معنی فن سالاری

حل جدول

فن سالاری

معادل فارسی تکنوکراسی


سالاری

میدان اصلی محله کوی بیمه

فارسی به انگلیسی

لغت نامه دهخدا

سالاری

سالاری. (اِخ) پنج فرسخ میانه جنوب و مشرق فهلیان است. (فارسنامه ٔ ناصری گفتاردوم ص 304).

سالاری. (اِخ) دهی است از دهستان کدکن پائین رخ بخش کدکن، شهرستان تربت حیدریه در 37هزارگزی شمال باختری کدکن و سر راه اتومبیل رو کدکن بشهر کهنه واقع شده است هوای آن معتدل و دارای 428 تن سکنه است. آب آنجا از قنات تأمین میشود. محصول آن پنبه، شغل اهالی زراعت، گله داری و کرباس بافی و راه آن مالرو و تابستان از شاه بخش میتوان اتومبیل برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).


فن فن

فن فن. [ف ِ ف ِ] (اِ صوت) حکایت صوت بینی در حالت زکام. (یادداشت مؤلف). رجوع به فن و فن شود.


فن

فن. [ف َن ن] (ع ص، اِ) هو فن علم، او نیکوپاینده و قیام ورزنده در علم است. (منتهی الارب).

فن. [ف َن ن] (ع اِ) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || گونه. ج، افنان، فنون. (منتهی الارب). نوع از چیزی، و توسعاً به معنی صناعه و علم و قسم سخن به کار رود. (از اقرب الموارد). || سرود و آواز طرب انگیز. (منتهی الارب). نغمه. راه. || فریب. حیله. (فرهنگ فارسی معین):
نهان نماند زیرا که کینه ٔ تو بلاست
بلا نهان نتوان داشتن به حیله و فن.
عنصری.
کس نیامد به هیچ روی و نیافت
نیکنامی به زرق و حیله و فن.
فرخی.
وزارت به اصل و کفایت گرفت
وزیران دیگر به زرق و به فن.
ناصرخسرو.
خوی او ای پسر این است که دانا را
نفروشد همه جز مکر و دروغ و فن.
ناصرخسرو.
هرچند بیشمار مر او را فن است
خوار است سوی مرد ممیز فنش.
ناصرخسرو.
زلف بی آرام او پیرایه ٔ مهر است و ماه
چشم خون آشام او سرمایه ٔ سحر است وفن.
سوزنی.
آیا به چه فن تو را توان دید
ای درهمه فن چو مرد یک فن.
انوری.
غم بیخ عمر می برد و من به برگ آنک
دستی به شاخ لهو به صد فن درآورم.
خاقانی.
تب زده لرزم چو آفتاب همه شب
دور فلک بین که بر سرم چه فن آورد.
خاقانی.
از چاه دی رسته به فن این یوسف زرین رسن
وز ابر مصری پیرهن اشک زلیخا ریخته.
خاقانی.
او مرا درحصار کرده به فن
من بر ایوان او حصارشکن.
نظامی.
در ره تاریک مردی جامه کن
منتظراستاده بود از بهر فن.
مولوی.
گره بر سر بند احسان مزن
که این زرق و شید است و تزویر و فن.
سعدی.
ملک الموت را به حیله و فن
نتوانی که پنجه برتابی.
سعدی.
به دلداری و چاپلوسی و فن
کشاندش سوی خانه ٔ خویشتن.
سعدی.
- پرفن، پرحیله. مکار:
چه دانست کو جادوی پرفن است
بداندیش و بدگوهر و بدتن است.
فردوسی.
|| راه و روش. (فرهنگ فارسی معین). راه. روش. طرز. طریقه. طریق. اسلوب. شیوه. سان. (یادداشت مؤلف):
در شعر مپیچ و در فن او
چون اکذب اوست احسن او.
نظامی.
- حجاج فن، آنکه روش او چون روش حجاج بود. به کنایت، ستمکار و جبّار:
پادشهی بود رعیت شکن
وز سر حجت شده حجاج فن.
نظامی.
|| دانش. هنر. علم:
استاد حکمت من و شاگرد حکم دین
کز چند فن فلاطن یونان شناسمش.
فرخی.
خجسته ذوفنونی، رهنمونی
که در هر فن بود چون مرد یک فن.
منوچهری.
در همه فن صاحب یک فن تویی
جان دو عالم به یکی فن تویی.
نظامی.
ملک دو حکمت به یکی فن دهند
جان دو صورت به یکی تن دهند.
نظامی.
به اندک عمر شد دریادرونی
به هر فنی که گفتی ذوفنونی.
نظامی.
کاشکی گردون طریق نوحه کردن داندی
تا بر اهل حکمت و ارباب فن بگریستی.
خاقانی.
منصب تدریس خون گرید از آنک
فن عزالدین بوعمران نماند.
خاقانی.
|| کار. عمل. اثر. (یادداشت مؤلف):
دوست کاوّل شناخت دشمن و دوست
شد چو عالم دورنگ در هر فن.
خاقانی.
بهر این مقدار آتش شاندن
آب پاک و بول یکسان شد به فن.
مولوی.
موش تا انبار ما حفره زده ست
وز فنش انبار ما ویران شده ست.
مولوی.
|| داو کشتی. (غیاث). در اصطلاح کشتی گیران، کار. شیوه ٔ نبرد در کشتی: یکی در صنعت کشتی گرفتن سر آمده سیصدوشصت فن فاخر بدانستی. (گلستان). سیصدوپنجاه ونه فن او را درآموخت مگریک فن که در تعلیم او دفع انداختی. (گلستان). || (مص) راندن. (منتهی الارب). طرد. (از اقرب الموارد). || فراموش کردن. (منتهی الارب). || مغبون شدن. || دیر داشتن وام وجز آن. || آراستن چیزی را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).


ابراهیم سالاری

ابراهیم سالاری. [اِ م ِ] (اِخ) ابراهیم بن سالار مرزبان. از سلاطین آل مسافر به آذربایجان و اران و طارم. رجوع به ابراهیم بن مرزبان شود.


فن و فن

فن و فن. [ف ِن ْ ن ُ ف ِن ن / ف ِ] (اِ صوت) آوازی که از بینی به هنگام گرفتگی آن و زکام برآید. (فرهنگ فارسی معین). فِن فِن.
- فن و فن کردن. رجوع به این ماده شود.

مترادف و متضاد زبان فارسی

سالاری

ریاست، سروری، مهتری، سرداری، فرماندهی، حکومت، پادشاهی، سلطنت، پیری، سالمندی، کهنسالی

فرهنگ معین

سالاری

مهتری، ریاست، پادشاهی، پیری، سالخوردگی. [خوانش: (حامص.)]

ترکی به فارسی

فن

فن

فرهنگ فارسی هوشیار

قافله سالاری

ریاست قافله کاروان سالاری.

فارسی به عربی

فن

احتیال، تقنی، فن، اِحْتِرافٌ

عربی به فارسی

فن

هنر , فن , صنعت , استعداد , استادی , نیرنگ

معادل ابجد

فن سالاری

432

پیشنهاد شما
جهت ثبت نظر و معنی پیشنهادی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید ثبت نام کنید.
اشتراک گذاری