معنی فرط

فرط
معادل ابجد

فرط در معادل ابجد

فرط
  • 289
حل جدول

فرط در حل جدول

مترادف و متضاد زبان فارسی

فرط در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • بسیاری، زیادی، فراوانی، فزونی، کثرت، افراط، زیاده‌روی
فرهنگ معین

فرط در فرهنگ معین

  • نشان راه، کسی که پیش از قوم حرکت می کند تا اسباب کار را تهیه کند. [خوانش: (فَ رَ) [ع. ] (اِ. )]. توضیح بیشتر ...
  • (مص ل. ) از حد گذشتن، چیره شدن، پیشدستی کردن، (اِمص. ) زیاده روی، چیرگی، بسیاری، فراوانی. [خوانش: (فَ رْ) [ع. ]]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

فرط در لغت نامه دهخدا

  • فرط. [ف َ] (ع اِمص) اسم است افراط را. (منتهی الارب). اسم است افراط را: ایاک والفرط فی الامر؛ بپرهیز از تجاوز از حد در کار خود. (از اقرب الموارد): فرط اکرام ملک بدو این بطر راه داده است. (کلیله و دمنه). || (اِ) کوه خرد. (منتهی الارب). کوه کوچک. (اقرب الموارد). || سر پشته. (منتهی الارب). رأس الاکمه. (اقرب الموارد). || نشان و علامت راه. ج، اَفْرُط، اَفْراط. (منتهی الارب). نشانه ٔ استوار از نشانه های زمین که بدان راهروان هدایت شوند. توضیح بیشتر ...
  • فرط. [ف ُ] (ع اِ) سفح الجبل. (اقرب الموارد).

  • فرط. [ف َ رَ] (ع ص، اِ) آنکه پیش از قوم رود تا اسباب آبخور را درست کند. (منتهی الارب). پیش رونده از قوم که آماده کند دلوها را و گرد کند حوضچه ها را و آنها را آب نوشاند و این فَعَل به معنی فاعل است و مفرد و جمع آن یکی است. (از اقرب الموارد). رجوع به فَرْط شود. || آب پیش آینده از آبهای دیگر. || هرچه پیش فرستاده شود از اجر و عمل. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || فرزند رسیده. (منتهی الارب). توضیح بیشتر ...
  • فرط. [ف ُ رُ] (ع ص) اسب تیزگذرنده از اسبان. (منتهی الارب). اسب تیزروی که از خیل درگذرد و پیشی گیرد. (از اقرب الموارد). اسب شتاب رو. (منتهی الارب). || (اِ) پشته. (منتهی الارب). واحد اَفراط وآن تپه های شبیه به جبال است. (از اقرب الموارد). || بلندی. ج، اَفراط. (منتهی الارب). || اسراف و تضییع. (اقرب الموارد). || ازحددرگذشتگی و امر فرط؛ کاری که در وی از حد گذرانیده باشند. (منتهی الارب). ازحددرگذشتگی. (ترجمان جرجانی). توضیح بیشتر ...
  • فرط. [ف َ] (اِخ) راهی یا جایی است به تهامه. (منتهی الارب). جایی است در تهامه در نزدیکی حجاز و گویند طریقی است در تهامه. (معجم البلدان). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

فرط در فرهنگ عمید

  • بسیاری، فراوانی،
    پیش‌دستی کردن و ازحد درگذشتن،
    تجاوز از حد و اندازه، زیاده‌روی، افراط و تجاوز از حد چیزی،
    چیرگی،
    چیره شدن،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

فرط در فارسی به انگلیسی

فرهنگ فارسی هوشیار

فرط در فرهنگ فارسی هوشیار

  • فراوانی و بسیاری و کثرت، زیاده روی
فرهنگ فارسی آزاد

فرط در فرهنگ فارسی آزاد

  • فُرُط، ظلم و تَعَدِی، اِسراف، امر مانده و ترک شده، اسب سریع و پیشرو،. توضیح بیشتر ...
  • فَرط، (فَرَطَ، یَفرُطُ) کوتاهی کردن، قصور کردن، از حدّ گذشتن (در عمل یا قول)، غلبه کردن، از دست رفتن، فرستادن، شتاب کردن، در خردسالی فوت کردن،. توضیح بیشتر ...
  • فَرط، غیر از معانی مصدری، اِفراط و زیاده روی، تجاوز از حدّ و اندازه، حین، بعد، بعد از چند روز، گاهی، هر چند روز یکبار، قلّه تپه یا کوه کوچک (جمع: اَفراط، اَفرُط)،. توضیح بیشتر ...
بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید