معنی فرع

فرع
معادل ابجد

فرع در معادل ابجد

فرع
  • 350
حل جدول

فرع در حل جدول

  • اصل نیست
  • اصل نیست، متضاد اصل
مترادف و متضاد زبان فارسی

فرع در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • شاخه، شعبه، تنزیل، ربح، سود، نزول، اثر، محصول، نتیجه،
    (متضاد) اصل. توضیح بیشتر ...
فرهنگ معین

فرع در فرهنگ معین

  • آن چه که از اصل چیزی جدا شود، شعبه، شاخه، سود پول. [خوانش: (فَ رْ) [ع. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

فرع در لغت نامه دهخدا

  • فرع. [ف َ] (ع اِ) برسوی هر چیز. (منتهی الارب). قسمت بالا از هر چیز و آن چیزی است که جدا گردد از اصل آن چیز مانند شاخ درخت. (از اقرب الموارد). || خلاف اصل و آن نام چیزی است که بر غیر خود مبنی باشد. (تعریفات). نزد علماء اسم است چیزی را که بنا شود بر غیر خود و قیاس شود بر آن و مقابل اصل است. (از اقرب الموارد). هر شی ٔ قیاس شده به شی ٔ دیگر را فرع نامند چنانکه مقیس علیه را اصل خوانند. (از کشاف اصطلاحات الفنون): به اصل نگرد و به فرع دل مشغول ندارد. توضیح بیشتر ...
  • فرع. [ف َ رَ] (ع اِ) مال منفعت آماده. (منتهی الارب). || قِسْم. گویند: تراضوا بالفرع، أی بالقسم. (از اقرب الموارد). || نخستین بچه ٔ ناقه یا گوسپند که نظر به تبرک برای آلهه ٔ خود میکشتند. (منتهی الارب). نخستین نتاج از شتر و گوسفند که برای خدایان خود میکشتند و بدان تبرک می جستند و مسلمانان آن را نهی کردند. || طعامی که برای نتاج ناقه سازند. (اقرب الموارد). || پوست پاره ای که بر مشک افزایند چون فراخ نباشد. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • فرع. [ف ُ] (ع ص، اِ) ج ِ افرع. (منتهی الارب). ج ِ افرع و فرعاء، به معنی تمام موی. (اقرب الموارد). رجوع به افرع شود. توضیح بیشتر ...
  • فرع. [ف ُ رُ] (ع اِ) ج ِ فَرَع. (منتهی الارب).

  • فرع. [ف ُ] (اِخ) قریه ای است از نواحی ربذه از طرف چپ سقیا، از آنجا تا مدینه هشت منزل است و گویند مسافت چهار شب راه است. در آن منبر است (جمعه در آن منعقد میشود) و نخل و جویبارهای فراوان است و قریه ٔ پرنعمت و بزرگی است ازآن ِ قریش انصار و مزینه و بین فرع و مریسیع یک ساعت راه است. و در آن مسجدی است که رسول اﷲ (ص) در آنجا نماز خواند. (از معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
  • فرع. [ف َ] (اِخ) موضعی است از پس فُرُک. (معجم البلدان).

  • فرع. [ف َ رَ] (اِخ) جایی است میان بصره و کوفه. (معجم البلدان) (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • فرع. [ف َ / ف ُ] (اِخ) وادیی است که از کبکب به سوی عرفات رود. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

فرع در فرهنگ عمید

  • [مقابلِ اصل] آنچه بخشی از چیز دیگر است،
    [مقابلِ اصل] [قدیمی] شاخه، شاخ ‌درخت،
    [قدیمی] نتیجه، محصول: مروت زمین است و سرمایه زرع / بده کاصل خالی نماند ز فرع (سعدی۱: ۱۵۱)،
    [قدیمی] سود،. توضیح بیشتر ...
فارسی به عربی

فرع در فارسی به عربی

عربی به فارسی

فرع در عربی به فارسی

  • شاخه , شاخ , فرع , شعبه , رشته , بخش , شاخه دراوردن , شاخه شاخه شدن , منشعب شدن , گل وبوته انداختن , مشتق شدن , جوانه زدن , براه جدیدی رفتن , پهلویی , جانبی , افقی , واقع درخط افقی , جنبی. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی هوشیار

فرع در فرهنگ فارسی هوشیار

  • خلاف اصل و آن نام چیزی است که بر غیر خود مبنی باشد، شاخه، سود پول. توضیح بیشتر ...
فرهنگ فارسی آزاد

فرع در فرهنگ فارسی آزاد

  • فَرع، غیر از معانی مصدری، بالاترین قسمت هر چیز، آنچه از اصل جدا شود مانند شاخه درخت، شاخه، آنچه قائم به ذات نبوده و بر اصلی مُبتنی باشد، مهمتر و شریف قوم، زلف و گیسو، در فارسی به معانی: ربح و سود و رِبا، نسل و فرزند، محصول و نتیجه نیز مصطلح است (جمع:فروع). توضیح بیشتر ...
فارسی به آلمانی

فرع در فارسی به آلمانی

  • Ast (m), Springen, Verzweigen, Verzweigung (f), Zweig (m)
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه