • قسم. [ق َ] (اِخ) نام جائی است. (معجم البلدان، از ادیبی).

فرهنگ عمید

قسم در فرهنگ عمید

  • سوگند،
    * قسم خوردن: (مصدر لازم) قسم یاد کردن، سوگند خوردن،
    * قسم دادن: (مصدر متعدی) کسی را سوگند دادن،. توضیح بیشتر ...
  • بخش،

    جزئی از یک چیز قسمت‌شده،

    بهره، نصیب،
فرهنگ واژه‌های فارسی سره

قسم در فرهنگ واژه‌های فارسی سره

فارسی به انگلیسی

قسم در فارسی به انگلیسی

  • Character, Description, Genre, Genus, Ilk, Kidney, Kind, Lot, Manners, Nature, Oath, Order, Sort, Species, Stamp, Stripe, Variety, Vow. توضیح بیشتر ...
فارسی به ترکی

قسم در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

قسم در فارسی به عربی

  • اسلوب، اقناع، جنس، رقطه، نوع
عربی به فارسی

قسم در عربی به فارسی

  • اداره گروه اموزشی , قسمت , شعبه , بخش , تقسیم , پیمان , سوگند , قسم خوردن , مقطع. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

قسم در فرهنگ فارسی هوشیار

  • عطا و دهش، رای، شک و تردید، خلق و خوی پخش کردن، پریشان و متفرق کردن جمع اقسام، سهم، بهره، بخش سوگند، بخدا سوگند، بخدای قسم خوردن. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

قسم در فرهنگ فارسی آزاد

  • قَسَم، سوگند (جمع: اَقْسام)،
  • قَسْم، (قَسَمَ-یَقْسِمُ) تقسیم کردن (چه اشیاء چه اعداد)، نصف کردن- متفرق کردن،. توضیح بیشتر ...
  • قَسم، عطا، بخشش، رأی، شک و تردید، خُلق، عادت، آب، باران، مقدار و اندازه،. توضیح بیشتر ...
  • قِسم، هر قسمت از آنچه که تقسیم شده، نصیب، در فارسی به معنای، نوع، گونه و صِنف نیز مصطلح است (جمع: اَقسام جمع الجمع: اَقاسِیم)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به ایتالیایی

قسم در فارسی به ایتالیایی

فارسی به آلمانی

قسم در فارسی به آلمانی

  • Geschlecht [noun], Überredung (f), Überzeugungskraft (f)
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید