معنی فرماندهی

فرماندهی
معادل ابجد

فرماندهی در معادل ابجد

فرماندهی
  • 390
حل جدول

فرماندهی در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

فرماندهی در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • امارت، پیشوایی، حکمرانی، سرداری
لغت نامه دهخدا

فرماندهی در لغت نامه دهخدا

  • فرماندهی. [ف َ دِ] (حامص مرکب) فرمانده بودن:
    دردستانی کن و درماندهی
    تات رسانند به فرماندهی.
    نظامی.
    به فرمان بری کوش کآرد بهی
    که فرمان بری به ز فرماندهی.
    نظامی.
    به فرماندهی سر ندارد گران
    جهان را سپارد به فرمان بران.
    نظامی.
    به آزار فرمان مده بر رهی
    که باشد که افتد به فرماندهی.
    سعدی.
    بزرگیش بخشید و فرماندهی
    ز شاخ امیدش برآمد بهی.
    سعدی.
    امید هست که زودت به بخت نیک ببینم
    تو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی. توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

فرماندهی در فرهنگ عمید

  • (نظامی) شغل و عمل فرمانده،

    [قدیمی] حکومت،
فارسی به انگلیسی

فرماندهی در فارسی به انگلیسی

فرهنگ فارسی هوشیار

فرماندهی در فرهنگ فارسی هوشیار

  • ‎ عمل و شغل فرمانده حکومت امارت امیری، ریاست واحدی از سربازان. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید