معنی فرا

فرا
معادل ابجد

فرا در معادل ابجد

فرا
  • 281
حل جدول

فرا در حل جدول

  • گورخر
  • پیش رو، خروحشی، گورخر
مترادف و متضاد زبان فارسی

فرا در مترادف و متضاد زبان فارسی

  • بالا، فوق، ماورا، ورا، پیش، نزد، نزدیک، بلند، عالی، گورخر
فرهنگ معین

فرا در فرهنگ معین

  • پوستین دوز، پوستین فروش، پوست پیرا، واتگر. [خوانش: (فَ رّ) [ع. فرُاء] (ص. )]. توضیح بیشتر ...
  • (فَ) [ع. = فراء] (اِ.) گورخر.
  • (پ ی ش. ) بر سر فعل درآید و آن در اصل به معنی به، به سوی، در باشد: فرارو، (حراض. ) نزد، نزدیک: فرااو رفتم، به، با، سوی، جانب، (ص. ) بلند، عالی، در میان: فراچنگ، دورتر یا بالاتر: فراتر، پیرامون، گر [خوانش: (فَ) [اوس. ]]. توضیح بیشتر ...
لغت نامه دهخدا

فرا در لغت نامه دهخدا

  • فرا. [ف َ] (حرف اضافه) نزدِ. نزدیک. پیش: فرا او رفتم، پیش او رفتم. (یادداشت بخط مؤلف). سوی. طرف. جانب. (برهان):
    به حبل ستایش فرا چَه ْ مشو
    چو حاتم اصم باش و غیبت شنو.
    سعدی (بوستان).
    سر فرا گوش من آورد و به آواز حزین
    گفت کای عاشق دیرینه ٔ من خوابت هست ؟
    حافظ.
    || (اِ) کنج و گوشه. (برهان). || بالا و بلندی. رجوع به فراز شود. || (ص) بلند. مقابل فرو.
    - فراپایه، بلندپایه. (یادداشت بخط مؤلف):
    چو آفتاب فروزان به تخت ملک بمان
    چو آسمان فراپایه در زمانه بپای. توضیح بیشتر ...
  • فرا. [ف َ] (ع اِ) گورخر که فراء و حمارالوحش نامند. (فهرست مخزن الادویه) (اقرب الموارد).
    - امثال:
    کل الصید فی جوف الفرا، مثل است، یعنی هر صیدی در فرا هست. و مثل آورده میشود برای کسی که نیازمندیهای بسیار دارد و یکی از آنها که بزرگتر است برآورده شود و در آن هنگام این مثال برایش گفته میشود یا هنگامی گفته شود که شخص به از دست رفتن بقیه ٔ نیازمندیهای خویش بی اعتنا است. (از اقرب الموارد). توضیح بیشتر ...
  • فرا. [ف َ] (اِخ) نام یکی از دهکده های دهستان پریجان سوادکوه در مازندران که اکنون بدین نام شناخته نمیشود. (از مازندران و استرآباد ترجمه ٔ فارسی ص 156). توضیح بیشتر ...
فرهنگ عمید

فرا در فرهنگ عمید

  • (در ترکیب با کلمۀ دیگر): دورتر، بالاتر، آن‌سوتر: فرابنفش، فراطبیعی،
    [قدیمی] در: این همه محنت که فراپیش ماست / اینت صبوری که دل ریش ماست (نظامی۱: ۶۲)،
    [قدیمی] نزدیکِ، نزدِ: سر فراگوش من آورد به آواز حزین / گفت کای عاشق دیرینهٴ من خوابت هست؟ (حافظ: ۶۰)،
    [قدیمی] به‌سویِ، جانبِ،
    [قدیمی] به: سیم را فرا او سپرد،
    [قدیمی] بر: شحنهٴ مست آمده در کوی من / زد لگدی چند فراروی من (نظامی۱: ۴۸)،
    (پیشوند) [قدیمی] «ب»، «بر»، و مانند آن (در ترکیب با افعال): که گفت آن روی شهرآشوب بنمای / چو بنمودی دگر بارش فراپوش (سعدی۲: ۴۷۲)،. توضیح بیشتر ...
فارسی به انگلیسی

فرا در فارسی به انگلیسی

فرهنگ فارسی هوشیار

فرا در فرهنگ فارسی هوشیار

  • گور خر از جانوران (اسم) گورخر.
فارسی به آلمانی

فرا در فارسی به آلمانی

بخش پیشنهاد معنی و ارسال نظرات
جهت پیشنهاد معنی لطفا وارد حساب کاربری خود شوید. در صورتی که هنوز عضو جدول یاب نشده اید از اینجا ثبت نام کنید
قافیه