معنی قدم

قدم
معادل ابجد

قدم در معادل ابجد

قدم
  • 144
حل جدول

قدم در حل جدول

فرهنگ معین

قدم در فرهنگ معین

  • (اِ. ) پای، گام، جمع اقدام، واحد مسافت و آن فاصله میان دو پایه یک فرد متوسط است به هنگام راه رفتن، (اِمص. ) عمل، کار، ثبات و پایداری. ، ~رنجه فرمودن کنایه از: تشریف آوردن. ، ~ کسی سبک بودن کنایه از: الف - خوش قدم ب [خوانش: (قَ دَ) [ع. ]]. توضیح بیشتر ...
  • سابقه در کار، قدیم بودن، ضد حدوث. [خوانش: (ق دَ) [ع. ] (حامص. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

قدم در لغت نامه دهخدا

  • قدم. [ق َ] (ع اِ) جامه ای است سرخ. (منتهی الارب). ثوب احمر. (اقرب الموارد). || (مص) پیش درآمدن. قدوم. || بسیار پیش نمودن. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • قدم. [ق ِ] (ع اِمص) دیرینگی. (منتهی الارب). اسم است قدیم را یعنی زمان قدیم. (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • قدم. [ق ُ / ق ُ دُ] (ع ص) دلیر. (منتهی الارب). شجاع. (اقرب الموارد). || (اِمص) پیش رفتگی. توضیح بیشتر ...
  • قدم. [ق َدَ] (ع اِمص) پیشی در کار. || (اِ) آنکه او را مرتبه باشد در خیر و نیکوئی. || پی و اثر. گویند: قدم صدق. رجوع به قدم صدق شود. || دلیر. || پیش پای. || گام. خطوه. ج، اقدام. (منتهی الارب) (آنندراج). بادیه آشام، ثابت، آبله پرور، آبله فرساد در فارسی از صفات آن و مقراض از تشبیهات آن است. (آنندراج):
    قدم باید اندر طریقت نه دم
    که اصلی ندارد دم بی قدم.
    سعدی (بوستان).
    قدم پیش نه کز ملک بگذری
    که گر باز مانی ز دد کمتری.
    سعدی (بوستان). توضیح بیشتر ...
  • قدم. [ق ُ دُ] (ع اِمص) پیش پیش رفتگی. (منتهی الارب). المضی ﱡ امام. (اقرب الموارد). || (ص، اِ) ج ِ قادم. || ج ِ قَدوم. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • قدم. [ق ِ دَ] (ع اِمص) پیشی در کار. || دیرینگی. || ضد حدوث. (منتهی الارب) (آنندراج). || در اصطلاح عرفاء و صوفیه عبارت از سابقه ای است که حکم کرده است به آن حق بر بنده ازلاً و کامل میشود بنده بدان. (کشاف ج 2 ص 1211) (فرهنگ مصطلحات عرفا ص 314). توضیح بیشتر ...
  • قدم. [ق َ دِ] (ع ص) نیک مبارز. (منتهی الارب) (آنندراج). کثیرالاقدام. (اقرب الموارد). || دلاور بسیار پیش درآینده در حرب و جز آن. || سنگستان نیک درشت. (منتهی الارب) (آنندراج). ماغلظ من الحره. (اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • قدم. [ق ُ دَ] (اِخ) قبیله ای است به یمن. (منتهی الارب).

  • قدم. [ق ُ دَ] (اِخ) موضعی است به یمن. (منتهی الارب) (معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • قدم. [] (اِخ) ابن قادم بن زیدبن غریب بن جشم بن حاشد. وی در رأس جبل ضین (ظین) در همدان مدفون است. او راست: 1- قصیده ٔ رائیه. وی در این کتاب چیزی از احوال شهرهای یمن را آورده و آن را استاد اوجینیو غریفینی در مجلهالدروس الشرقیه نشر کرده و بر آن حواشی افزوده است و نیز علی حده در رومیه به سال 1916 م. در 71 صفحه و سه عکس چاپ و منتشر شده است. (معجم المطبوعات ج 2 ستون 1497). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

قدم در فرهنگ عمید

  • اندازۀ پا از سر انگشت تا پاشنه،
    گام،
    کار، عمل،
    * قدم افشردن: (مصدر لازم) [قدیمی]
    پا فشردن،
    پافشاری کردن،
    * قدم برداشتن: = * قدم برگرفتن
    * قدم برگرفتن: (مصدر لازم) [قدیمی] حرکت کردن، راه افتادن،
    * قدم بریدن: (مصدر لازم) ترک آمدوشد کردن، پا بریدن،
    * قدم زدن: (مصدر لازم) راه رفتن و گردش کردن،
    * قدم گذاردن: = * قدم نهادن
    * قدم گشادن: (مصدر لازم) [قدیمی، مجاز] راه رفتن،
    * قدم نهادن (گذاشتن): (مصدر لازم) [مجاز] راه رفتن و پا گذاشتن در جایی،. توضیح بیشتر ...
  • سابقه در امری، دیرینگی،
    [مقابلِ حدوث] (فلسفه) وجود چیزی در جهان ازل و بدون وابستگی به چیز دیگر،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

قدم در فارسی به انگلیسی

  • Footstep, Pace, Place, Remove, Step, Stride
فارسی به ترکی

قدم در فارسی به ترکی

فارسی به عربی

قدم در فارسی به عربی

  • خطوه، خطوه واسعه، سرعه، قدم
عربی به فارسی

قدم در عربی به فارسی

  • پا , قدم , پاچه , دامنه , فوت (مقیاس طول انگلیسی معادل 21 اینچ) , هجای شعری , پایکوبی کردن , پازدن , پرداختن مخارج. توضیح بیشتر ...
  • معرفی کردن , نشان دادن , باب کردن , مرسوم کردن , اشنا کردن , مطرح کردن. توضیح بیشتر ...
گویش مازندرانی

قدم در گویش مازندرانی

  • نام نوعی از حرکت و راه رفتن اسب
فرهنگ فارسی هوشیار

قدم در فرهنگ فارسی هوشیار

  • اندازه پا از سر انگشت تا پاشنه پا پیشی در کار، پی و اثر، پیش پای، دلیر. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

قدم در فرهنگ فارسی آزاد

  • قِدَم، سابقه- پیشینه- گذشته بسیار قدیم- جاودانی- اَزَلیَّت و لا اوّل بودن (ضد حدوث)، از صفات الهی،. توضیح بیشتر ...
  • قَدَم، آنچه که حیوان یا انسان بر آن میابسته، کف پا از سر انگشتان تا آخر پاشنه، پا، (جمع: قُدام، اَقدام)، گام، فاصله دو پا در قدم برداشتن، فوت Foot که برابر 12 اینج یا 30/5 سانتیمتر است، تقدم، سابقه (خوب یا بد) شجاع، شجاعت،. توضیح بیشتر ...
فارسی به آلمانی

قدم در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه